تبليغاتX
آفاق قلم

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

حركت طالبان در میان جنبشهاي اسلامي

 

 

 

حركت طالبان در میان جنبشهاي اسلامي

 

علي اصغر رجاء*

 

اشاره

با فاصله‌اي اندك و پس از آنكه جنبش اسلامي راديكال و شيعي در ايران با پيروزي انقلاب اسلامي به وجود آمد، همساية آن افغانستان در ادامة برنامة استعماري شرق اشغال شد. اين واقعه باعث گرديد كه ميان جنبشهاي راديكال شيعي و جنبشهاي بنياد گراي اهل سنت، گونه‌اي همسويي در جهت طرح اسلام به عنوان نيروي سوم در برابر سوسياليزم و امپرياليزم پيش آيد. اما تضادهاي دروني جنبشهاي اسلامي باعث شد كه غرب از فرصت سقوط ابر قدرت شرق بهره گيرد و جنبشي را به صورت برنامه ريزي شده با عنوان طالبانيسم به وجود آورد تا دستاوردي براي جنبشهاي اسلامي از ناحية سقوط ابرقدرت شرق حاصل نشود.

 

مقدمه

حركتهاي اسلامي و ظهور اسلام سياسي در دهة شصت از سوي غرب به نام «بنياد گرايي» ياد شد. اين حركت كه همراه با نام امام خميني (ره) بود، نيروي غرب را به چالش فرا خواند. نويسندگان اسلامي اين حركت را با نام «اصول گرايي» يا «راديكاليزم اسلامي» از حركت نوع مشابه آن در ميان اهل سنت جدا كردند و سر سلسلة آن را سيد جمال الدين افغاني (ايراني) معرفي نمودند و حركت اهل سنت به نام «بنياد گرايي اسلامي» باقي ماند.

در ميان نويسندگان غربي، اين دو حركت از يكديگر تمييز داده نمي‌شوند و مشخصات هر
يك جدا مطرح نمي‌گردد؛ در حالي كه نويسندگان و متفكران پيرو جريان شيعي سعي دارند مباني فكري ـ فرهنگي خود را از نوع ديگر جدا نمايند. استراتژي غرب در عدم تفكيك اين دو جريان، ناشي از مطالعات گسترده‌ و پيشينة تاريخي اين پديده در جهان است. به نظر مي‌رسد غرب در اين استراتژي طرح و برنامه استعماري جديدي دارد. طالبان، يكي از جريانات تابع بنياد گرايي، از جملة اين طرحها بود.

 

تاريخچه گروه طالبان

طالبان در فاصله سالهاي 1373 ـ 1380 ش (1994 ـ 2002 م) از جنوب افغانستان ظهور نمودند. آنان گروهي با انگيزه، از طلاب علوم ديني بودند كه از افزايش ناامني در سراسر افغانستان توسط دسته‌هاي مسلح به نام مجاهد پس از فروپاشي حكومت نجيب در سال 1370 به ستوه آمده بودند. اين دسته‌هاي مسلح به مدت سه سال در حالي در جاده‌ها به دزدي و اخاذي مي‌پرداختند كه سران مجاهدين در پايتخت بر سر قدرت به شدت مي‌جنگيدند.

در اين شرايط كه اوضاع مرزي تحت نظارت سازمان اطلاعات ارتش پاكستان (ISI) قرار داشت،[1] خبرگزاريها از عمليات پر سر و صداي تصرف يك شهر مرزي در جنوب قندهار و يك پايگاه مملو از اسلحه توسط گروه ناشناختة طالبان در 1373 ش (12 اكتبر 1994 م) خبر دادند. اين گروه از قبيلة پشتونِ دُرّاني با سابقة حكومت 250 ساله در افغانستان و خواستار بازگشت «ظاهر» شاه سابق بودند. رهبر آنان ملا عمر، يكي از مجاهدين سابق، بود[2] و فرماندهان محلي، پاكستان را در ظهورشان دخيل مي‌دانستند.[3] يك هفته بعد، در بيستم اكتبر، هيأتي از كارشناسان امور عمراني و سفراي خارجي به سرپرستي بابر، وزير خارجه وقت پاكستان ـ كه خود يك پشتون بود ـ در سفري به جنوب افغانستان، امكان برقراري بزرگراهي از كويته به هرات را بررسي مي‌كردند. بابر قبلاً رايزنيهايي با مقامات محلي انجام داده بود.[4] اين هيأت در خارج از قندهار توسط مجاهدين محلي و در اعتراض به حمايت پاكستان از گروه طالبان گروگان گرفته شد. از طرفي ملاقاتي در 28 اكتبر بين رئيس جمهور تركمنستان و والي هرات با بوتو، نخست وزير وقت پاكستان، در عشق آباد صورت گرفته و قرار بود در يك سفر آزمايشي، كارواني تجاري شامل سي كاميون از پاكستان به عشق آباد رود. در 29 اكتبر اين كاروان نيز همراه دو فرمانده طالبان و يك افسر ISI به گروگان مجاهدين در آمد.[5] طالبان به درخواست پاكستان در يك حملة برق آسا گروگانگيران را فراري ‌دادند و عصر همان روز قندهار را به تصرف در‌ آوردند.[6] از آن پس طالبان به شهرت رسيدند و توانستند با برقراري عوارض بر كاميونها امنيت جنوب را تأمين كنند. پيشرويهاي سريع آنان در شرق به «چهار آسيا» و دروازهاي كابل و در غرب به «فراه»، همراه با خريد فرماندهان محلي، نظم و امنيت را به اين مناطق برگرداند. گروه كوچك آنان در اين زمان به صورت يك جنبش قدرتمند و پرتحرك و سريع در آمده بود و تعجب همگان را بر مي‌انگيخت.

سخت‌ گيريهاي معروف آنان پس از تصرف «هرات» در سال 1995 م نيز توجه همه را به خود جلب كرد. هنگامي كه آنان در سال 1996 م جلال آباد را در شرق افغانستان فتح و كابل را محاصره مي‌كردند، سران مجاهدين همچنان به درگيريهاي خود در اطراف پايتخت (كابل) و دسته بنديهاي تاكتيكي بر سر تصرف شهرها ادامه مي‌دادند؛ در حالي كه امنيت و نظم در قلمرو جنبش طالبان برقرار بود، پس از چند محاصره، نيروهاي احمد شاه مسعود كابل را تخليه كردند و بلافاصله شهر به تصرف طالبان در آمد. پس از سقوط اين چهارمين شهر بزرگ افغانستان، مجاهدان در مقابل طالبان يك اتحاد تاكتيكي به نام «جبهه متحد»[7] به وجود آوردند. طالبان كه حاكميت بر تمام كشور را جست و جو مي‌كردند،‌ با استفاده از اختلافات داخلي سران مجاهدين در سال 1998 م شمال و اندكي بعد مركز افغانستان را هم تصرف كردند و دست به كشتارهاي وسيع مردم در اين مناطق زدند.[8] تحريمهاي اقتصادي جامعه بين المللي در واكنش به اعمال طالبان آنان را به انزوا برد. وقتي دو روز قبل از حادثة يازدهم سپتامبر آمريكا (بيست شهريور 2001)، احمد شاه مسعود كشته شد، ائتلاف ضد تروريسم به رهبري آمريكا با بمبارانهاي سنگين و پشتيباني جبهه متحد، طالبان را از صحنة سياسي افغانستان به زير آورد.

 

پيش زمينه‌هاي جنبش طالبان

زمينه‌هاي تاريخي، داخلي و خارجي بحرانهايي را در افغانستان به وجود آورد كه باعث
پيدايش طالبان شد. گروههاي قومي از نژادهاي مختلفي در افغانستان سكونت دارند.
[9] از ابتدا
به وجود آمدن اين كشور در سال 1747 ميلادي توسط احمد شاه دراني، به مدت صد سال
مشكلي از اين ناحيه پديد نيامده بود؛ ولي به تدريج با رسوخ ناسيوناليزم از اروپا به منطقه
مشكلات آغاز شد.
[10] تصفيه قومي ـ مذهبي هزاره‌ها، نامگذاري كشور به نام يك قوم فاتح و اكثري، تعيين مرزها بر پاية اهداف استعماري روس و انگليس، عدم حضور اقليتهاي قومي ازبك و
هزاره در نظام حكومتي، تحميل الگوي قومي پشتو به ديگران در تصميم گيري (لوي جرگه)
به جاي مفاهيمي چون دموكراسي، قانون، مشاركت سياسي و به وجود آمدن مذهب رسمي در
مسير پيدايش تاريخي خود، چالشهاي جدي در افغانستان و حتي كل شبه قاره
[11] بودند.

براي مثال، گفته مي‌شود احمد شاه دراني با براندازي حاكمان هندي «مرهته» در آغاز تشكيل افغانستان، تعادل قوا را در شبه قاره بر هم زد و زمينه قدرت گرفتن استعمار انگليس فراهم شد.[12] همچنين تحميل قرارداد مرزي ديورند توسط انگليس، مسئلة پشتونستان را به صورت چالش سياست پاكستان و افغانستان پس از سال 1947 م در‌ آورد.[13] پيدايش جنبش طالبان هم از اثرات پاياني اين معاهدة شوم قلمداد مي‌شود. علاوه بر اين، پيوند تاريخي نهضتهاي اسلامي شبه قاره و به خصوص پاكستان، تأثير مستقيم در جنبش طالبان داشت.[14]

پس از جنگ جهاني دوم، ابرقدرت آمريكا جايگزين انگليس شد و دو بلوك شرق و غرب در جهان شكل گرفت. در اين دوره دو حادثة بزرگ تأثيرات عميق و شگرفي در جهان و بالطبع در افغانستان داشت؛ يكي تجاوز نظامي شوروي در 27 دسامبر 1979 م (دي 1357 ش) و ديگري پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 ش (فوريه 1979 م) در ايران.

تجاوز شوروي به افغانستان از طرف غرب، ادامة آرمان تاريخي اتحاد جماهير شوروي در مورد تسلط بر خليج فارس و آبهاي گرم جنوب تلقي شد. انقلاب اسلامي نيز با توجه به جهت گيري ضد غربي رهبري و سياستمداران انقلابي آن، آمريكا و غرب را به چاره جويي وا داشت. انقلاب اسلامي ايران اگر چه راديكاليسم اسلامي را تجديد بنا كرد؛ با جنبش بنياد گرايي شبه قاره در تفكر و استراتژي مقابله با غرب و نيز تجاوز شوروي به كشور اسلامي متفاوت بود. جنبشهاي شبه قاره، بهره گيري از عقل و اجتهاد و نوآوري را روا نمي‌دانستند و جمود و محافظه كاري داشتند و غرب را به عنوان يك كل رد مي‌كردند و در مقابل تجاوز شوروي هم معتقد به نبرد مسلحانه بود؛ اما راديكاليسم اسلامي در ايران جمود فكري نداشت و غرب را يك كلي داراي اجزاي خوب و بد مي‌دانست. در مورد تجاوز شوروي هم رهبري انقلاب با آن مخالف بودند، اما دولت به محكوميت اين عمل در مجامع بسنده كرده بود.

افغانستان در تعامل و تقابل مجموعه سياستهاي غرب و شرق از يك طرف و تأثيرات خارجي جنبشهاي اسلامي شبه قاره و ايران و عربستان از طرف ديگر قرار گرفت. زمينة تضاد قومي ـ مذهبي و نژادي هم از قبل وجود داشت؛ بنابر اين، بحرانها ظاهر شد. بحرانهاي داخلي در دورة حكومت مجاهدين بر اثر جنگ داخلي و دخالتهاي خارجي در افغانستان از اين قرارند: بحرانهاي اجتماعي هويت، مهاجرت، امنيت و توسعه (انكشاف)؛ بحرانهاي سياسي مشاركت، مشروعيت، دخالت و رقابت؛ و بحرانهاي اقتصادي فقر، قاچاق، پول و تورم؛ و بالاخره بحرانهاي فرهنگي بيسوادي و اخلاق خشونت، همگي محصول اين دوره است. برخي از اين بحرانها اثرات درازمدت خود را هنوز دارند. به عنوان مثال، بحران مهاجرت كشورهاي همجوار و حتي دوردست را به فرياد و فغان واداشته است. جنبش طالبان در چنين بستري از بحرانهاي داخلي به وجود آمد و به آنها دامن زد و خصوصاً در زمينة فرهنگي مردم را از دين و مذهب بيزار و به نفوذ مسيحيت دچار كرد و حتي بحران رقابت، ابعاد بين المللي گرفت.[15]

تجاوز نظامي شوروي اساسي‌ترين عامل خارجي پيدايش گروه طالبان در افغانستان بوده است. اين تجاوز پيش از آنكه به شكست انجامد، تأثيرات عمده‌اي در افغانستان به جاي ‌نهاد. برخي از اين تأثيرات عبارت اند از: قيام ملي، ورود احزاب جهادي به صحنة قدرت سياسي، تشديد رقابتهاي شرق و غرب، خود مختاري مناطق شيعه نشين در مركز، رشد اسلام گرايي، امنيت و توسعه شهر كابل، شهرت احمد شاه مسعود در نبردهاي چريكي،‌ تجديد اهميت ژئوپلتيك افغانستان، روي كار آمدن نجيب الله و مهاجرت.[16] خروج ارتش سرخ در 15 فوريه 1989 م از افغانستان نيز باعث شد كه حكومت نجيب الله عده‌اي از مليشياي قومي از جمله ژنرال «تَنَي» و ژنرال «دوستم» و ژنرال «فهيم» را قدرت دهد.

قيام ملي و كوششهاي احزاب جهادي باعث پيروزي مجاهدان شد. احزاب جهادي از كمكهاي آموزشي و مالي ـ تسليحاتي غرب و عربستان و بعضاً ايران بهره مي‌بردند. عده‌اي از جنگجويان عرب
و يك ثروتمند سعودي به نام بن لادن هم در اين پيروزي شريك بودند. اينان هر يك در تحولات
آتي نقش داشتند. كشورهاي كمك دهنده هم انتظاراتي پيدا كردند. دو كشور پاكستان و ايران
پذيراي مهاجرين بودند و هر چند با مشكلاتي رو به رو مي‌شدند، از كمكهاي بين المللي هم
سود بردند.

در روند فروپاشي شوروي، دخالت نظامي در افغانستان يك عامل تسريع كننده بود. پس از
آن هم از نظر سياسي، آسياي ميانه و درياي خزر به عنوان مناطق جديد حياتي براي منافع استراتژيك غرب تعريف شد. راهيابي آسياي ميانه به آبهاي آزاد و انتقال نفت و گاز آن به
بازارهاي مصرف،
[17] پيش زمينه‌هاي اقتصادي ظهور طالبان را فراهم آورد. پاكستان در يك زد و بند سياسي ـ اقتصادي و نظامي و با استفاده از بستر بحراني در افغانستان، به كمك سرويسهاي جاسوسي آمريكا و انگليس[18] و كمك‌ مالي عربستان، جنبش وابستة طالبان را با هدف ايجاد امنيت مسير تجارتش با آسياي ميانه و خاتمه دادن به مسئلة سياسي پشتونستان به وجود آورد. ايران هم به سرعت راه آهن سراسري تجن ـ مشهد را به راه آهن تركمنستان و بندرعباس در خليج فارس متصل و طرح دو خطه كردن آن را تكميل مي‌كند. مسير پاكستان هزار كيلومتر نزديك‌تر از مسير ايران به آبهاي آزاد است.

افغانستان بر سر راه ارتباط اقتصادي فعال چين وخاور دور و آسياي جنوب شرقي (آ سه آن) به اروپا و بالعكس قرار دارد. بدين ترتيب، در آيندة نزديك جادة بسيار قديمي ابريشم احيا خواهد شد. در اين بازي بزرگ، نقش راهبردي افغانستان و منافع سرشار اقتصادي ـ سياسي آشكار است.

شدت رقابت آزمندانه برخي شركتهاي آمريكايي در بر عهده گرفتن نقش «سيا» براي پشتيباني از طالبان و آلت دست قرار گرفتن تعدادي از احزاب و افراد به وسيلة كشورهاي منطقه و همسايه و آمريكا، همه در همين چهارچوب  منافع اقتصادي كلان قابل تفسير است.

 

برنامه‌هاي مقابله با رشد جنبشهاي راديكال در پاكستان و افغانستان

در پاكستان در طي دورة اشغال افغانستان، دگرگونيهاي اساسي در استراتژي حكومت و در سطح احزاب و جنبشهاي اسلامي به وجود آمد.[19] به نظر مي‌رسد كه آمريكا و غرب در ادامة سياستهاي براندازي خود درباره ابر قدرت شرق، از جنگ افغانستان نهايت استفاده را كردند و پاكستان در اين مورد نقش كليدي پيدا كرد.

كشورهاي غربي از خطر رشد راديكاليسم شيعي در پاكستان و افغانستان در دورة اشغال به خوبي آگاه بودند و نمي‌خواستند يك انقلاب اسلامي ديگر را در اين دو كشور شاهد باشند. رشد جريانهاي راديكال در پاكستان و افغانستان يك امر ناخواسته بود كه بايد كنترل يا سركوب مي‌شد.[20] جريان راديكال شيعي در افغانستان از سازماندهي خوبي برخوردار نبود. در پاكستان راديكاليسم شيعي به رهبري عارف حسيني و در واكنش به سياستهاي سنتي سازي ضياء الحق در سال 1980 م به وجود آمد.[21] چگونگي مقابلة غرب با اين جريانها در زمان خود كاملاً پوشيده بود، ولي در حال حاضر به برخي از اطلاعات دست يافته‌ايم.

مطابق با برخي از اطلاعات، در سال 1983 م طي كنفرانسي با شركت سرويسهاي جاسوسي انگليس، جريان رشد راديكاليسم شيعي در ايران و پاكستان و لبنان بررسي و اقدامات مقتضي براي تخريب آنها طي سه مرحله انجام مي‌گردد: 1. جمع آوري اطلاعات؛ 2. اهداف كوتاه مدت؛ 3. اهداف بلند مدت. در مرحلة اول، شش محقق و استاد به پاكستان فرستاده مي‌شود. يكي از اين افراد شومه واله (Shome Wale) است. وي دكترا خود را در كراچي پاكستان در زمينة مسائل مذهبي با عنوان «سوگواري بر حسين»، مي‌گيرد. همچنين يك زن ژاپني نيز رسالة دكترا خود را در زمينة مردم هزاره در بلوچستان پاكستان مي‌گذراند.

تحقيقات اين افراد راههاي مبارزه با جريان راديكاليزم شيعي را در لبنان، عراق و پاكستان و افغانستان روشن كرده بود. در پاكستان، سپاه صحابه شكل گرفت. اين سازمان طي دهه هشتاد و نود ميلادي ترورهاي موفقي عليه شيعيان پاكستان صورت داده است. اينان در مورد افغانستان تا دهة‌ نود ميلادي منتظر فرصت بودند تا جنبش طالبان را سازماندهي كنند.[22]

جنبشهاي بنياد گراي پاكستان نيز در دهة هشتاد ميلادي بر اسلام گرايان خاورميانة عربي پيشي گرفته بودند و اين موفقيت حاصل همكاري استراتژيك آنها با غرب در مقابل پيشروي كمونيسم بود.[23] چنين پيشرفتي نمي‌توانست در افغانستان تأثيرگذار نباشد. خصوصاً با تغييرات عمدة اقتصادي، سياسي،‌ فرهنگي ـ اجتماعي و امنيتي پس از فروپاشي شوروي و پيروزي مجاهدين، اين تأثير گذاري بيشتر شد.[24]

 

ماهيت جنبش طالبان

بعد از فروپاشي شوروي، منافع استراتژيك غرب و آمريكا با حضور دراز مدت نظامي آنان در هم گره خورد. حضور نظامي آمريكا در خليج فارس پس از جنگ در اين منطقه، در همين شده است. اين حضور هميشه با افزايش احساسات ضد آمريكايي همراه بوده است. با توجه به رفتار ناشايست نظاميان آمريكايي و افكار و عقايد موجود در افغانستان، لازمه حضور درازمدت در اين منطقه، تغيير ساختاري همين افكار و عقايد، حتي همراه با استراتژي حذف فيزيكي، بود.

سياستمداران آمريكايي در فاصله سالهاي 91 تا 94 ميلادي به افغانستان به عنوان يك مسئلة استراتژيك نمي‌نگريستند. هنگامي كه در سال 94 ميلادي طالبان ظهور كرد، آنان به مسئلة افغانستان علاقه‌مند شدند. دخالتهاي شركتهاي بزرگ آمريكايي و غير آمريكايي همزمان با ظهور طالبان در افغانستان، به خوبي تغييرات دلخواهشان را روشن مي‌كند.[25]

حاكميت سرمايه در پشت صحنة سياست آمريكا مي‌خواست با قدرت نظامي طالبان،
از بحرانهاي اجتماعي،‌ سياسي، اقتصادي و فرهنگي نامبرده در افغانستان ثمري بر چيند. اين
بحرانها در كل منطقه گونه‌اي انتظار براي صلح در افغانستان به وجود آورده بود. در آمريكا همواره همين حاكميت سرمايه، استراتژيهاي كلان را براي دولتمردان آمريكا تعيين مي‌كند. سركوب
طالبان بهانة خوبي براي رويكرد دوبارة‌ نظامي‌گري در سياستهاي آمريكا بوده است. دليل اين رويكرد، تحولات به وجود آمده در آسيا و اروپا در دهة گذشته بود. رشد چشمگير اقتصادي چين در دهة نود ميلادي با رقمهاي درشت آغاز شد. اين رشد نويد ظهور يك ابر قدرت اقتصادي آسيايي جديد را در كنار ژاپن مي‌داد. اقتصاد چين حتي از بحران پولي آسياي جنوب شرقي كمتر آسيب ديد
و تقريباً سالم ماند. هند نيز به سرعت خود را به تكنولوژي ارتباطي مجهز كرد. روسيه آرزوي
دستيابي به موقعيت شوروي سابق را دنبال مي‌كرد و اروپاي واحد نيز شكل گرفت. در چنين فضايي زمزمة جهاني شدن اقتصاد قوت گرفت. از طرفي بزرگ‌ترين اقتصاد جهان در آمريكا، چند سال در ركود بود.
[26]

نقش جنبش طالبان، زمينه سازي حضور دراز مدت آمريكا در راهبردي‌ترين نقطة جهان در
قلب آسيا و در افغانستان بود. در راه اين هدف بزرگ، عده‌اي از احزاب مسلح و رقيب (بنيادگرا و راديكال) در افغانستان و نيز رشد بنيادگرايي در پاكستان مانع به حساب مي‌آمدند. سركوب بنيادگرايان و راديكالها در افغانستان،‌ به جنبش «تحريك شدة سياسي ـ‌ نظامي» طالبان و نيز افراد القاعده واگذار گرديد. مزاري و مسعود نيز حذف شدند. جنبش طالبان علي رغم كمكهاي آشكار
و پنهان ائتلاف حكام عرب و پاكستان و آمريكا، توفيق كاملي به دست نياورد، ولي حد لازم آن فراهم شد.

در سال 98 ميلادي، در پاكستان هم عده‌اي خواستار برپايي جنبشي از نوع طالبان بودند. اين جريان زمينه‌هاي خاص خود را در پاكستان داشت كه جاي بحث آن در اينجا نيست، اما با روي كار آمدن نظاميان (پرويز مشرف) در اين كشور، جريان نامبرده و جنبش بنيادگرايي پاكستان دچار ركود شد.[27]

بين سالهاي 97 تا حادثة يازدهم سپتامبر 2001 ميلادي طالبان به نود درصد خاك افغانستان مسلط بودند و به مرزهاي كشورهاي آسياي ميانه رسيدند. اين كشورها هم يك دوره رشد اسلامگرايي و جنبشهاي مسلحانه را پس از فروپاشي شوروي تجربه كرده بودند. حتي كمكهاي اتحادية سه جانبة مخالف جبهة آمريكا، يعني ايران، هند و روسيه، هم نتوانست مانع فتح مركز و شمال افغانستان توسط جنبش طالبان و همجواري آنان با آسياي ميانه شود. اين اتحاديه[28] مذكور تحت شرايط رشد ناسيوناليسم پس از فروپاشي شوروي با ملاحظات امنيتي شكل گرفته بود[29] و بر خشونت و عداوت طالبان افزود. اين خشم آنان عليه ايران، در قتل ديپلماتهاي ايراني در مزار بروز و نمود پيدا كرد. هنگامي كه جنبش مسلحانه طالبان به مرزهاي آسياي ميانه رسيد، كشورهاي ياد شده از ارتباط آن جنبش نوظهور با جنبشهاي كشورهاي خود در هراس بودند. عمق اثرات اين هراس از همكاري گستردة آنان با ائتلاف ضد تروريسم به رهبري آمريكا براي ريشه‌كني طالبان و القاعده به خوبي آشكار مي‌شود.[30]

بدين ترتيب، جنبش طالبان راه حضور نظامي درازمدت در آسياي ميانه را هم براي آمريكا فراهم كرد. در داخل افغانستان نيز زمينه براي روي كار آمدن يك دولت ليبرال متمايل به غرب آماده شد. اكنون در افغانستان رقابتها از صورت سياسي ـ نظامي به صورت نظامي ـ اقتصادي ـ سياسي تغيير شكل يافته است. البته قبلاً نظاميان، وابسته به سياستهاي بين المللي بودند و اكنون حضور نظامي غرب چشمگير است.

 

بستر افكار جنبش طالبان

شهرهاي قندهار، هرات و كابل روي هلالي واقع شده‌اند كه ساليان دراز تحت تأثير افكار صوفيانه دو خاندان با نفوذ در افغانستان قرار دارند: يكي خاندان مجددي و ديگري خاندان گيلاني. خاندان نخست به حضرتهاي شور بازار معروف اند و نزد تمام پشتونها و حتي شيعيان احترام دارند. اولين رئيس حكومت مجاهدين پس از پيروزي، حضرت صاحب مجددي، از همين خاندان بود. اما خاندان گيلاني بيشتر در جنوب نفوذ دارند. تصوف رايج در جنوب با هرات فرق دارد. در هرات «پيرها» اغلب عالم اند. اما در قندهار پيرها اغلب بي‌سوادند. اكثر مردم در جنوب پيرو فرقة نقشبنديه هستند. مذهب فقهي رايج نيز در اين مناطق حنفي است.[31] افكار رايج در مناطق جنوب، نيز تحت تأثير شاه ولي الله، عالم متفكر و متكلم نقشبنديه، است. وي موضع‌گيري خصمانه‌اي درباره تشيع داشت و از نظر ديدگاههاي بنيادگرايانه به گونه‌اي مشابه وهابيان بود.[32] آموزه‌هاي فكري شاه ولي الله با سابقة بيشتر در مدارس سنتي پاكستان نيز وجود دارد.

جنبش طالبان تحت تأثير چنين زمينه‌اي از افكار صوفيانه شاه ولي الله در مدارس جمعيت علماي اسلام در پاكستان پرورش يافت. اين مدارس سنتي در اردوگاههاي مهاجران افغاني در پاكستان فعال بودند. رهبر جمعيت العلماي اسلام، خود، يك پشتون دراني و با پشتونهاي جنوب افغانستان از يك قبيله است. اين حزب سياسي پاكستان در شكل گيري و پرورش اعضاي فعال جنبش طالبان نقش اساسي داشت.[33] در هنگام به وجود آمدن جنبش،‌ انگيزه‌اي قوي براي باز گرداندن ظاهر، شاه سابق افغانستان،‌ در ميان قبايل دراني به وجود آمده بود. شاه سابق نيز از همين قبيله است.

مطابق با بررسي تاريخي ـ جغرافيايي پژوهشگران در چگونگي رشد جنبش طالبان، افكار آنها بايد تحت تأثير بنياد گرايي موجود در پاكستان و جو صوفيانه جنوب افغانستان باشد.

 

عمل گرايي طالبان و چالش در تطبيق

اين جنبش سرّي در عمل، هيچ گونه توضيحي از آرمانهاي خود نداده است. احمد رشيد در اين زمينه مي‌گويد:

شناخت پديده طالبان به دليل مسائل بسيار سرّي كه ساختار سياسي آنان، رهبري شان و فرايند تصميم گيري درون جنبش را در بر گرفته است، بسيار دشوار به نظر مي‌رسد. طالبان مطبوعات و بيانيه‌هاي سياسي انتشار نمي‌دهند و كنفرانس مطبوعاتي برگزار نمي‌كنند، و چون گرفتن عكس و مشاهدة تلويزيون را ممنوع كرده‌اند، كمتر كسي تا كنون چهرة رهبران آنان را ديده‌ است. ملا عمر، رهبر يك چشم طالبان، همچنان در پردة ابهام زندگي مي‌كند. بدين ترتيب، طالبان پس از خمرهاي سرخ كامبوج، سري‌ترين جنبش سياسي در دنياي امروز به شمار مي‌رود.[34]

تنها از روش عملي آنها مي‌توان برداشتهايي را به دست آورد. در اين زمينه فرمانهاي حكومتي و اعمال پليس مذهبي آنان جلب توجه مي‌كند. البته اين موارد قابل تطبيق با وضع كنوني افغانستان نبود. از آنجا كه رهبران جنبش و اكثر نيروي نظامي آن، درس خوانده‌هاي مكاتب سنتي روستا بودند، قصد تطبيق شرايط زندگي روستايي را در شهر داشتند.

در اين راه آنها در قندهار و هرات به مشكل جدي بر نخوردند؛ زيرا اين دو شهر به توسعه يافتگي كابل نبود. كابل و شمال در طول سالهاي جهاد، نسبت به ساير مناطق افغانستان توسعه يافته‌تر مي‌نمودند. طالبان در تطبيق آموزه‌ها و افكار ناگفتة خود، در اين مناطق مشكل جدي داشتند و به همين دليل بازيچه و مضحكة رسانه‌هاي غربي قرار گرفتند.

آنها ابتدا به طور مطلق عكس گرفتن را حرام كردند، اما بعد مجبور شدند عكسهاي گذرنامه را قبول كنند. اين اولين نمود از افكار جزمي آنان بود. آنان زنان و دختران را از آموزش و كار منع كردند و تلويزيونها را شكستند. اين اعمال نوعي افراط در بنياد گرايي بود. آنان گاهي در عمل پشتونْوالي (قوانين مورد قبول قبيله) را بر احكام شريعت مقدم مي‌داشتند و از اجراي حدود و برپايي نماز فقط ظاهر آن را در نظر داشتند. اين قشري گري آنان از نظر علما پنهان نمي‌ماند، ولي خبرنگاران خارجي نمي‌توانستند موارد آن را گزارش كنند. اجراي حدود اسلامي، براي خبرنگاران تبليغ «اسلام برابر خشونت» بود. شدت فساد موجود در جامعه در دوران حكومت مجاهدين به طالبان اجازه مي‌داد تا قاطعانه احكام قضايي را بدون اثبات شرعي اجرا كنند. مردم هم به خاطر دفع افسد به فاسد اين گونه اعمال آنان را قبول مي‌كردند.

اوج تنش رفتاري آنان در كابل و هنگام مواجهه با غير نظاميان بود. افكار عمومي در داخل
به چهرة واقعي آنان واقف شد. در كابل آنان با مسائل عديده‌اي رو به رو بودند: اقوامي كه از نظر نژاد، مذهب و زبان تفاوت مي‌كردند، تورم، كاركنان زن سازمانهاي كمك رساني و سازمان ملل، دانشگاه، ايستگاه راديو و تلويزيون، سينما، اطباي زن، مراسم عيد نوروز، تاريخ و زبان رسمي،
مراسم مذهبي شيعيان،‌ موزه و آثار باستاني و مجسمه‌هاي عتيقه و حتي بازيهاي رايج، معضلات پيش روي طالبان بودند. مسعود و نيروهايش با درك افكار و اعمال طالبان به بهانة حفظ جان مردم،‌ در حقيقت آنان را به بلاي طالبان گرفتار كردند و خود جان سالم به در بردند. گزارشگران خارجي هم يكي از معضلات طالبان بودند كه مرتب برخوردهاي خشن و دور از عقل و انسانيت طالبان را،
به خصوص در مورد زنان، به جهان ارسال مي‌كردند. در اثر ادامة اين معضلات، نارضايتي عمومي
كم‌كم بالا گرفت. جنبش كه در ابتدا با ايجاد صلح، امنيت و نظم مورد استقبال مردم قرار گرفته بود، پس از چهار سال از آغاز خود و تصرف شهر مزار در سال 1998 م، دست به كشتار شيعيان زد.
جامعة بين المللي نيز در واكنش، تحريمهايي را وضع كرد تا طالبان ضمن اصلاح سياستها همكاري خود را با القاعده قطع كنند. اما آنان به جاي تغيير رفتار و سياستهاي خود، دست به تشكيل حكومت پليسي خودكامه زدند. ماشين جنگي آنان هم پس از فتح مزار و مركز در سال 1998 م (1377 ش) متوقف شد. طالبان در يك سياست باج خواهانه براي رفع تحريمها، تهديد كردند كه مجسمه‌هاي بودا در باميان را ويران مي‌كنند. اين مجسمه‌ها جزء ميراث فرهنگي بشري به حساب مي‌آمدند.
آنان تهديدهاي خود را قبل از فتح باميان اعلام كرده بودند. با ادامة تحريمها بالاخره آنان مجسمه‌ها و بسياري از آثار باستاني موزة كابل را منهدم كردند؛ اما تحريمها برداشته نشد. چنين رفتاري
تقابل جنبش با سلطه جويي غرب نبود، بلكه مطابق با منافع غرب، چهرة‌ اسلام را در جهان
مخدوش مي‌كرد.

در اثر تداوم جنگها و مقاومت سرسختانة نظاميان «جبهة متحد» نياز به سلاح و سرمايه افزايش يافت. كمكهاي خارجي ديگر كفاف مخارج عظيم ماشين جنگي طالبان را نمي‌كرد و آنان به ناچار با مافياي مواد مخدر ارتباط برقرار كردند. كشت خشخاش هم به شدت رواج گرفت و مزيد بر علت تحريم شد.

 

شكست اصلاحات در جنبش طالبان

جنبه‌هاي سياسي جنبش طالبان بر جنبه‌هاي اصلاحي و اجتماعي آن غالب است؛ زيرا با
توجه به تاريخچة بيان شده، آنها عملاً كار خود را با تصرف يك شهرك مرزي و نجات يك كاروان از دست گروه‌هاي مسلح مجاهدين آغاز كردند؛ سپس به قصد گسترش اقتدار سياسي و با سرعتي عجيب شهرها را يكي پس از ديگري با عمليات نظامي و كارهاي اپراتيفي (اطلاعاتي عملياتي)
و خريدن فرماندهان محلي، به تصرف در آوردند. در واقع آنها مي‌خواستند اصلاح را از بالا و با به دست گرفتن اقتدار سياسي در جامعه ايجاد كنند. در جامعة افغانستان، مذهب، زبان، قوميت و
موقعيت سياسي و اجتماعي احزاب جهادي، هر يك مورد منازعه بود و فقط اسلحه و تجهيزات و امكانات نظامي بيشتر و قوي‌تر مي‌توانست حرف آخر را بزند. در چنين وضعي، جنبش طالبان نيز طبعاً قبل از هر چيز خواهان اقتدار سياسي بود. پس از تثبيت نسبي قدرت سياسي بود كه آنها زبان رسمي را به پشتو و تاريخ رسمي را به قمري تبديل كردند و فقه حنفي را در محاكم به اجرا نهادند. اعمال فرهنگي ديگري مانند سخت‌گيري بر زنان،‌ لزوم ريش گذاشتن مردان و منع وسايل تصويري كه قبل از تثبيت قدرت انجام مي‌دادند، در جهت تحميل الگوي زندگي روستايي بر مردم شهرها بود؛ زيرا سربازان روستايي آنها به محيط شهري عادت نداشتند و خود را مي‌باختند.

در يك نظر بسيار خوشبينانه، اگر جنبش طالبان در كمند سياستهاي كلان منطقه‌اي و جهاني نمي‌افتاد و به طور طبيعي رشد مي‌كرد و در كار خود موفق مي‌شد، پس از تثبيت قدرت سياسي خود، احياناً دست به اصلاحات فرهنگي ديگر نيز مي‌زد. اما استعداد شگرف كشور افغانستان در قرار گرفتن در يك دور رقابت سياسي باعث گرديد كه جنبش سياسي طالبان به مرحلة دگرديسي خود نرسيده فرو پاشد. سابقة طولاني رقابتهاي گستردة استعماري روس و انگليس بر سر افغانستان شاهد مطلب است. در دورة اخير نيز رقابتهاي منطقه‌اي، ياد آن رقابتهاي استعماري را در خاطرة تاريخي ملت افغانستان زنده كرد. گوشه‌اي از اين رقابتها را احمد رشيد در كتاب خود، طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، آورده است.

جنبش بنيادگراي طالبان همچنين به دو علت ديگر با شكست مواجه شد: اول عدم برخورداري از يك دستگاه فكري منسجم و جامع در رقابت فلسفه‌هاي سياسي ـ اجتماعي و دوم نداشتن ايدئولوگ و نظريه پردازي كه بتواند افكار جنبش را به صورت مدون بيان كند، هدايت جنبش را بر عهده بگيرد و خط مشي آيندة آن را تعيين كند. به همين علت، طالبان با وضع قوانين متعصبانه، مخصوصاً در مورد منع كار و تحصيل زنان شهري و قشري‌گري شديد، آزادي را به بند كشيدند و معنويت را به فراموشي سپردند. در مورد برخورد با اقليت شيعة هزاره كه از نظر زبان، قوميت و مهم‌تر از همه مذهب با آنها متفاوت بودند، دست به تصفيه و نسل كشي زدند و بدين ترتيب عدالت را نيز زير پا نهادند. اسلام كه دين رحمت و عطوفت است، دستور داده كه با مردم در راه خدا با موعظة حسنه و به نيكوترين وجه، مجادله و مباحثه شود و در مقابل كفار شدّت به خرج داده شود. اگر طالبان هم حكومت ديني بر پاكنند، پس نسل كشي، تصفيه و سرزمين سوخته. چرا؟

 

ضعفهاي ساختاري امارت طالبان

با اينكه طالبان را مي‌توان يك جنبش سياسي به حساب آورد، ولي در انديشة سياسي آنان، مشاركت مردم در امور ادارة جامعه و سرنوشت خود، راه نداشت و آنان باورهاي خود را با زور به مردم تحليل مي‌كردند. طالبان انتخابات، آراي مردم، تشكيل احزاب سياسي و تشكلهاي اجتماعي را نيز بر نمي‌تافتند و همه پرسي را شيوة تقليد غير اسلامي مي‌دانستند و به جاي تدوين قانون اساسي، برداشتهاي قشري خود را از قرآن و سنت به رسميت مي‌شناختند.

نياز به تذكر نيست كه از انديشة وحدت اسلامي نيز با توجه به اعمال طالبان، فقط وحدت قبايل پشتون در مقابل ساير اقوام افغانستان به منظور بازگرداندن سلطة سابق آنها مد نظر طالبان بوده است.

كادر رهبري ديني ـ سياسي طالبان نيز در دست افرادي كم سواد قرار داشت و در رأس آنها تنها ملاعمر از اندكي سواد سنتي برخوردار بود. طالبان پس از تصرف كابل در سال 1996 م تشكيلات سياسي خود را «امارت » و ملاعمر را «امير المؤمنين» ناميدند. آنان مي‌خواستند بدين ترتيب تحت تأثير افكار سلفي، خلافت اسلامي را بازسازي كنند.

 

مقايسة طالبان از نظر ديگران

پيتر مارسدن[35] از كساني است كه كتابي جامع در مورد طالبان دارد. وي شباهتهايي بين جنبش طالبان و ديگر جنبشهاي اسلامي يافته است. از نظر وي شباهتهاي جنبش با اخوان المسلمين از
اين قرارند:

1. با توجه به معناي ضمني سخنان و اقدامات آنها،

اسلام صرفاً اعتقادي فردي نيست؛ بلكه نظامي است شامل همة جنبه‌هاي اجتماع از نظر فردي و ارتباط فرد با جامعه و دولت. بنابر اين، دولت به هيچ وجه موجودي عرفي و امري محدود به حوزة خصوصي نيست. دولت تجسم كلي ارزشهاي اسلامي است كه از حمايت جامعه برخوردار است و ادامة حياتش به تعهد شهروندان به رعايت اين ارزشها و حراست از آن بستگي دارد.

2. نهضت حق دارد بر ضد آن حكومت اسلامي كه تصور مي‌رود از طريق اسلام راستين خارج شده است، اسلحه به دست گيرد. سوء قصد به انور سادات كه مسلمان بود، ولي بر اساس اعمالش بر ضد منافع مسلمين رفتار كرده بود، سابقة آشكاري است از ساقط كردن حكومتي از طريق جهاد كه ادعاي اسلامي بودن دارد، اما بر ضد ارزش‌هاي اسلامي اقدام مي‌كند. بنابر اين، در عين حال كه رباني، مسعود و حكمتيار، رهبران احزاب اسلامي بودند، و رباني استاد الهيات بود، ناتواني‌شان در ايجاد حكومت واحد اسلامي، اقدام نظامي بر ضد آنها را توجيه مي‌كرد. كشتن نجيب الله كه در عين اعلام هواداري از اسلام، به ارزشهاي مادي اتحاد شوروي باور داشت، لزوماً با اين اصل سازگار نيست.[36]

به نظر پيتر مارسدن از شباهتهاي ديگر اخوان المسلمين و طالبان، اعتقاد صرف به قانون شرع در مقايسه ايجابي اين دوست. در عين حال كه هر يك از اين دو گروه تفسير خاص خود را از شرع دارند، هر دو ملاك اصلي و مبناي هدايت عملكردهاي دولت و افرادشان را قانون شريعت مي‌دانند. مارسدن همچنين انتخاب رهبر از طريق اجماع و اطاعت از او را وجه تشابه ديگر اين دو جنبش مي‌داند.

مارسدن بين اين دو جنبش از نظر پيروان تفاوتي‌ مي‌بيند و مي‌گويد:

«به سادگي نمي‌توان گفت كه پيروان جوان طالبان داراي همان انگيزشهاي جوانان عضو اخوان المسلمين هستند. در عين حال كه رزمندگان پيرو طالبان نسبتاً بي‌سوادند و از اين بابت مشخص است كه از عهدة درگيري و جنگ بر آمدن، به مراتب عاملي برجسته‌تر از مواجهه با كمبودهاست، با اين حال مي‌توان گفت كه هواداران طالبان كه از اردوگاههاي پناهندگان در پاكستان برخاسته‌اند، به واسطة تماس با سازمانهاي كمك رساني و به واسطة گزارشهاي تلويزيوني كه احتمالاً در شهرهاي مجاور ديده‌اند،‌ بيشتر در معرض وفور و رفاه غرب بوده‌اند. همچنين بايد از سوء استفاده‌ها و فساد توزيع جيرة غذايي در اردوگاهها آگاه باشند. مجاهدين حاضر در اردوگاهها از طريق احزاب آموزش نظامي ديده‌اند و در كنار آن در «مدرسه‌هاي» اردوگاه تعليمات اولية ديني گرفته‌اند و بعضي نيز قبلاً تجربة نبرد در كنار اين يا آن مجاهدين را داشته‌اند. سالهاي اقامت در اردوگاهها پناهندگان احساس هويت را كاهش مي‌دهد و در نتيجه شخص در برابر جنبشي كه توانايي ايجاد ثبات و پيشرفت داشته باشد، آسيب پذير مي‌سازد[37]

وي در ادامه مي‌گويد:

«در مرام طالبان مفهوم پان اسلاميسم وجود ندارد. اگر هم اثري از آن باشد در رقابت با ساير جبنشهاي اسلامي از لحاظ خلوص، نسبي است. در نگرش آنان همچنين عنصر ناسيوناليستي نيرومندي وجود دارد. توجه مطلق به لزوم سلطه بر يك تماميت جغرافيايي موسوم به افغانستان و اعلام انكار وحشت همسايگان شمالي از گسترش مرام آنان در بين مسلمانان آسياي مركزي، در اينجا مشهود است. تقريباً مثل اين است كه در توجه صرف آنها به تسخير يا به قول خودشان، به آزادسازي افغانستان، آرزوي درمان يك بيمار، يك قرباني ستم و كشاكش مدني نهفته است كه اگر فوراً اقداماتي اساسي به عمل نيايد، در خطر نابودي سريع قرار دارد. در اينجا درمان، اسلام است.»

پيتر مارسدن همچنين شباهتهايي بين جنبش طالبان و جنبش وهابيت مي‌بيند كه از اين قرارند:

 هر دو مرداني را بسيج كردند كه به خاطر تسلط بر كشور آمادة شهرت بودند، حكومتي را سرنگون كردند كه غيراسلامي انگاشته مي‌شد و دولتي اسلامي تشكيل دادند. هر دو مي‌گفتند كه تفسير (اجتهاد)شان دربارة اسلام تنها تفسير صحيح است. حق اجتهادي كه وهابيها آوردند، ظاهراً عنصري ذاتي در مرام طالبان است. آنان در رد انتقاداتي كه از جمله دولت اسلامي ايران بر آنان وارد مي‌كند، مبني بر اينكه نظام اعتقادي‌شان با اسلام منطبق نيست، اظهار داشته‌اند كه تفسير آنان از اسلام اعتبار و خلوص بيشتري نسبت به تفسير دولت ايران دارد. بنابر اين، اين برداشت وجود دارد كه تفسير عامي در سراسر جهان اسلام نمي‌توان از اسلام كرد، بلكه همچنان تفسيرهاي مجددي براي وصول به خلوص بيشتر از آن صورت مي‌گيرد.[38]

زهدگرايي افراطي كه در ايدئولوژي وهابي آشكار است و در ممنوعيت موسيقي و رقص و تنفيذ شعائر و مراسم مذهبي تجلي مي‌كند، در مراسم طالبان نيز هويداست. تشكيل ادارة امر به معروف و نهي از منكر و تأكيد فراوان بر اجراي احكام و مقررات، مستقيماً از آيين وهابي اقتباس شده است. تمركز فراوان بر زدودن فساد به عنوان توجيه جهاد به عنوان هدف،‌مشابهت ديگر است. با اين حال، طالبان ظاهراً در حمله به فساد پرشورتر از وهابي‌هاست.[39]

به نظر پيتر مارسدن، طالبان به خاطر سست نشدن عزم سربازانشان در نيل به هدف تسلط بر كل افغانستان، آشكارا در مقابل فشارهاي غرب مقاومت مي‌كردند و بيم آن داشتند كه هر گونه اصلاح و تعديل رويه در پاسخ به فشارهاي غرب، اين اتهام را از سوي پيروانشان متوجه آنان سازد كه ديگر در راستاي جهاد، كه مردان به خاطر آن شهيد شده‌اند، عمل نمي‌كنند. همچنين پيتر مي‌گويد كه طالبان ضمن رد سوسياليسم، عدالت اجتماعي را نيز چيزي بيش از احسان و صدقات و خيرات اسلامي از طريق زكات نمي‌داند. از وحدت با ساير نواحي جهان اسلام يا جهان سوم نيز خبري نيست، بلكه آنان غالباً كشورهاي اسلامي را متهم مي‌كنند كه به آن درجه از خلوص لازمة يك دولت اسلامي نرسيده‌اند.

از نظر پيتر مارسدن شباهتهاي بسيار بين انقلاب اسلامي ايران و جنبش طالبان وجود دارد كه از اين قرارند:

1. اقدام هر دو در بسيج تودة مردم كه از نخبگان نسبتاً قدرتمند‌ و مرفه حاكم رانده شده بودند؛

2. احساس تضاد طبقاتي بين طبقة متوسط برخوردار و غربي مأب با مستمندان شهري و روستايي كه در افغانستان مردم عادي چنين احساسي را از احزاب مجاهدين برخوردار از پولهاي خارجي و نيز پولهاي بازار سياه داشتند؛

3. اينكه اسلام ديني جامع و فراگير است و دولت اسلامي بايست حوزه‌هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و قضايي را در بر گيرد.

4. مشاركت سطح بالايي از جوانان كه علاوه بر اين دو نهضت در اخوان المسلمين نيز ديده مي‌شود و هر سه از راديكاليسم، شور، خلوص و نيز سازش ناپذيري در جوانان بهره‌مند بوده‌اند؛

5. ساده زيستي رهبران ديني و تكيه آنان در مشورت با علماي اسلامي.[40]

علاوه بر تفاوت بهرة علمي رهبران جنبش طالبان و انقلاب اسلامي ايران، تفاوت ديگر از نظر مارسدن در برنامه‌ريزي‌هاي قبلي براي ايجاد حكومت است. در انقلاب ايران طرح دقيقي از ساختار حكومت و سازماندهي در نظر رهبر بود، در حالي كه طالبان به طور تصادفي به قدرت رسيدند؛ گر چه ممكن است قبلاً يا پس از حكومت، توصيه‌هايي از حاميان خود به طور عمده دربارة استراتژيهاي نظامي و حفظ قانون و نظم در سازمان حكومت خود دريافت كرده باشند. سخناني در نحوة اصلاح تشكيلاتي اداري حكومت در جنبش طالبان گفته شد و نيز اندكي توجه براي ترغيب مردم به مرام طالبان معطوف گرديد، ولي اين به اندازة روند تبليغ عقيدتي بسيار پيچيده در ايران نبود. در ادامه پيتر مارسدن مي‌گويد:

طالبان تا حدي بر تنفيذ و تقويت باورها و ساختارهاي سنتي و تا حدودي بر قوه قهريه و ترس براي اعمال مرام خود تكيه دارد. اين شيوه البته در ايران نيز به كار مي‌رود، اما اين كشور به طور مؤثري از رسانه‌هاي جمعي، از تشكيلات مختص اين امر، و از نظام آموزشي براي ترويج ايدئولوژي مورد حمايت دولت استفاده مي‌كند.[41]

در نهايت از نظر پيتر مارسدن، طالبان از جنبشي خاص الهام نگرفته‌اند. اما اعضاي آن در محيطي پرورش يافته‌اند كه بسياري از ايده‌ها در آن رايج و جاري بوده است. مثلاً طالبان به طور آشكار در تشكيل ادارة امر به معروف و نهي از منكر، از جنبش وهابيت تأثير گرفته‌اند. وي تأكيد مي‌كند كه نبايد تأثير و نفوذ ساير جنبشهاي اسلامي را از نظر دور داشت؛ حتي اگر چنين به نظر آيد كه طالبان، حداقل، به طور عمده از آداب و رسوم افغان دربارة اسلام (پشتونْوالي) بهره مي‌برند.[42]

پيتر مارسدن در يك نگاه كلي چنين مقايسه‌اي را انجام داده است، ولي احمد رشيد در يك نگاه جزئي در سطح داخلي افغانستان مي‌گويد:

تعبير طالبان از اسلام، جهاد و تغييرات اجتماعي در افغانستان امري غير عادي و غريب است؛ چرا كه ظهور اين جنبش به هيچ كدام از گروههاي عمده اسلام‌گرا كه در سراسر دوران جنگهاي ضد شوروي سر بر آوردند، شباهتي ندارد. طالبان نه تحت تأثير اسلام گرايان افراطي و اخوان المسلمين قرار دارند و نه صوفي،‌ عارف و سنت‌گرا به شمار مي‌روند. آنان با هيچ طيف از افكار و جنبش‌هاي اسلامي كه بين 1979 تا 1994 م در افغانستان ظهور يافت، تناسبي ندارند. مي‌توان گفت كه انحطاط و زوال مشروعيت تمام اين گرايشها (اسلام گرايان تندرو، صوفي مسلكان و سنت‌ گرايان) در جريان آشكار و آزمندانه كشمكش قدرت، يك خلاء ايدئولوژيك به وجود آورد كه زمينه ظهور طالبان را فراهم نمود. طالبان در افغانستان واقعاً منحصر به فرد هستند. آنان جز برداشت خاص خود از اسلام هيچ نوع تفسير ديگر را قبول ندارند. اما آنان در عين حال داراي يك پايگاه ايدئولوژيك هستند؛ اين پايگاه ايدئولوژيك عبارت است از شكل افراطي جنبش «ديوبندي» كه توسط احزاب اسلامي پاكستان در اردوگاههاي مهاجرين افغان در پاكستان تبليغ مي‌شد. «ديوبنديسم» به عنوان شاخه‌اي از سني حنفي،‌ در افغانستان سابقه داشته است، اما تفسير طالبان از اين طريقه در هيچ جايي از جهان اسلام نظير ندارد.[43]

وي ضمن بيان تاريخچه‌اي از فرقة ديوبندي در هند مي‌گويد:

ديوبنديها مي‌خواستند نسل جديد و آموزش ديده‌اي تربيت كنند كه بر اساس آگاهي، تجربيات معنوي، شريعت و طريقت، ارزشهاي اسلامي را احيا نمايد. آنها در نظر داشتند با تدريس نحوه تفسير شريعت، متون كلاسيك ديني را با واقعيتهاي موجود سازگار نمايند. ديوبنديها اگر چه با كليه اشكال سلسله مراتب در جامعه اسلامي مخالفت مي‌كردند، براي زنان نقش عمده‌اي قائل نبودند و مذهب شيعه را قبول نداشتند؛ اما طالبان اين ديدگاهها را با چنان افراطي‌گري مطرح مي‌كنند كه ديوبنديهاي اوليه را به فراموشي مي‌سپارند.[44]

احمد رشيد در ادامه با اشاره به كشمكش خونين بين جنبش‌ خالص مذهبي ديوبنديِ موسوم به «جمعيت العلماء اسلام» و جماعت اسلامي پاكستان از دهة هفتاد ميلادي به بعد،‌ در مورد تأثير مذهبي و ايدئولوژيك جمعيت العلماء بر طالبان مي‌گويد:

در حالي كه جماعت اسلامي و ISI در طي دهة هشتاد به پشتيباني حزت اسلامي حكمتيار مي‌پرداخت، جمعيت العلما صدها مدرسه در منطقه پشتون نشين ايالت سر حد پاكستان ايجاد كرده بود كه در آنها جوانان پاكستاني و مهاجران افغان از امكانات تحصيل رايگان، تغذيه، خوابگاه و آموزش نظامي بهره‌مند مي‌شدند. در اين مدارس، نسل جديد افغانها براي دوره پس از شوروي تربيت مي‌شدند. اگر چه ديوبنديها از حمايت سياسي برخوردار نبودند، رژيم نظامي ضياء الحق به مدارس كليه فرقه‌هاي مذهبي كمك مالي مي‌كرد.[45]

 

اغلب اين مدارس در نواحي روستايي و در اردوگاههاي آوارگان افغاني قرار داشت و توسط ملاهاي كم سوادي اداره مي‌شد كه با برنامه‌هاي اصلاح گرايانه اوليه ديوبنديها فاصله بسيار داشتند. تفسير آنان از شريعت به شدت متأثر از «پختون والي» يا مقررات قبيله‌اي پشتونها بود. در عين حال، تأمين مالي اين مدارس توسط عربستان سعودي و احزاب طرفدار كيش وهابيت كه جمعيت العلما نيز از جمله آنان بود، باعث شد تا از آنها ستيزه جوياني بيرون آيند كه عميقاً به مجاهدين دوران اشغال شوروي بدبين بودند. پس از تسخير كابل در 1992 م توسط مجاهدين نيز ISI همچون گذشته، تأثير رو به رشد جمعيت العلما را بر پشتونهاي جنوبي ناديده گرفت. جمعيت العلما از نظر سياسي در انزوا قرار داشت و با نخستين دولت بي‌نظير بوتو (1980 ـ 1990 م) و اولين دولت نواز شريف (1190 ـ 1193 م) مخالفت ورزيد.

اما در انتخابات 1993 م جمعيت العلما با «حزب مردم» پاكستان كه به رهبري بي‌نظير بوتو برنده شد، متحد گرديد و بدين ترتيب بخشي از ائتلاف حاكم را تشكيل داد. دستيابي جمعيت العلما به اهرم قدرت براي نخستين بار اين زمينه را فراهم كرد كه روابط نزديكي با ارتش، ISI و وزارت كشور به سرپرستي ژنرال نصرالله بابر برقرار نمايند. بابر در جست و جوي يك گروه جديد پشتون بود تا بتواند بخت و اقبال را به پشتونهاي افغانستان باز گرداند و راه بازرگاني پاكستان را به آسياي ميانه از طريق افغانستان هموار كند؛ و جمعيت العلما اين فرصت را به او داد. مولانا فضل الرحمن، رهبر جمعيت العلما، به رياست «كميته دائمي مجمع ملي در امور خارجي» رسيد و به اين ترتيب براي اولين بار بر سياست خارجي پاكستان تأثيرگذار شد. او با استفاده از موقعيت جديدش از يك سو به منظور يافتن حاميان سياسي براي طالبان به واشنگتن و پايتختهاي كشورهاي اروپايي سفر كرد، و از سوي ديگر به قصد جلب كمكهاي مالي براي آنان به عربستان سعودي و كشورهاي خليج رفت.

ديوبنديسم سنتي كه سلسله مراتب متمركز نداشت و اكنون قادر نبود به كمك هيچ ملاي سرشناس محلي و تحصيل كرده مدرسه‌اي بگشايد، به شاخه‌هاي مختلف و جناحهاي افراطي تقسيم شده بود كه همه به سرچشمه اصلي جمعيت العلما مي‌رسيدند. مهم‌ترين شاخه اين جنبش را مولانا سميع الحق رهبري مي‌كرد. او رهبري سياسي و مذهبي، عضو «مجمع ملي» و سناتور بود كه مدرسه‌اش مهم‌ترين مركز آموزش رهبران كنوني طالبان به شمار مي‌رفت. دست كم هشت وزير كابينه طالبان و بيش از بيست والي (استاندار)، فرمانده نظامي، قاضي و مقامهاي ارشد اداري طالبان در سال 1996 م، در زمره فارغ التحصيلان «دار العلوم حقانيه» مولانا سميع الحق بودند. يونس خالص و محمد نبي محمدي از رهبران با سابقه احزاب مجاهدين، هر دو در مدرسه حقانيه تحصيل كرده بودند. مدرسه حقانيه در «اخورا ختك» در ايالات سرحد (پاكستان) واقع است. طلاب اين مدرسه يك دوره هشت ساله مطالعات اسلامي را مي‌گذرانند و پس از دو سال ديگر به دريافت دانشنامه مفتخر مي‌شوند. تأمين مالي اين مدرسه از طرف دولت است و طلاب در آن به صورت رايگان تحصيل مي‌كنند.[46]

احمد رشيد در مصاحبه‌اي كه با مولانا سميع الحق انجام داده است، ضمن بيان گلاية اين رهبر جنبش ديوبندي از ISI در مورد حمايت از حكمتيار و جماعت اسلامي، سخنانش را در مورد رهبر طالبان نقل مي‌كند. مولانا مي‌گويد:

قبل از سال 1994 ملا عمر را نمي‌شناختم، چون او در پاكستان درس نخوانده است. اما اطرافيان وي طلاب حقانيه بودند و بارها به ديدنم آمده و بحث مي‌كردند كه چه بايد كرد. من آنان را نصيحت كردم كه حزب تشكيل ندهند، چرا كه ISI هنوز سعي مي‌كرد احزاب مجاهدين را عليه يكديگر تحريك كند، تا آنها را در چند دستگي نگه دارد. به طلاب پيشنهاد كردم يك جنبش طلبگي به راه اندازند. هنگامي كه جنبش طالبان شكل گرفت، من به ISI گفتم كه بگذاريد طلبه‌ها افغانستان را تسخير كنند.

اولين بار در سال 1996 با ملاعمر در سفري به قندهار ديدار كردم و مفتخرم كه او به عنوان امير المؤمنين انتخاب شده است. او نه پولي داشت، نه قبيله‌اي و نه سابقه‌اي؛ اما نزد همگان از احترام برخوردار بود و از همين رو لطف خداوند شامل حالش شد. از نظر اسلام هر كس حافظ صلح و امنيت باشد، مي‌تواند به عنوان امير انتخاب شود. وقتي پاكستان درهايش را به روي انقلاب اسلامي بگشايد، رهبري آن ديگر با پيرمرداني چون من نيست، بلكه مردان ناشناخته‌اي كه از ميان مردم بر مي‌خيزند، به رهبري آن بر خواهند خاست.[47]

احمد رشيد در ادامه به پاسخ مولانا سميع الحق در مورد درخواست نيرو از طرف ملاعمر در 1997 م (پس از شكست طالبان در مزار) اشاره مي‌كند كه مولانا مدرسه‌اش را بست و هشت هزار نفر طلبه آن را به كمك ملاعمر فرستاد. همچنين احمد رشيد به همكاري يك جناح ديگر از جنبش ديوبندي در فرستادن نيرو به افغانستان و نيز همكاري سپاه صحابه با طالبان و بهرة جمعيت العلما از طالبان مي‌پردازد.

احمد رشيد مي‌گويد:

روابط طالبان با برخي از گروههاي افراطي پاكستان به دليل اشتراكات فراوان از استحكام زيادي برخوردار است. چند تن از رهبران ديوبندي در هر دو سوي مرز به قبايل پشتون دراني قندهار و چمن پاكستان تعلق دارند. ديوبنديها مخالف ساختار قبيله‌اي و فيودالي هستند و به همين دليل، طالبان ساختار قبيله‌اي و رهبري رؤساي قبايل را قبول ندارند. از ديگر اشتراكات طالبان با جنبش ديوبندي، مخالفت شديدشان با ايران و شيعيان است. اكنون ديوبنديهاي پاكستان خواستار تحقق انقلاب اسلامي به سبك طالبان در پاكستان هستند.

طالبان به وضوح سنت اصلاح طلبي و آموزه‌هاي ديوبندي را با سختگيريهاي شان كم ارج نموده، هر نوع بحث و جدلي را گناه و بدعت به شمار مي‌آورند. آنان با چنين كاري افراط گرايي جديدي را در پيش گرفته و نوعي الگوي انقلاب اسلامي را مطرح مي‌كنند كه براي دولتهاي منطقه تهديد كننده است. در حالي كه مسعود و حكمتيار با نوگرايي مخالفت نيستند، طالبان به شدت با آن مخالفت ورزيده، تمايلي به شناخت و قبول نظريات جديد، پيشرفت و توسعه اقتصادي ندارند.

طالبان با تاريخ اسلام و افغانستان،‌علوم ديني، تفسير قرآن و پيشرفت علمي و سياسي جهان اسلام در قرن بيستم كاملاً بيگانه‌اند. در حالي كه بنيادگرايي اسلامي در قرن بيستم داراي تاريخ طولاني مباحث علمي مكتوب است، طالبان از چنين چشم انداز و سابقه تاريخي بي بهره‌اند. آنان هيچ گونه ديدگاه مدون و تحليل علمي از تاريخ اسلام و افغانستان ندارند. طالبان از مباحثاتي كه درباره بنيادگرايي اسلامي در سراسر جهان جريان دارد، اطلاع چنداني ندارند و دركشان درباره تاريخ كشورشان از اين هم كمتر است.
چنين بي‌اطلاعي نوعي واپس‌گرايي به وجود آورده است كه براي طالبان جاي هيچ‌ گونه بحث و مناظره‌اي، حتي با همكيشان مسلمان‌شان، باقي نگذاشته است.
[48]

 

نتايج

جنبش طالبان در يك زمينة بحران داخلي و در شرايط رقابتهاي شديد قدرتهاي بزرگ و منطقه‌اي و همسايه به وجود آمد و پاكستان آن را پشتيباني كرد. اين جنبش از ابتدا مسلحانه و به شدت سياسي بود. تحليل تاريخي عوامل پيدايش بحرانهاي زمينه‌ساز آن به تركيب قومي ـ نژادي و مذهبي مردم افغانستان بر مي‌گردد. اساسي‌ترين عامل بحراني شدن اوضاع داخلي، هجوم ارتش سرخ به افغانستان بود. در اثر اتحاد استراتژيك غرب و عربستان، مقابله با اين هجوم از طريق پاكستان آغاز شد و در نهايت به پيروزي مجاهدين و تسريع فروپاشي شوروي انجاميد.

در نتيجه اسلام‌گرايي رشد نمود، ولي برنامه‌هاي مقابله با اين رشد به طور سرّي در جريان بود. با مطرح شدن منافع اقتصادي آسياي ميانه، از طرف جبهة غرب، جنبش تحريك گرديد تا مجاهدين را از صحنة قدرت افغانستان بردارد، ولي موفق نشد. حاكميت سرمايه در پشت صحنة قدرت سياسي آمريكا با طمع تحرك به اقتصاد خستة خود، اين جنبش سياسي را تحريك كرده بود و در نهايت هم با دخالت نظامي مستقيم آن را سركوب نمود.

افكار اين جنبش سرّي تحت تأثير جنبش بنيادگراي شاه ولي الله در هند و ديوبنديهاي پاكستان و نيز جو صوفيانة فرقة نقشبنديه در داخل افغانستان است. جنبش هيچ وقت افكار خود را بيان نكرده، ولي قشري گري و افكار جزمي و پايبندي آن به پشتونْوالي، با مقاومت طوايف ديگر در افغانستان رو به رو گرديد. بازتاب جهاني اين عقايد و اعمال نيز «اسلام = خشونت» را تبليغ نمود.

جنبش طالبان يك جنبش شديداً بنيادگراي سياسي ـ نظامي و به لحاظ فكري تحت تأثير جنبشهاي شبه قاره هند بود؛ هر چند شباهتهايي نيز با ساير جنبشها داشت.


 

پي‌نوشتها:

 



* دانش پژوه مقطع كارشناسي ارشد، رشته تاريخ اسلام مدرسه عالي امام خميني (ره)

 



1. افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، ميلي،‌ ويليام، ترجمه عبدالغفار محقق، ص 68.

2. افغانستان روحاني ماركس مجاهد، ماگنوس، رالف و ديگران، ترجمة قاسم ملكي، ص 258 و طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، رشيد، احمد، ترجمه اسدالله شفايي و ديگران، ص 51 و 52 و افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، همان، ص 68.

3 و 4. طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 53 ـ 56.

 

5. همان، صص 53 ـ 56.

6. طالبان جنگ مذهب و نظام جديد در افغانستان، مارسدن، پيتر، ترجمه كاظم فيروزمند، صص 76 و 77.

7. افغانستان روحاني ماركس مجاهد، همان،‌صص 266 و 267.

8. طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 99 ـ 114.

9. تا 24 گروه قومي مختلف بر شمرده است. ر.ك: افغانستان و مداخلات خارجي، حقجو، مير آقا، چ 1، قم، انتشارات مجلسي، 1380، صص 32 ـ 25.

10. كيهان هوايي، 15/2/1372، ص 22.

11. مسائل نهضتهاي اسلامي، صديقي، كليم، ترجمه سيد هادي خسروشاهي،‌صص 109 ـ‌143.

12. جنبشهاي اسلامي معاصر، موثقي، احمد، ص 193.

13. افغانستان در پنج قرن اخير، فرهنگ،‌ مير محمد صديق، ج 2، ص 667.

14. در اين باره توضيحاتي خواهد آمد.

15. ر.ك: فصلنامه علوم سياسي، «بحرانهاي طالبان»، عارفي، محمد اكرم، مؤسسه باقر العلوم، سال چهارم، شماره 16، زمستان 80، ص 261.

16. همچنين ر.ك: افغانستان و مداخلات خارجي، صص 96 ـ 97.

17 و 18. طالبان اسلام و نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 245 ـ 284. بي نظير بوتو، نخست وزير وقت، در مصاحبه با BBC گفت: «ايالات متحده و بريتانيا با پول عربستان تأمين كننده اسلحه طالبان اند.» ر.ك: افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، ص 177 و افغانستان (كتاب سبز)، علي‌ آبادي، علي رضا، چ 3، تهران، وزارت خارجه، 1375، ص 237.

 

19 و 21. عارفي، محمد اكرم، «جنبش اسلامي پاكستان و چالشهاي ساختاري ـ راهبردي»، فصلنامه مطالعات خاورميانه، شماره 27، ص 33.

20. خلاء ايدئولوژي يكي ناشي از فروپاشي شوروي تنها از طريق بنياد گرايي مي‌توانست پر شود. ر.ك: فصلنامه خاورميانه، شماره 3،‌ زمستان 73، ص 67؛ ظهور، انحطاط و فروپاشي آل سعود، قوام، عبدالعلي.

 

22. برداشت از مقاله جام جم، مورخ 27/5/1380، ص 1.

23. فصلنامه خاورميانه، همان.

24. ر.ك: جمهوري اسلامي، 9/10/1380، ص 7، به نقل از واحد مركزي خبر. جو تروريستي دهة‌ نود در پاكستان و همكاريهاي سپاه صحابه با گروه طالبان قابل پيگيري است. اين جو همراه با عوامل ديگر، باعث روي كار آمدن نظاميان در پاكستان شد. كشته شدن مسئول خانة فرهنگ ايران و نيز پنج تن از دانشجويان فارغ التحصيل شدة كارشناسي ارشد در مسائل نظامي از ايران در پاكستان در اين دهه اتفاق افتاد.

25. جريان پرشتاب طالبان، صص 86 ـ 126. احمد رشيد در پيوست كتاب خود، طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، تاريخچه‌اي از اين دخالتهاي را تنظيم كرده است.

26. در صورت ركود بيشتر، صهيونيستها ضرر مي‌ديدند. ر.ك: تدارك جنگ بزرگ، گريس هال، سل، ترجمه خسرو اسدي، چ 1، تهران، مؤسسه خدمات فرنگي رسا، 1377، ص 230.

27. فصلنامه خاورميانه، شماره 27، همان،‌ص 33.

28. جريان پرشتاب طالبان،‌ص 281 و افغانستان و مداخلات خارجي، ص 133. ايران خواستار پيوستن چين به اين اتحاديه است. ر.ك:‌ روزنامه جمهوري اسلامي، 1/2/1381، ص 3.

29. ر.ك: استراتژي و تحولات ژئوپليتيك پس از دوران جنگ سرد، ثقفي عامري، ناصر،‌چ 1، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت خارجه، 1373، ص 135 و صص 140 و 180؛ طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، صص 306 ـ 319؛ ملي گرايي هندو، جمشيدي بروجردي،‌ محمد تقي، چ 1، تهران، وزارت خارجه، 1379، صص 162، 169 ـ 170.

30. تركمنستان در اين رقابتها هميشه موضعي بي‌طرف داشته است.

31. روا،‌ اليور، افغانستان، اسلام و نوگرايي سياسي، ترجمه ابوالحسن، سرو قد مقدم، چ 1، مشهد، معاونت فرهنگي آستان قدس، 1369، صص 66 ـ 73.

32. جبنشهاي اسلامي معاصر، صص 194 و 197.

33. جريان پر شتاب طالبان، صص 94 ـ‌97.

34. طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، همو، ص 24. احمد رشيد خبرنگار 21 سال جنگ افغانستان بوده است.

35. وي در سازمانهاي كمك رساني غربي در افغانستان مدتها فعاليت داشته است.

36. طالبان، جنگ، مذهب و نظام جديد در افغانستان، همو، ص 107 و 108.

37. همان، ص 109.

38. اين مسئله به به كارگيري مقتضيات زمان و مكان در اجراي احكام اسلام يا همان اجتهاد اصطلاحي در شريعت باز مي‌گردد كه طالبان هرگز آن را در نظر نمي‌گرفتند.

39. همان، ص 112 و 113.

40. همان، ص 115 و 116.

41 و 42. همان، ص 117.

 

43. رشيد، احمد، طالبان اسلام،‌ نفت و بازي بزرگ جديد، ص 143.

44. همان، ص 144.

45. همان، ص 146.

46. همان، ص 146 و 147.

47. همان، ص 148 و 149.

48. همان،‌ ص 150.

 

نوشته شده توسط علی اصغر رجا’ در 21:10 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

تواناييهاي مهاجران در توسعه افغانستان موانع بازگشت و راهكارها

تواناييهاي مهاجران در توسعه افغانستان موانع بازگشت و راهكارها

پس از آنكه طالبان بر كابل و شمال مسلط شدند، كارآموزش در سطوح مختلف مختل شد و عدة بسياري از تحصيل كردگان براي ادامة تحصيل و يا زندگي بهتر به خارج از افغانتسان مهاجرت كردند . اين در حالي بود كه در ميان مهاجران افغاني در اقصي نقاط جهان كه قبل از طالبان در خارج اقامت داشتند نيز افرادي به تحصيل پرداختند . عمده ترين اين افراد در ايران و پاكستان اقامت دارند و تحصيلات آنان بسيار متنوع و در سطوح مختلف است.

اينكه آيا تواناييها تخصصي مهاجران براي بازسازي افغانستان كفايت مي‌كند يا خير، احتياج به آمار و برنامه ريزي دارد. هر چند از طرحي براي بازسازي افغانستان نظير طرح مارشال براي اروپاي پس از جنگ جهاني دوم سخن به ميان آمده است؛ اما هنوز بطور مشخص مجري ،‌بودجه و تخصصهاي مورد نياز آن اعلام نشده است. آنچه كه در افغانستان مشهود است، رقابت تعداد زيادي از شركت‌هاي خارجي سرمايه گذار و يا مؤسسات (NGO) در افغانستان مي‌باشند كه تعدادي از متخصصين بومي را جذب كرده‌اند و متخصصان خارجي هم در آنها فعالند. اين امر نشان از عدم كفايت يا عدم حضور متخصصان بومي در افغانستان دارد. برخي از دارندگان مدارك دانشگاهي از طريق IOM اكنون در افغانستان شاغل به كارند،‌ اما بسياري شغلي يافت نكرده سرگردانند. اشتغال در غير مورد تخصص نيز كه معضل كشورهاي توسعه نيافته است،‌ لااقل در ميان دولت مردان افغانستان مشاهده شده است. اين پديده هم حاكي از كمبود نيروي متخصص در افغانستان است.

نيروي متخصص موجود در ميان مهاجران مي‌تواند در پايه گذاري صنعت و توسعه در افغانستان سهيم باشند. فارغ التحصيلان دوره‌هاي ديپلم و فوق ديپلم نيز مي‌توانند در بازگشت به افغانستان در امر سواد آموزي و يا معلمي مدارس فعاليت نمايند. خوشبختانه مهاجراني كه در ايران و پاكستان بوده‌اند،‌ توانسته اند از تخصص و تحصيل مطابق با فرهنگ اسلامي بهره‌ برند و در بازگشت به وطن مي‌توانند فرهنگ و صنعت بومي سرزمين خود را ترويج كنند. نتيجه:‌

وجود تخصصها،‌ تحصيلات و مهارتهاي مورد نياز افغانستان در ميان مهاجران و كمبود آنها در داخل ايجاب مي‌كند كه برنامه ريزي منسجم،‌ كلان و كار آمدي در داخل افغانستان براي جلب و جذب صاحبان آنها صورت بگيرد.

موانع بازگشت مهاجران به وطن

با وجودي كه افغانستان به مراجعت نيروهاي متخصص و تحصيل كرده،‌ كارگران مجرب و صاحبان سرمايه نيازمند است؛ باز هم برخي موانع اقتصادي ، فرهنگي و رواني در اين راه وجود دارد.

مهاجران در خارج از افغانستان از امنيت و رفاه برخوردارند  و سطح زندگي آنان بسيار بالاتر از هموطنان آنان در داخل است. در صورتي مهاجرين مي توانند به يك زندگي حداقلي در داخل رضايت دهند كه در دراز مدت موقعيت فعلي خود را در خارج از دست بدهند و يا به موقعيتي همسان و بهتر يا نزديك، در داخل دست يابند. در ايران و پاكستان  فشار دولتها براي بازگرداندن مهاجرين افغاني باعث شده كه عده اي از آنان تسهيلات بازگشت و زندگي حداقلي در داخل را برگزينند. مهاجران در ايران اطمينان كافي از بدست آوردن موقعيتي مناسب و همسان در داخل ندارند،‌ زيرا بخوبي مي دانند برنامه هاي بازسازي، طولاني مدت و همراه با نا عدالتي در توزيع امكانات و يا اشتباه و غفلتهايي در اين راه خواهد بود و يا بسياري از اعتبارات اعطايي خارج توسط NGO داخلي به يغما مي‌رود. اين دسته از مهاجران فقط و فقط مي‌توانند به تخصص ، تحصيلات ،‌ مهارتها و سرمايه هاي خود خوشبين باشند نه به برنامه ريزي و سرمايه گذاري موفقيت‌آميز كشورهاي كمك دهنده و دولت اسلامي افغانستان. البته به لحاظ فكري و فرهنگي مهاجران در ايران در سطح بالايي هستند،‌ولي از طرف ديگر به فرهنگ مصرف نيز به شدت عادت كرده‌اند. عدم تطابق در وطن هم در ميان نسل جوان آنان از نظر محتواي آموزشي،‌ گونه‌هاي رفتاري و زبان ديگر اقوام و سهولت دستيابي به موقعيت شغلي و اجتماعي مناسب تا اندازه‌اي نگراني ايجاد كرده است. همچنين نياز اقتصادي ايران به كار ارزان، مفيد و بدون چشمداشتهاي خدماتي كارگران افغاني،‌ جوانان كارگر را سخت به ماندن درايران پايبند مي‌كند.

در مورد مهاجران افغاني در كشورهاي غربي،‌ پذيرش قانوني بصورت فردي و مخصوصاً خانوادگي،‌ اقامت طولاني مدت و احياناً ازدواج با همسري غير افغاني،‌ درآمد رضايتبخش و سطح زندگي بالاتر،‌ تحمل ارزشهاي فرهنگي مغاير را براي آنان آسان كرده و مانع بازگشتشان است. برخي از آنان ارزشهاي فرهنگي غربي را نيز پذيرفته از اين بابت هم در وطن مشكل عدم تطابق دارند.

مهاجراني هم كه در بازگشت به وطن پستها و شغلهاي مهمي را در دولت و شركتها بدست آورده‌اند،‌ با نارضايتي افرادي كه در طول جنگها مشكلات آنرا در داخل تحمل كرده‌اند، روبرو هستند. برنامه ريزي و آماده سازي براي جذب نيروي متخصص مهاجر كه به وطن باز‌ مي‌گردند از جانب دولت اسلامي افغانستان صورت نگرفته، به طوريكه تعدادي از متخصصان اطميناني از يافتن شغلي مناسب به صرف داشتن مدارك دانشگاهي نداشته به  دنبال افراد با نفوذ مي‌گردند تا شغلي بدست آورند.

راهكارهاي رفع موانع بازگشت

در مورد مهاجرين ساكن در ايران و پاكستان بايد توجه داشت كه اكثر آنان پيوندهاي خانوادگي، فرهنگي و عاطفي خود را با وطن خود حفظ كرده‌اند و فقط كسب درآمد مالي وامينت ،‌ آنان را به تداوم شرايط مهاجرت وادار كرده است. ادامه فشار دولتهاي پاكستان و ايران براي خروج و بعضاً توسل به زور،‌ خشونت و ابطال مدارك‌،‌ بالاخره آنان را مجبور به بازگشت مي‌كند، بخصوص كه تسهيلاتي براي مراجعت آنان به وطن از طرف سازمان ملل فراهم شده است. بسياري از آنان مي‌بايست احتمال اشتغال در كارهاي مشابهي را در افغانستان بررسي و امكانات لازم را به داخل منتقل كنند . سالها اجاره نشيني در غربت برخي را واداشته براي خود زمين يا خانه اي در افغانستان تهييه كنند. اين روند بايد ادامه يابد. استفاده از درآمد، مهارت و تحصلاتي كه مهاجران در ايران و پاكستان بدست آورده‌اند و مي‌آورند، براي يافتن موقعيت جديد شغلي،‌ اسكان يا بهبود موقعيتهاي قبلي آنان درافغانستان راهكار خوبي است. البته مهاجران بايد قبل از تشديد فشارها و ايجاد محدوديتها از طرف دولت پاكستان و ايران،‌ خود را آمادة بازگشت سازند.

داشتن قرابت فرهنگي،‌ تاريخي، زباني و ديني ميان ايران و افغانستان بستري مناسب براي بهره گيري كاربردي از بسياري آموزشها به وسيلة مهاجرين افغاني اعم از محصلان،‌ فرهيختگان،‌ طلاب و صاحبان حرف و مهارت فراهم آورده است. چه نيكو است اگر با هماهنگي ميان دولتمردان افغاني در داخل ومسؤلان نهادهاي مربوط در ايران،‌ برنامه ريزيهاي منسجمي در جهت اعتبار بخشي به مدارك طلاب و كمك به استخدام صاحبان مدارك معتبر دانشگاهي در افغانستان صورت گيرد و زمينه بازگشت آنان به وطن فراهم شود.

در مورد كارگراني افغاني در ايران، هر چند اقتصاد ايران همواره به كار ارزان آنان نيازمند بوده و هست و هيچگاه كارگران ايران در مشاغلي كه آنان كار مي‌كنند،‌ وارد نمي‌شود و يا اگر وارد مي‌شوند كارشان به اندازه كارگراني افغاني اقتصادي نيست ،‌ اما تبليغاتي كه دولت ايران براي ايجاد محدوديتهاي شغلي كارگران و يا وضع ماليات بر درآمدشان و يا برداشتن تسهيلات بازگشت انجام مي‌دهد، فرصت استفاده از مهاجرت در ايران را كاهش مي‌دهد و كنيه‌ها و نفرتها را در دل مهاجران افزايش مي‌دهد؛ زيرا آنان بخوبي مي‌دانند كه ايران با نيروي كار ارزانشان به رفاه دست يافت و ديگر احتياجي به ايشان ندارد.‌ ايران هم نشان داده است كه در استفاده از زور براي اخراج مهاجران هيچ ترديدي نمي‌كند.

رفتن خانواده‌هاي مهاجران افغاني و ماندن كارگران جوان به نفع دولت ايران، اما به ضرر خانواده‌هاي مهاجران است؛‌ زيرا شرايط اقتصادي كنوني ايران و افغانستان نسبت به قبل از انقلاب تفاوت اساسي دارد. در دهة 50 هـ . ش درآمدهاي نفتي ايران بسيار بالا بود و كارگران افغاني ضمن تامين نياز اقتصاد ايران به كار ارزان، خانواده هاي خود را هم در افغانستان از درآمد حاصل بهره‌مند مي‌كردند، اما در شرايط ضعف كنوني اقتصاد ايران ،‌در صورت بازگشت خانواده‌هاي مهاجر به وطن، علاوه بر محروميت فرزندانشان از تحصيل،‌ با مشكلاتي از لحاظ معيشت مواجه مي‌شوند. بنابراين تا زمانيكه تفاوت سطح زندگي بين دو كشور به حد تعادل نرسيده، تبليغات براي بازگشت و ايجاد محدوديت نبايد افزايش يابد. تجربة ايران در استفاده از بازگشت مهاجرانش از اروپا و آمريكا قابل مقايسه با بازگشت مهاجران افغاني از ايران به وطنشان نيست. سرمايه و تجربيات علمي اين دو گروه كاملاً متفاوت است . در نهايت بازگشت مهاجران افغاني از ايران بايد بصورت برنامه ريزي شده و با توجه به نيازهاي داخلي بصورت دراز مدت باشد و تعيين ضرب‌الاجل براي خروج آنان نمي‌تواند آنان را وادار به بازگشت كند.

در مورد مهاجران افغاني در كشورهاي غربي تا زمانيكه فرهنگ و ارزشهاي غربي براي آنان مشكل غير قابل تحملي ايجاد نكرده،‌ تفاوت بسيار سطح زندگي آنان را ماندگار مي‌كند. احساس مسؤليت در بازسازي كشور مي‌تواند گروهي از آنان را به كشورشان بازگرداند.

وظيفة دولتمردان افغانستاني ايجاد زمينة بازگشت همة مهاجرين از جهت جذب در پستها و مشاغل مناسب و بهره‌گيري از سرمايه‌هاي علمي ومالي آنان است؛ بطوريكه پس از ورود به وطن سرگردان نباشند.

عدم تطابق در وطن كه بيشتر دامنگير جوانان مهاجر است، مي‌تواند محركي در جهت ايجاد فعاليتهاي جديد براي مهاجرين بازگشته به وطن باشد. آنان در مراجعت مي‌توانند انتقال دهندة فرهنگ و تكنولوژي  ويا تغيير برداشتهاي زندگي در زمينة بهره‌گيري از خدمات،‌ قانون و يا فعاليتهاي اقتصادي و فرهنگي جديد نظير ايجاد شركتهاي تجارتي و مؤسسات آموزشي باشند. درك و احساس آنان در ايجاد شرايط لازم قانوني و فرهنگي براي بهره‌برداري بهتر از تكنولوژي و خدمات در داخل كشور بسيار بالاست. آنان مي‌توانند با انتقال اين فرهنگ تاثير بسياري در بهبود اوضاع زندگي در داخل داشته باشند؛ اما بايد تقابل ارزشها مورد لحاظ قرار گيرد.

تاثير پذيري مهاجران ساكن در كشورهاي غربي از فرهنگ آن ،‌در اثر تداوم معاشرتها در داخل به مرور تعديل خواهد شد.

در برخي از كشورهاي اروپايي هم شايعاتي در مورد سخت‌گيري بر پناهندگان افغاني براي بازگشت وجود دارد،‌ اما آنان به دليل برخورد عاقلانه با مسئله پناهندگي هميشه قوانين و مقرراتي دارند كه بين استفاده پناهندگان از سطح زندگي و درآمد بالا و نيز تحصيل و كسب مهارت در آن كشورها،‌ با مقدار مالياتي كه بايد بپردازند و همچين نياز اقتصادي به كار آنان تعادلي برقرار باشد
نوشته شده توسط علی اصغر رجا’ در 21:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

اهميت افغانستان                                                                                      

علي اصغر رجاء                            

                                                                                     (دانش پژوه كارشناسي ارشد تاريخ)

توسعه نيافتگي افغانستان هرگز از اهميت اين سرزمين نمي كاهد. ابعاد مختلف اهميت تاريخي, جغرافيايي, سياسي, فرهنگي و اقتصادي افغانستان بدون در نظر داشتن توسعه نيافتگي آن توضيح داده مي شود.

اهميت تاريخي:

افغانستان پيش از اسلام و در دوره ي اسلامي بخشي از خراسان بزرگ بوده است. در دوره ي اسلامي اهميت تاريخي اين منطقه از حوادثي چند هويدا است: تغيير حكومت از امويان به عباسيان تحت رهبري ابو مسلم خراساني كه خود باعث آميختن فرهنگ فارسي و عربي شد؛ بر پايي نخستين حكومت نيمه مستقل از خلافت عباسي در شرق قلمرو اسلامي به وسيله ي طاهريان در خراسان كه از آن پس حكومتهاي ديگر راه كمال استقلال را پيمودند و وقوع اولين و آخرين شكست مغولان در هجوم گسترده به قلمرو اسلامي در پروان افغانستان.

گذشته از اينها افغانستان در مسير راه قديمي ابريشم قرار دارد. تجارت بين شرق و غرب در عالم قديم از اين راه تأمين مي شد. يكي از دلايل عمده ي حمله ي مغولان به قلمرو اسلامي تسلط بر همين شاهراه بود كه از طريق آن علاوه بر تبادل كالا, دين و فرهنگ نيز مبادله مي شد.

اهميت جغرافياي طبيعي:

كشور افغانستان در قلب آسيا و در محل اتصال فرهنگ و تمدن چين, هند, ايران و آسياي ميانه قرار دارد. اين سرزمين داراي رودهاي جاري فراوان است كه برخي چون رود كابل, رود هيرمند و هريرود به كشورهاي مجاور مي ريزد. آب اين رودها در صورت مهار, علاوه بر تأمين آب شرب, كشاورزي و توليد برق در داخل, نيازمنديهاي كشورهاي همسايه را هم فراهم مي آورد. كوهستانهاي مرتفع پامير, بام دنيا و مركز افغانستان سرچشمه ي اين رودها و سد طبيعي ميان سرزمينهاي شمالي و جنوبي آن است. به همين دليل در دوره ي استعمار اين نوار كوهستاني نقش عمده اي در رقابتهاي روس و انگليس پيدا كرده بود.

در صورتي كه كشاورزي مكانيزه در افغانستان رونق گيرد, محصولات آن بسيار متنوع و سهم مهمي از صادرات كشور را به اقصي نقاط عالم تشكيل خواهد داد. دامداري صنعتي افغانستان نيز مي تواند ثروت هنگفتي را به خصوص در قسمت فراورده هاي دامي عايد مردم كند. پوست قره گل و برك از صادرات قديمي اين سرزمين بوده است. اقتصاد افغانستان مي تواند با توسعه ي كشاورزي و دامداري به شكوفايي برسد. به علاوه كه معادن بسيار از جمله گاز, لعل و فيروزه در افغانستان وجود دارد. تنها معدن سنگ لاجورد در جهان مختص به افغانستان است.

اهميت سياسي:

افغانستان به خاطر اهميت سوق الجيشي آن در دوران استعمار مورد رقابت روس و انگليس قرار داشت. انگليس سه بار در افغانستان شكست نظامي خورد و هيچ گاه اين سرزمين, مستعمره واقع نشد. در عصر جنگ سرد نيز اين كشور ميدان رقابت دو ابرقدرت شرق و غرب بود. مقامات بلند پايه ي شوروي سابق و نيز رئيس جمهور آمريكا آيزنهاور از اين كشور بازديد كرده اند. شكست نظامي روسها در افغانستان يكي از عوامل تسريع كننده ي فروپاشي شوروي و نظام دو قطبي و در نتيجه پايان جنگ سرد بود. طي دهه ي اخير قرن بيستم تحولات عظيمي در اطراف افغانستان رخ داد كه اهميت تاريخي و سوق الجيشي آن را زنده كرد. چين به سرعت راه رسيدن به سطح يك قدرت اقتصادي برتر از ژاپن را در پيش گرفت. هند نيز فن آوري ارتباطات را به دست آورد و در رقابت با پاكستان به قدرتهاي اتمي پرداخت. بهره برداري از منابع نفت و گاز آسياي ميانه و خزر توجيه اقتصادي يافت. بنابر اين تسلط بر افغانستان راهبرد كنترل قدرتهاي منطقه و دروازه ي ورود به استراتژي جديد نظامي گري آمريكا به عنوان ابر قدرت يگانه جهان گرديد.

كشورهاي نو استقلال يافته ي آسياي ميانه راه ورود به آبهاي آزاد را از مسير نزديكتر نسبت به ايران مي جستند و اين راه از افغانستان و پاكستان تأمين مي شد.

در نظام تك قطبي گفتمان ((برخورد تمدنها)) كه از جانب نظريه پردازان آمريكايي براي روي كار آوردن دموكراسي ليبرال به عنوان آخرين مرحله حكومتها و پايان تاريخ طرح شده بود, با حذف ((طالبان)) از صحنه ي سياسي افغانستان در اين كشور به اجرا در آمد.

اهميت اقتصادي:

افغانستان در مسير راهيابي كشورهاي آسياي ميانه به آبهاي آزاد قرار دارد. مسير افغانستان- پاكستان نسبت به مسير ايران حدود هزار كيلومتر كمتر و از نظر اقتصادي به صرفه تر است.

احداث راه آهن و جاده هاي ترانزيتي در افغانستان مي تواند اهميت تاريخي آن را از نظر تجاري برگرداند و راه ابريشم را احيا كند. حمل كالاها به وسيله راه آهن از شرق به غرب آسيا و بالعكس بسيار با صرفه تر از حمل دريايي است و مسافت و مدت حمل كالا را به شدت كاهش مي دهد. (برابر اخباري كه در تاريخ 27/1/83 از تلويزيون ج.ا. ايران به اطلاع رسيد, راه آهن چين- روتردام هلند به طول سه هزار و هشتصد كيلومتر حمل كالا از طريق دريا به مدت چهل روز را به مدت هيجده روز از طريق خشكي كاهش خواهد داد.) با توجه به وجود نيروي كار فراوان و ارزان در افغانستان رسيدن به اين موقعيت براي آن بعيد نيست و فقط نيازمند ايجاد امنيت و برقراري نظام حكومتي پايدار است.

اقتصاد اروپا با پيوستن تركيه به اروپاي واحد مي تواند خود را از طريق ايران و افغانستان به اقتصاد آسيا متصل كند. اقتصاد آسيا با پشت سر نهادن بحران مالي و فعال شدن اقتصاد جنوب شرقي آسيا به تدريج هويت مي يابد. همچنين افغانستان بهترين منطقه ي توريستي از لحاظ داشتن مناظر بكر طبيعي و آثار باستاني براي جهانگردان و محققان از سراسر عالم است. در حالي كه خاور ميانه از بحران آب رنج مي برد, افغانستان سرشار از رودهاي آب شيرين است.

اهميت فرهنگي:

پيش از اسلام دين بودا كه بومي هند بود از طريق افغانستان امروزي به وسيله كوشان شاهان در يكي دو سده پيش از ميلاد وارد چين و سرزمينهاي خاور دور شد و بر فرهنگ آن حدود تأثير گذاشت.

پس از اسلام و در دوره ي بروز استقلال خواهي حكومتها از تسلط عرب و خلفاي عباسي در دربار حكومتهاي غزنويان و غوريان, زبان فارسي به اوج رشد و رواج خود رسيد و در تمام شبه قاره ي هند نفوذ كرد. نفوذ زبان فارسي در شبه قاره مختصراً از طريق حكومتهاي غزنويان و غوريان بود كه مركز اصلي آنها در افغانستان قرار داشت. دربار سلطان محمود غزنوي محل تجمع افرادي چون فردوسي و بيروني گرديده بود. افغانستان زادگاه مشاهيري چون ابن سيناي بلخي, فارابي, ناصر خسرو, سنايي غزنوي و مولانا جلال الدين بلخي است. اثر با ارزش ((من لا يحضره الفقيه)) از كتب فقهي اربعه نزد شيعه نوشته ي محمد بن علي بن بابويه قمي در مزار شريف افغانستان و به درخواست فردي از ساكنان آن نوشته شد.

موانع توسعه و پيشرفت در افغانستان:

از لحاظ طبيعي افغانستان در خشكي محصور است و به دريا راه ندارد, از اين رو براي تأمين ارتباط و تجارت دريايي به پاكستان نيازمند است. در اثر سالها جنگ داخلي, اقتصاد كشور كه بر پايه ي دامداري و كشاورزي (مالداري و زراعت) استوار بود از ميان رفته و در قسمت زراعت كشت خشخاش و برداشت ترياك صرفه اقتصادي دارد. از لحاظ سياسي هنوز حكومت مركزي اقتدار كافي ندارد و مجاهدين در مناطق حاكميت خويش مختارند. كشورهاي كمك دهنده ي خارجي به دليل عدم وجود امنيت لازم به وعده هاي خود عمل نكرده اند.

ساختار قومي در افغانستان باعث يك كشمكش دائمي در درون حكومت بوده و اكنون نيز هست. اين امر عدم اعتماد خارجي را براي سرمايه گذاري دامن مي زند. در برنامه هاي توسعه به وسيله ي حكومتهاي قبل هم توزيع مناسبي براي مناطق مختلف به لحاظ سطح در نظر گرفته نشده و برخي اقوام از آن بي بهره بودند. همچنين بي سوادي در ميان مردم به شدت وجود دارد. آمار مناسبي نيز از جهت جمعيت و تخصصهاي موجود و مورد نياز براي برنامه ريزي وجود ندارد.

راهكار پيشرفت و توسعه از راه آموزش:

با نظر به اهميتي كه افغانستان از جنبه هاي گوناگون دارد و نيز با توجه به موانع توسعه آن, تنها راهكار دراز مدت براي توسعه افغانستان, آموزش است. باسواد كردن مردم و آموزش آنان نقش عمده اي در اقتصاد مالداري و زراعت افغانستان دارد؛ زيرا آنان را به روشهاي بهتر در اين دو زمينه رهنمون مي سازد.

در يك ديدگاه كلي توسعه و رشد اجتماعي, اقتصادي و صنعتي به چگونگي نظام آموزش و پرورش بستگي دارد. در دوره هاي رشد صنعتي و نوسازي جامعه, از نظام آموزشي به منظور القاي ارزشها و عادات جديد استفاده مي شود تا از اين راه زمينه ي پيشرفت و توسعه ي اقتصادي, سياسي و اجتماعي تسهيل شود.

گسترش آموزش و پرورش و اهميت يافتن دانش فني و تخصصي در دوره هاي بازسازي و توسعه ي جامعه, مي تواند به پيدايي نخبگان (Elites) جديد, و در نتيجه, به تحول در سلسله مراتب قدرت و منزلت منجر شود. چون در اين شرايط, احراز مشاغل و مقامهاي اجتماعي, مستلزم دانش و تخصص فني و حرفه اي است؛ از اين رو با احراز اين مشاغل, افراد از منزلت اجتماعي و اقتصادي بالاتري برخوردار مي شوند, هرچند كه ممكن است آنان از منشأ اجتماعي پاييني برخاسته باشند.

بدين ترتيب موانع توسعه و پيشرفت در افغانستان به جز محصور بودن در خشكي همگي از راه آموزش در دراز مدت قابل رفع است. براي رفع مانع محصور بودن هم ناچار بايد شبكه ي راههاي ارتباطي كشور گسترش و نوسازي و راه آهن احداث شده و به راههاي ارتباطي كشورهاي همسايه مانند ايران و پاكستان متصل شود. با پرداخت حق ترانزيت از طريق راههاي اين دو كشور نيازهاي افغانستان برطرف خواهد شد. هر گونه احداث, نوسازي و گسترش راههاي افغانستان نيز با در نظر داشت جاده ها و راه آهن بين المللي آسيا و اروپا و كريدور شمال- جنوب كه آسياي ميانه را به آبهاي گرم جنوب متصل مي كند, بايد طراحي و ساخته شود.

 

منابع:

اديان آسيا, ويراسته فريد هلم هاردي, ترجمه عبدالرحيم گواهي, چاپ دوم, 1377, تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

بياني, شيرين؛ مغولان و حكومت ايلخاني در ايران, چاپ اول, 1379, تهران: سمت.

دائره المعارف بزرگ اسلامي, جمعي از نويسندگان, ج 9.

سيد حسن امين, بازتاب اسطوره بودا در ايران و اسلام, چاپ اول, 1378, تهران: نشر مير كسري.

علاقه بند, علي؛ جامعه شناسي آموزش و پرورش, چاپ بيست و نهم, 1380, تهران: نشر روان.

 

نوشته شده توسط علی اصغر رجا’ در 20:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

تجزیه جهان اسلام وتاثیرآن برپایداری بحران ها

  تجزیه جهان اسلام وتاثیرآن برپایداری بحران ها     

على اصغر رجاء(1)

چكيده:

در اين نوشته بيان مى‏شود كه تجزيه جهان اسلام در تاريخ معاصر چه تأثيرى بر پايدارى بحران‏هاى‏سياسى _ اجتماعي همانند بحران كشمير و بحران فلسطين داشته است . مى‏توان در چارچوب نظریهء بحران بامرور تاريخى، كانون‏هاى بحران پايدار جهان اسلام را شناسايى كرد و با بهره‏گيرى از منابع موجود، عوامل‏پايدارى آن بحران‏ها را از نظر داخلى و خارجى برشمرد، چگونگى تأثير تجزيه جهان اسلام را بر پايدارى اين‏بحران‏ها تحليل نمود و راه خروج از آن‏ها را پيشنهاد كرد. فرض بر اين است كه يك سرى عوامل داخلى‏تاريخى_ سياسى از صدر اسلام زمينه ايجاد اين بحران‏ها را فراهم آورده و عوامل خارجى، مانند استعمار درعصر حاضر، آن‏ها را با بهره‏گيرى از زمينه‏ها و تأثيرات تحولات اروپا بر جهان و نيز از طريق تجزيه جهان‏اسلام، به صورت پايدار درآورده است.

كليد واژه‏ها: بحران‏هاى پايدار، تجزيه، تاريخ معاصر، جهان اسلام، هم‌گرايي،استراتژي اتحاد،اقتصاد.

مقدمه

اكنون جهان اسلام از حدود شصت كشور مستقل كه بيش از پنجاه درصد جمعيت آن‏هامسلمان‏اند و نيز اقليت‏هاى مسلمان در ساير كشورها تشكيل مى‏شود.

قلمرو اسلام پس از ظهور آن شاهد تغييرات بسيارى بوده تا به شكل كنونى درآمده است. درعصر فتوحات، تا قرن سوم هجرى، قلمرو اسلام شامل شبه جزيره عرب، عراق، شامات، آذربايجان،فارس، خراسان، سند، ماوراءالنهر، ملتان، مناطق مركزى هند و سرزمين‏هاى ميانه اين‏ها؛ هم‏چنين‏مصر، افر‏يقيه و مغرب و اندلس (شبه جزيره ايبرى) مى‏شد. بخش زيادى از اين قلمرو در حاكميت‏عباسيان و با مركزيت بغداد قرار داشت. به تدريج در قرن‏هاى بعدى، تا پايان قرون وسطى، اندلس(شبه جزيره ايبرى) در اروپا تحت حاكميت مسيحيان اروپايى درآمد و مسلمانان از آن‏جا اخراج شدند؛اما هم‏زمان قلمرو امپراطورى بيزانس تحت حاكميت اسلامى قرار گرفت. از جانب شرق هم قلمرواسلامى به واسطه فتوحات، روابط تجارى، سياحت و مهاجرت علما و صوفيان مسلمان در حال‏گسترش بود. به طورى كه ساکنان تمام شبه قاره هند، بخشى از آسياى جنوب شرقى، جزاير فيليپين وتركستان چين هم مسلمان شدند و اقليت‏هايى از مسلمانان در ژاپن و ساير مناطق هندوچين به‏وجود آمدند.

پس از سقوط بغداد توسط مغولان در قرن هفتم هجری و سپس جهان‏گشايی تيمور، قلمرووسيع مسلمانان در قرن 9و 10هجرى (15و 16ميلادی) به چندين بخش تقسيم شد.این بخشها عمدتاُ شامل سه قلمرو وسیع می شدند که عبارتند از: قلمروامپراطوریِ عثمانی در آسيای صغير، بالكان، شام، عراق و شمال آفريقا؛ قلمرو حكومت شيبانيان درقسمتی از ماوراءالنهر (كه اكنون به آسيای ميانه شهرت دارد)؛ قلمرو امپراطورى گوركانيان (مغولان‏كبير، بابريان) در هند و سند و نيز قلمرو حكومت صفويان با گرايش شيعى در سرزمين‏هاى مابين‏ قلمرو دو امپراطورى عثمانى و گوركانيان.

اكثر كشورهاى مستقل اسلامى در گذشته از تجزيه امپراطورى‏هاى بزرگ عثمانى، مغولان كبيرهند و حكومت نادر افشار پديد آمده‏اند. بيش‏تر كشورهای عربى و آفريقايى مسلمان از تجزيه‏امپراطورى عثمانى به وجود آمده‏اند ،كشورهاى پاكستان و بنگلادش از تجزيه امپراطورى مغولان كبير هند، كشورهاى آسياى ميانه ازتجزيه شوروى سابق و كشور مسلمان بوسنى و هرزگوين(2) از تجزيه يوگسلاوى سابق پديدار گشتند. دو كشور ايران و افغانستان هم از درون حكومت نادر افشارسربرآوردند.

در تجزيه جهان اسلام، گذشته از عوامل داخلى، ورود استعمار از مهم‏ترين عوامل خارجی بوده‏است. از ميان بحران‏هايی كه در اثر تجزيه جهان اسلام دامن‏گير مسلمين شد، مى‏توان از بحران‏ها‏ی پايدار كشمير و فلسطين نام برد. اين دو بحران به دليل ريشه‏های تاريخی، سياسی وفرهنگی خاص خود بيش از پنجاه سال است كه تداوم دارد و پيامدهايی را در كشورهای درگير به بارآورده است.

برجسته ساختن ريشه‏های اين بحران‏ها با بهره‏گيری از منابع مكتوب به گونه‏ای كه در چارچوب‏ نظريه بحران بتواند ديرپايی بحران‏ها را توضيح دهد، منظور اصلی اين نوشتار است.

بر اين اساس ، پس از ذكر كلياتی،  به‏مهم‏ترين بحران‏هاى جهان اسلام پرداخته مى‏شود . سپس به عوامل پايداری بحران‏ها ، چگونگی‏تأثير تجزيه جهان اسلام بر آن ودرآخربه بحث همگرایی به عنوان یک راهکار اشاره می‏گردد.

 

مفهوم نظري بحران

بحران به اعتبار عوامل به وجود آورنده،درانواع  گوناگون فكری، اجتماعی، سياسی، فرهنگی،اقتصادی، پولی،پزشكی، روان شناختی، ديپلماتيك، استراتژيك، ايدئولوژيك، نظامی،قومی و زيست‏محيطی ظاهر می‏شود. بحران ها درهر نوع خود دارای مشخصاتی ویژه هستند.  هم‏چنين يك بحران ممكن است در سطح مديريت، مردم وعوامل خارجی به صورت ملی، منطقه‏ای و جهانی و نيز به شكل خرد ياكلان به وجود آيد.

بحران را از نظر جامعه شناختی می‏توان به بحران‏های جوامع در حال گذار، شامل بحران هويت،بحران مشاركت، بحران مشروعيت، بحران توزيع و بحران يكپارچگی تقسيم كرد. مطابق اين‏رويكرد، بحران را می‏توان در ميان اقشار جامعه از مرحله آسيب و انحراف تا خود مرحله بحران‏بررسى كرد. به لحاظ نظری خاستگاه بحران مى‏تواند طبع بشری، ساختار دولت و روابط ميان‏دولت‏ها باشد.

از نظر مديريت، بحران‏ها را مى‏توان با توجه به «شدت تهديد»، «زمان تصميم‏گيرى»و «درجه‏آگاهى»به شديد، نوظهور بدعتى، كند، موردىِ ويژه، انعكاسى، برنامه ريزى شده (عمدى)،عادى و ادارى تقسيم‏بندى كرد(3).

                                  انواع بحران از نظر مديريت آن‏ها                                                 

 

درجه آگاهى نسبت  به بحران     

  زمان تصميم‏گيرى

برای حل بحران      

تهديد            

نوع بحران                  

غافل‏گيرى 

كم                        

    شديد                                   

بحران‏هاى شديد             

غافل‏گيرى 

طولانى              

شديد

بحران‏هاى نوظهور بدعتى    

 غافل‏گيرى         

كم

خفيف

بحران‏هاى كند        

غافل‏گيرى 

كم

خفيف

بحرانهاىويژه‏(موردى)

 پيش‏بينى شده

كم

شديد

بحران هاى انعكاسى         

پيش‏بينى شده

طولانى              

شديد

بحران‏هاى برنامه ‏اى( عمدى)

پيش‏بينى شده

طولانى             

خفيف

بحران‏هاى عادى           

پيش‏بينى شده

كم                  

خفيف

بحران‏هاىادارى            

 

از نظر شدت تهديد هم مى‏توان بحران را در دو دسته بحران‏هاى شديد وضعیف تقسیم کرد.بحران های شدیدخود شامل: خاص، احتمال‏زياد، عواقب شديد، تشديد شده از لحاظ تاريخى و نزديك از لحاظ مكانى و زمانی می شود و بحران‏هاى‏ضعيف هم به نوبه خود به: پخش و پراكنده، احتمال كم، عواقب ضعيف، بى طرفى تاريخى و دور از لحاظ مكانى‏و زمانى تقسيم گردد(4).توضیحات کلی ارائه شده درموردمفهوم نظری بحران را «نظریهءبحران» می نامیم.   

نحوهء بهره گیری ازنظریهءبحران

در اين نوشتار تكيه بر بحران‏هاى سیاسی_اجتماعی و پايداردر جهان اسلام است. با توجه به اين‏كه گفتمان(نظریاتی که به صورت یک بستهء فکری باهستهء مرکزی ودالهای پیرامونی عرضه می شود) جارى‏جهان اسلام در عصر كنونى اسلام گرايى سياسى(جنبش هایی سیاسی-اجتماعی که سعی دارندبراساس اندیشه هاوالگوهای اسلامی هویت سازی کنند) است، در چارچوب اين گفتمان بر مفهومى سياسى‏از بحران، با نظر به عامل زمان استناد مى‏شود . دخالت عامل زمان، بیانگرپیامدهای اجتماعی این بحران ها است. براین اساس ، بحران پايدار يعنى وضعيتى از تكرارتهديد كه سطوح مؤثر سعى مى‏كنند آن‏را از نظر زمان، مكان، شدت و شكل به نفع خود مهار و ياتبديل كنند. این بیان، منحصر به مفهوم سیاسی_ اجتماعی ِاین بحران ها نیست و میتواند بر تغییر شکل آن هم تطبیق نماید.

مشخصات بحران‏هاى پايدار جهان اسلام به اين قرار است:

1.بقاى تهديد نسبت به ارزش‏هاى بنيادين به رغم شدت، ضعف و ركود آن؛

2.سرايت بحران‏هاى جانبى و جديد و نيز تغيير در سطح؛

3.وجود زمان و اطلاعات براى تصميم‏گيرى برخلاف بحران‏هاى ديگر؛

4.امكان تبديل تهديد به فرصت.

بر اين اساس ، بحران‏هاى پايدار جهان اسلام به آن دسته از بحران‏هاىٍ سياسى باپیامدهای اجتماعی اطلاق مى‏شودكه تهديد ناشى از آن‏ها مدتى طولانى تداوم داشته باشد؛ به گونه‏اى كه دوره‏هاى ضعف و ركودبحران، در مقابل زمان بقاى تهديد اندك باشد و حتى تغيير در سطح نيز بقاى تهديد را از ميان نبرد( 5).

كانون‏هاى بحران پايدار در بحث جهان اسلام

با توجه به چارچوبى كه در نظريه بحران ارايه گرديد، فهرست مهم‏ترين بحران‏هاى پايدارجهان اسلام از اين قرار است:

1.بحران جزيره میندانائو در كشور فيليپين:

مسلمانان اين جزيره داراى حكومت مستقل بوده و نفوذ معنوى امپراطورى عثمانى را پذيرفته‏بودند( 6). پس از ورود استعمار اسپانيا به آن، از اواسط قرن 16ميلادى تلاش‏هايى در جهت مبارزه بااسلام و گسترش مسيحيت در اين جزيره صورت گرفت. با تجربه‏اى كه اسپانيايى‏ها در اخراج‏مسلمانان از اندلس داشتند، توانستند مناطق مسلمان نشين را كم كم و در طول 330 سال استعمار(بقاى تهديد)، به نصف كاهش دهند (تغيير در سطح). از سال 1898ميلادى تاكنون هم مبارزه عليه‏اسلام در قالب فعاليت‏هاى بيشترى توسط آمريكايى‏ها ادامه دارد(7)(سرايت بحران‏هاى جانبى). درسال‏هاى اخير هم فعاليت برخى از گروه‏هاى مبارز مسلمان در آن در جهت به دست آوردن‏خودمختارى و توسعه و عمران جنوب، از سوى ساير گروه‏ها كاملاً پذيرفته نشده است (امكان تبديل‏تهديد به فرصت)(8).

2. بحران كشمير:

پس از ورود استعمار انگليس به هند و فروپاشى مغولان كبير، منطقه كشمير ابتدا به دست‏افغانان و سپس به دست سيك‏ها افتاد. در دهه 40ميلادى كه موضوع استقلال پاکستان ازهند براساس رأی اکثريت ساکنان مسلمان مطرح بود، يك مهاراجه هندى بر كشمير حكمرانى مى‏كرد؛ در حالى‏كه 78درصد مردم آن مسلمان‏بودند. در اين زمان ميان جواهر لعل نهرو و محمد على جناح و هم‏چنين ميان احزاب كشميرى بر سراستقلال يا پيوستن كشمير به پاكستان، اختلاف نظر بود.

پس از استقلال پاكستان در سال 1947ميلادى، مهاراجه كشمير مايل به امضاى قراردادى با هند و پاكستان درزمينه توقف دخالت در امور كشمير بود. پاكستان اين امر را پذيرفت؛ اما هند نه آن رارد كرد و نه پذيرفت.درگيرى‏هايى هم ميان مردم كشمير با نيروهاى مهاراجه به وقوع پيوست.برخى‏از مردم سرحد شمال غربى پاكستان با ادامه درگيريها به كمك مردم كشمير آمدند. در همين زمان‏مهاراجه كشمير قرارداد الحاق به هند را امضا كرد و خواستار كمك نظامى هند شد.هند نيز نيروهاى‏خود را به كشمير اعزام كرد. از اين پس درگيرى‏هاى مرزى بين دو كشور رفته رفته تشديد شد وپيشنهاد همه پرسى توسط سازمان ملل كه در قطع‏نامه‏هاى مختلف مطرح شده بود، مورد پذيرش‏طرفين قرار نگرفت.

در بين سال‏هاى 1962تا 1965ميلادى، اولين درگيرى‏ها ميان دو كشور بر سر كشمير رخ دادكه با امضاى موافقت‏نامه تاشكند، آتش بس در سال 1965برقرار شد (بقاى تهديد همراه با ركود).

در سال 1971ميلادى بر سر حاكميت بنگلادش بين هند و پاكستان جنگ درگرفت و معاهده ‏سيملا ميان آن‏ها امضا شد. يكى از موارد توافق طرفين در آن معاهده مسئله كشمير بود كه بر طبق‏آن خط آتش بس قبلى در كشمير به خط كنترل بر اساس آتش بسِ پس از جنگ 1971ميان دوكشور تبديل شد .ضمن این معاهده دو طرف توافق كردند از طريق مذاكرات دوجانبه اختلافات خود را حل كنند. درعمل از امضاى اين قرارداد در مورد حل بحران كشمير نتيجه‏اى حاصل نشد، بلكه مسايل جديدى دراين بحران به وجود آمد.يكى از اين مسايل، رقابت تسليحاتى ميان دو كشور بود (سرايت بحرانهاى‏جديد).ابتدا هندوستان اولين آزمايش اتمى خود را در سال 1947انجام داد و در مقابل، پاكستان‏سلاح‏هاى موشكى خود را توسعه داد.

در سال 1998كه پاكستان يك آزمايش موشكى جديد انجام داد، هندوستان پنج آزمايش‏هسته‏اى انجام داد.پاكستان هم در مقابل، براى اولين بار پنج آزمايش هسته‏اى انجام داد.به‏رغم‏آن‏كه پاكستان يكى از متحدان منطقه‏اى آمريكا بود، انجام اين آزمايش‏ها باعث فشار آمريكا بر هردو كشور براى امضاى معاهده‏هاى« منع انجام آزمايش‏هاى هسته‏اى» و نيز« منع گسترش سلاح‏هاى‏هسته‏اى» شد. از آن‏جا كه چين در پيشبرد برنامه‏هاى هسته‏اى پاكستان نقش داشت و از طرفى بين‏چين و هند بر سر اختلافات مرزى جنگ درگرفته بود، آزمايش‏هاى هسته‏اى هند پاسخى به‏همكارى چين و پاكستان نيز بود. به اين ترتيب بحران هند و چين به بحران كشمير سرايت كرد (تغيير در سطح همراه با سرايت بحران‏هاى جانبى ).

در سال 1999م در پى نفوذ تعدادى از مبارزان كشميرى به مناطق سردسيرِ كشميرِتحت كنترل‏هند (كارگيل)و حمله مسلحانه به پارلمان هند، دو طرف به پياده كردن گسترده نيرو در مرزهاى‏يكديگر پرداختند و بحران تا آستانه جنگ هسته‏اى بالا گرفت.اين در حالى بود كه قبلاً بندر كراچى،مهم‏ترين شهر اقتصادى پاكستان، در اثر آشوب‏هايى كه گفته مى‏شد عامل آن هند است براى مدتى‏از فعاليت باز ايستاده بود. با سفر نخست وزير پاكستان به آمريكا و عقب نشينى نيروهاى كشميرى ازكارگيل بحران كاهش يافت(9).خبرگزارى‏ها از وجود نيروهاى افغانى طالبان در ميان مبارزان نفوذى‏كشميرى خبر دادند.آمريكا با اين‏كه در بحران افغانستان وارد شده و با كمك ديگران‏طالبان را به‏وجود آورده بود(10)، نتوانست در بحران كشمير سياست درستى پيش گيرد.

وجود تهديدهاى امنيتى ناشى از بحران كشمير و نيز مناطق سرحدی پاكستان كه به مسئله‏پشتونستان مشهور است (سرايت بحران‏هاى جانبى )، باعث شده كه به جز سال‏هاى استقلال،همواره نظاميان در پاكستان قدرت را در دست داشته باشند. تداخل دو بحران كشمير و پشتونستان‏هم در اين وضع مشاهده مى‏شود.

براى كاهش تنش در بحران كشمير، آخرين طرح، كشيدن لوله گاز ايران از طريق پاكستان به هندو نيز كشيدن لوله گاز تركمنستان از طريق افغانستان به چين و هند است كه به پيشنهاد ايران وپاكستان بوده و مذاكرات نهايى آن در حال انجام است (امكان تبديل تهديد به فرصت).

مساحت كل كشمير 302578كيلومتر مربع است كه از اين ميزان 79778كيلومتر مربع به نام‏كشمير آزاد با مركزيت مظفرآباد به پاكستان تعلق دارد و ناحيه كشمير هند با مساحت 222800كيلومتر مربع شامل بخش‏هاى جامو و كشمير است. درسال1962بخشی ازکشمیر راچین تصرف کرد.این سرزمين به دليل آن‏كه بر سرزمين‏هاى پست اطراف خود مسلط است و از طريق آن، هند باافغانستان، آسياى ميانه و چين مرتبط مى‏شود، براى هند از نظر ژئوپلتيكى و استراتژيكى اهميت‏دارد. براى پاكستان نيز كشمير به دليل آن‏كه سرچشمه رودهاى مهم سند، پنجاب، جهلم، چناب،راوى و ستلج است و جاده آسفالته استراتژيك راولپندى، كلگيت، كاشغر ارتباط پاكستان - چين راتأمين مى‏كند،اهميت اقتصادى و كشاورزى دارد(11).درأثرتداوم کشمکش هندبرسرحاکمیت این منطقه،کشمیرتحت کنترل هندازامکانات توسعه محروم مانده وتوجه دولت هندبیشتربه جاموبوده که بخش بزرگی ازآن هندونشین است. دولت هندبافقیرنگه داشتن این منطقه سعی دارد هم چنان آن رابه خودوابسته نگهداشته ازاستقلال طلبی آن جلوگیری کند(12).

3. بحران پشتونستان:

مطابق قرارداد بين انگليس و دولت افغانستان در سال 1892م اين منطقه كه اكنون ايالت سرحدپاكستان را تشكيل مى‏دهد به حكومت انگليسى هند واگذار شد؛ اما پس از آن  انگليس از شبه قاره هند خارج ودرسال1948م پاكستان از هند جدا شد (تغيير در سطح). مسئله‏پشتونستان در دهه60 ميلادى به صورت بحران ارضى ميان افغانستان و پاكستان درآمد (بقاى تهديد) و موردسوءاستفاده شوروى سابق قرارگرفت(13). ظهور طالبان در سال 1992م را يكى از اثرات پايانی اين‏قراردادقلمداد مى‏كنند(سرايت بحران‏هاى جانبى و تغيير در سطح)(14).طالبان را پاكستان باكمك‏هاى نظامى و اطلاعاتى و با بودجه كشورهاى عربى و طرح انگليس به وجود آورد تا حكومتى‏وابسته در افغانستان به وجود آورد و ضمن تأمين منافع اقتصادى براى پاكستان، بحران پشتونستان‏به كلى خاتمه يابد (امكان تبديل تهديد به فرصت).

4. بحران كردستان:

منطقه كرد نشين دردوران عثمانی دچارشورشهای متعددی بود.این منطقه در مرزبندى كشورهاى عراق و سوريه توسط انگليس و فرانسه پس از تجزيه‏عثمانى، ميان چهار كشور تركيه، سوريه، عراق و ايران تقسيم شد و ناسيوناليزم كرد را در مقابل‏حكومت‏هاى اين چهار كشور قرارداد. از ابتداى قرن بيستم وجود دو قطب نيروهاى سنتى و نخبگان‏سياسى و اجتماعى مدرن كه جريان مدرنيزاسيون را با تكيه بر ناسيوناليزم رهبرى مى‏كردند، باعث‏دگرگونى‏هاى اجتماعى و سياسى معاصر در خاورميانه شده بود. به موازات ايجاد دولت‏هاى جديد وجابه‏جايى نيروهاى سنتى و مدرن، برخى گروه‏ها مانند كردها به سطح يك اقليت تنزل يافتند. اين‏مسئله در ميان كردها به عنوان نتيجه قرارداد « لوزان» در سال 1923م تلقى شد(15).ناآرامیهای کردهادرفاصلهءمیان دوجنگ جهانی باعث شده بودکه متفقین برای تشکیل دولت مستقل کردوعده هایی بدهند.آنان گامی اساسی دراین راستابرنداشتند؛امادرپیمان سور(sevres)منعقده بین ترکیه ومتفقین،به کردهاخودمختاری داده شد.این خودمختاری5 سال بعددرپیمان لوزان ازکردهای ترکیه سلب شد(16). سرانجام کردها به‏عنوان اقليت‏هايى در ايران، عراق، تركيه و سوريه بدون داشتن منزلتى حقوقى و قانونى شناخته‏شدند.

به رغم مقاومت شديد كردها در فاصله سال‏هاى 1922تا 1938م تمام‏روابط و تشكيلات جامعه خود خوانده كردى در تركيه نوين در پاسخ به موجوديت ايدئولوژى ملت- دولت كماليست‏ها سركوب شد. در همين زمان تلاش هايى براى تمركزگرايى شديد دولت وسيا ست‏هاى همگون سازى در تركيه دنبال مى‏شد(17). درعراق نیزشورش کردهاعلیه سلطهء انگلیس سرکوب شدوتنها بارزانیها به عنوان مهمترین نیروی معارض باقی ماندند.دردورهءپهلوی درایران نیزشورش کردها سرکوب شد. مهمترین حادثه درایران، تاسیس جمهوری مهاباد در1324ش بود(بقاى تهديد). باخروج نیروهای روسی ازایران وعدم حمایت روسها از این جمهوری،ارتش ایران آن رابرانداخت(18). همواره ناسيوناليزم كردى در فرصت جابه‏جايى‏هاى‏بحرانیِ قدرت در داخل كشورهاى چهارگانه مذكور- از جمله پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران-خود را نشان داده وخواهان خودمختاري بوده  است(سرايت بحران جانبى و تغيير در سطح).

اكنون با به قدرت رسيدن يك رئيس جمهور كرد نژاد در عراق، فرصت جديدى براى مشاركت‏كردها در يكى از نظام‏هاى سياسى كه با آن‏ها تعامل دارند، فراهم شده است (امكان تبديل تهديد به‏فرصت).

5. بحران يمن:

اين كشور طى سه دهه 60تا90 ميلادى (بقاى تهديد)به دو بخش شمالى و جنوبى تقسيم‏شده و هربخش در طول جنگ سرد (سرايت بحران‏هاى جانبى)جزء دو بلوك شرق و غرب بود.پس ازفروپاشى شوروى، يمن بار ديگر به صورت يكپارچه درآمد (امكان تبديل تهديد به فرصت).

6. بحران فلسطين:

قرن‏ها پيش از ميلاد، حضرت داوودعليه السلام در فلسطين حكومتى را به منظور برقرارى توازن قوا ميان دو قدرت مصر و بابل از چند مليت تشكيل داد.این حکومت، توسط فرزندش حضرت سليمان‏عليه السلام تحكيم‏و گسترش يافت. پس از حضرت سليمان اين حكومت به دو بخش اسرائيل در شمال و يهوديه درجنوب تقسيم شد. از اين تاريخ به بعد اين منطقه در دست قدرت‏هاى زمانه مى‏گشت و باعث آوارگى‏يهود در جهان، به ويژه در اروپا شد. اين سرزمين در سال 17هجرى به دست مسلمانان افتاد و درجنگ‏هاى صليبى به مدت 91 سال در دست مسيحيان بود تا دوباره در اختيار مسلمانان قرار گرفت.

يهوديان در اروپا تحت آزار و اذيت مسيحيان بودند. فكر تأسيس دوباره كشورى يهودى در اثراين آزارها و آوارگى‏ها از رنسانس اروپا به بعد در ميان يهوديان وجود داشت(19). در اواخر قرن نوزدهم‏ميلادى، بورژوازى يهود، قدرت‏هاى استعمارى و صهيونيسم سياسى با كوشش افرادى چون هرتسل، ‏سرزمين فلسطين را به عنوان ارض موعود انتخاب نموده و اقداماتى براى خريد زمين در آن انجام‏دادند. ضمن اين كه در اين راستا مذاكراتى هم با سران استعمارى و عثمانى توسط رهبران‏صهيونيستِ سياسى انجام شد.صهیونیسم مذهبی برخلاف صهیونیسم سياسى ایده های عملی برای اسکان یهوددرفلسطین نداشت.

پس از جنگ جهانى اول به علت آن‏كه عثمانى هم پيمان آلمان بود،تجزیه آن به طور جدى از سوى‏انگليس پى‏گيرى شد(20)و در سال 1917با صدور اعلاميه بالفور، دولت انگليس به طور رسمى‏حمايت خود را از تشكيل دولت يهود در فلسطين اعلام كرد . اين در حالى بود كه يك سال قبل، درسال 1916،انگلیس مخفيانه موافقت نامه سايكس پيكو را با فرانسه و روسيه بر سر تجزيه عثمانى امضإنموده بود. اين قراردادِ محرمانه، پس از انقلاب روسيه توسط روس‏ها فاش شد. انگليس‏ها كه پس ازوقوع انقلاب درصدد اجراى قيموميت بر مناطق جدا شده امپراطورى بودند با مخالفت اعراب روبه‏روشدند.سیل مهاجران یهود به سوی فلسطین سرازیر شدند.

در داخل فلسطين اعتراض‏ها و مقاومت‏هايى نسبت به مهاجرت يهوديان صورت گرفت.درنتيجه، انگليس در سال 1939با صدور كتاب سفيد، ضمن قائل شدن محدوديت‏هايى براى مهاجرت‏يهود، زمينه‏هاى تشكيل دولتى را براى آنان پى ريخت. با كشف نفت در عربستان پاى آمريكا به‏منطقه خاورميانه كشيده شد و نفوذ صهيونيست‏ها در دولت آمريكا باعث حمايت آن از تشكيل كشوراسرائيل شد (تغيير در سطح). پس از جنگ جهانى دوم، آمريكا به صورت یک ابر قدرت ظاهر گشت ونهاد تازه تأسيس سازمان ملل را تحت نفوذ خود گرفت.

در سال 1947(بقاى تهديد)طرح تقسيم فلسطين و تشكيل اسرائيل در اين سازمان تصويب ويك‏سال بعد به اجرا درآمد.با خروج سربازان انگليسى از فلسطين تشكيل دولت اسرائيل اعلام گرديدو باعث به وجود آمدن پنج جنگ بزرگ در خاورميانه شد (سرايت بحران‏هاى جانبى)كه عبارت‏اند از:

الف)نخستين جنگ اعراب و اسرائيل در سال 1948به وقوع پيوست.در اين جنگ ارتش‏كشورهاى مصر، سوريه و اردن به دليل فقر تجهيزات نظامى و عقب ماندگى تسليحاتى، فقدان اراده‏سياسى در نزد رهبران، و نيز حمايت مؤثر انگليس و آمريكا از دولت تازه تأسيس اسرائيل شكست‏خوردند. عدم اراده سياسى رهبران عرب به اين دليل بود كه آنان قدرت سياسى خود را در مصر،اردن، عراق و عربستان با حمايت انگليس به دست آورده بودند. در نتيجه اين جنگ 77درصدخاك‏فلسطين در اختيار اسرائيل قرار گرفت.

ب)در سال 1956جمال عبدالناصر كانال سوئز را ملى اعلام نمود.در واكنش به اين اقدام، بندرپرت سعيد توسط فرانسه، انگليس و اسرائيل اشغال شد . اخطار شوروى و عدم حمايت آمريكا ازاين تجاوز در اثر الزامات جنگ سرد، عقب‏نشينى نيروهاى اشغال‏گر را در پى داشت.

ج)در سال 1967ارتش اسرائيل با بهره‏گيرى از اصل غافل‏گيرى به فرماندهى موشه دايان، بابمباران هواپیماهای نظامی سوریه ومصردرپایگاه های ِآنهاروی زمین و هم‏زمان حمله زمينىِ سريع نيروهاى مكانيزه تحت پوشش‏هوايى، جنگ شش روزه‏اى را به راه انداخت .اسراییل در این جنگ توانست مساحت قابل توجهى از كشورهاى مصر،سوريه و اردن را اشغال كند. در جنگ شش روزه، كشورهاى عربى طرحى براى رويارويى با اسرائيل نداشتند،بلكه سرگرم رقابت‏ها و منازعات درونى خود بودند. آن‏ها با گرايش ناسيوناليستى، فقر تسليحاتى ،تكيه بر حمايت شوروى و عدم تكيه بر حمايت جهان اسلام وارد جنگ شده و شكست خوردند .‏اين امر موجب طرح افسانه شكست ناپذيرى اسرائيل شد. به دنبال اين شكست، گروه‏هاى مبارزفلسطينى ،با انگيزه‏هاى بيشتر ناسيوناليستى و نه اسلامى به وجود آمدند.

د)در سال 1973دو كشور مصر و سوريه در حمله‏اى غافل‏گيرانه، قسمتى از سرزمين‏هاى اشغالى‏را بازپس گرفتند.

ه)در سال 1982، اسرائيل به بهانه كشته شدن سفير اين كشور در لندن با هدف انهدام‏تشكيلات سازمان آزادى‏بخش فلسطين در لبنان، وارد اين كشور شد كه در سال 1998در اثرمقاومت شيعيان لبنان، وادار به عقب نشينى شد. پس از آن رفته‏رفته كشورهاى عربى به صلح بااسرائيل رو آوردند.تحولات بين الملل مانند فروپاشى شوروى و نزديكى چين به آمريكا باعث شدبرخى گروه‏هاى فلسطينى هم به صلح رو آورند (تغيير در سطح) . این گروه هابه آن امید بودندتا در سرزمين‏هاى باقى‏مانده‏در دست فلسطينى‏ها در باريكه غزه و كرانه غربى رود اردن، حكومت خودگردان به وجود آورند‏‏.اکنون درسال2005میلادی اسرائیل باخروج ازنوارغزه سعی دارددیپلماسی پنهان خودراباپاکستان وکشورهای اندونزی،مالزی وبرخی کشورهای عربی تاسطح برقراری روابط تجاری ارتقاءدهد(امكان تبديل تهديد به فرصت).

از ابعاد ديگر بحران فلسطين، بحران آب است كه در اثر طرح‏هاى تركيه براى ايجاد سد بر روى‏فرات به وجود آمده است (سرايت بحران‏هاى جانبى) . به خصوص اين كه سرچشمه رودهاى اسرائيل‏هم در كشورهاى مسلمان همسايه قرار دارد.

هم‏چنين اسرائيل سعى دارد هم‏زمان با تداوم روابط استراتژيك با آمريكا، روابطى را در اين حد باهند داشته باشد. به‏رغم پنهان كارى ذاتى اسرائيل، طرح اين كشور براى ايجاد زرادخانه اتمى هم‏فاش شد(21).

7. بحران قبرس:

در اين جزيره مناقشه ميان جامعه تركان و يونانيان پس از استقلال از انگليس با پشتيبانى تركيه‏و يونان از سال 1963شروع و تا سال 1974ادامه يافت. با ورود نيروهاى نظامى تركيه به بخش‏شمالى جزيره و اشغال36% از آن عملاً قبرس دو قسمت شد. در سال 1983دولت خود خوانده ترك‏در شمال قبرس تشكيل (بقاى تهديد)و فقط از جانب تركيه به رسميت شناخته شد(22). با وجودقطع‏نامه‏هاى مختلف سازمان ملل و مذاكرات طرفين، هنوز اتحاد دو بخش قبرس به وقوع نپيوسته وبه همراه مسئله كردستان مانعى بزرگ بر سر راه ورود تركيه به اتحاديه اروپا شده است (سرايت بحران‏هاى جانبى). در صورتى‏كه تركيه بر سر مسئله قبرس به نحوى با اروپا توافق كند، يكى از موانع جدى پيوستن اين كشور به‏اتحاديه اروپا بر داشته خواهد شد(امكان تبديل تهديد به فرصت).

8.بحران بالكان:

اين منطقه به علت ساختار جغرافيايى، قومى و ملى آن، ويژگى منحصر به فردى در عصر حاضردارد. احساسات ملى گرايى شديد مانند تفكر ايجاد صربستان بزرگ، ملى گرايى افراطى كروات‏ها،تفكر ايجاد بلغارستان بزرگ و يا تشكيل آلبانى بزرگ از جمله عوامل تأثيرگذار و تنش‏آفرين در به‏وجود آوردن بحران‏هاى اين منطقه طى قرون گذشته بوده است. هر يك از اين ديدگاه‏ها هر از گاهى‏جنگ‏ها و تغيير مرزها و مهاجرت‏هاى عظيم را در بالكان به دنبال داشته و بر پيچيدگى‏هاى ساختارقومى، سياسى و اجتماعى اين منطقه افزوده است. در طى جنگ بين كشورهاى بالكان در سال‏هاى1912تا 1913تسلط امپراطورى عثمانى بر اين منطقه پايان يافت و متعاقب آن جنگ جهانى اول‏از اين منطقه شعله‏ور شدغ (سرايت بحران‏هاى جانبى و تغيير در سطح).

آخرين بحران در اين منطقه پس از فروپاشى يوگسلاوى سابق بروز كرد و كشور مسلمان بوسنى‏هرزگوين (امكان تبديل تهديد به فرصت براى مسلمانان اين كشور)در پى يك تصفيه قومى - مذهبى، يكى از كشورهايى بود كه از تجزيه آن به وجود آمد(بقاى تهديد).در اين بحران، مسلمانان‏منطقه كوزوو نيز قتل عام شدند(23).

9.بحران صحرا:

اين بحران درگيرى منطقه‏اى و جنگ قدرت ميان الجزاير و مراكش براى كسب سلطه بر منطقه‏شمال غرب آفريقا است. پس از استقلال صحرا، درگيرى‏هاى نظامى بين مراكش و حاميان غربى آن(سرايت بحران‏هاى جانبى و نيز تغيير در سطح) با چريك‏هاى پوليساريو- مورد حمايت الجزاير- از سال1988شروع و تا سال 1991ادامه يافت. رفراندومى كه قرار بود در سال 1992به پيشنهاد سازمان‏ملل براى تعيين سرنوشت آن منطقه برگزار شود (امكان تبديل تهديد به فرصت)، به دليل اختلاف‏طرفين در تعداد شركت كنندگان هنوز برگزار نشده است(بقاى تهديد)(24).

از ميان اين بحران‏ها بحران كشمير و فلسطين بسيار مهم مى‏باشد و بحران‏هاى ميندانائو، يمن وبالكان اكنون در ظاهر پايان يافته است. مشخصات ذكر شده براى بحران‏هاى پايدار، بر تمامى اين‏بحران‏ها صدق مى‏كند؛ زيرا اين مشخصات در هر يك به نحوى نمودار است.

عوامل پايدارى بحران‏ها در جهان اسلام

الف) عوامل داخلی

 

1.جدایی تدریجی دین ازسیاست پس از خلفاي راشدين و دور بودن فقها و انديشمندان از صحنه  سياسي؛ به طوری‌كه با وجود منابع مشترك دينی، كانون‌های مستقل فكری و فرق گوناگون فقهی وکلامی در جهان اسلام شكل گرفت و نخبگان سياسی هم بدون در نظر گرفتن مصالح كلی اسلام و مسلمين سعي كردند در هر منطقه قدرت سياسی را به دست گيرند، قلمرو خود را گسترش دهند و با ترك فضايل محتوای اخلاقی، احكام و روح دينی اسلام را زير پا نهادند. در نتيجه وحدت سياسی جهان اسلام بر پايه منابع دينی به وجود نيامد و تمركز قدرت آن از ميان رفت. دشمنان اسلام هم توانستند پس از شكست دولت‌های محلی مسلمان ضربات خود را به طور مؤثر وارد سازند.

2. پس از تفرقه مسلمانان هنگامي‌كه نسل اول آنان با قدرت سياسی و نظامی غرب (مانند حمله ناپلئون به مصر)مواجه شدند و عقب ماندگي خود را دريافتند، خواستند با غرب در شيوه كسب قدرت و زندگی مقابله به مثل كنند(25) اما؛ به دليل تغییرارزش های یک نسل بانسل های بعد (شكاف نسلی) در فكر اخذ و اقتباس شيوه‌های مناسب زندگی از تمدن غربی شكست خوردند؛ به طوری كه نسل‌های بعدی به جای عمل به فكر اوليه انتخاب جنبه‌های مثبت تمدن وفرهنگ غربی و تطبيق آن ايده‌ها با مبانی فكری ـ فلسفی اسلامی، با بهت و حيرت از پيشرفت غرب، شيفتهء آن شدند. آنان به جای كلی فرض كردن غرب وأخذجنبه های دلچسپ تمدن وفرهنگ غرب، خواستند كلاً غربي شوند .یعنی درافکار،عقاید،پوشش ظاهر،نوع نظام سیاسی واجتماعی وتربیتی و...خواستندکاملاً مانندآنان شوندو بحران هويت را در جوامع اسلامی دامن زدند.

3.در اثر عدم عرضه اسلام به عنوان يك دين جامع و كار آمد در عرصه سياسي و اجتماعي از سوي نيروهاي فكري و فرهنگي، بسياري از رهبران سياسي مسلمان از دين گريزان شدند، پيوستگي دين و سياست را نپذيرفتند و به دامن ناسيوناليزم پناه بردند. حال آن كه پديده ناسيوناليزم زاده تحولات سياسي ـ اجتماعي اروپا بود. از آن گذشته بعدها با اين كه در اثر تلاش نيروهاي فكري، فرهنگي اسلام گرايي به صورت يك گفتمان در حال گسترش در جوامع اسلامي در آمد، رهبران سياسي با آن به مقابله برخاستند. به اين ترتيب درگيرى رهبران سياسى به عنوان مديران‏بحران‏ها با مردم كه سطحى ديگر از آن بحران‏ها بودند، منجر به كاهش قدرت آنان و غفلت از سطح‏سوم بحران‏ها، يعنى عوامل خارجى (استعمار جديد) شد.

 

4. فقر تكنولوژيكي كشورهاي مسلمان به خصوص در تأمين سلاح در مقابله با دشمن؛ در طول جنگ‌هاي استقلال از استعمار.

5. نبودن فكر و ابتكار عمل در تصميم‌‌گيری مشترك توسط حكام مسلمان در قبال حل بحران‌ها و استبداد آنان در داخل قلمرو در عصر رشد دولت ـ ملت‌ها در جهان اسلام.پدیدهءدولت_ ملت که زاده اندیشه های ملی گرا یانه و بر تقدم منافع ملی استواراست،ازاروپابه دنیای اسلام راه یافت درحالیکه استبداد حاکم برکشورهای نوبنیاداسلامی برمنافعشخصی خودتاکید داشت واین امر مانع ازهرگونه همکاری و ابتکارعمل سطوح داخلی بحران ها(حاکمان وملتها) درزمینه حل آنها بود.ازطرفی هنوزهم پدیدهءمذکورهمانند اروپا،درجهان اسلام تثبیت نشده وبه دلیل نوع تربیت قومی،مناطقی در آن درگیر بحران قومی است(مانند بحران پشتونستان وکردستان وبوسنی دربالکان).دراروپابجزدربالکان،قومیت(=نژاد)به پدیدهءدولت_ملت کمک کرد؛ امادرمناطقی از دنیای اسلام بادخالت سطح خارجی بحران ها هنوزاقوام درداخل قلمرو یک دولت_ملت مسأله هستند.ازاین رواستبدادازیک                                            سودرتضادبااین پدیده بوده وعوامل خارجی بحران هاازجانب دیگر.

6. دست نشاندگی رهبران سياسي مسلمان و ناكامی آنان در امر توسعه داخلی به طوری كه همواره با يك بحران مشروعيت روبرو بودند. همچنين وابستگي مطلق سياسی رهبران به يكي از دو بلوك مسلط قدرت شرق و غرب غير مسلمان در  طول جنگ سرد.

7. هر چند كشورهای اسلامی را مي‌توان تحت عنوان جهان اسلام ناميد؛ اما اين معنا به صورت حقيقی و واقعی صورت هويت مشترك به خود نگرفته است. در میان کشورهای مسلمان، ساز مانها ونهاد های منطقه ای خاصی چون سازمان كنفرانس اسلامی، اكو، اتحاديه عرب و گروه (  D )دی هشت وجوددارند که درعین داشتن هدف وفعالیت معین، به دلیل داشتن اهداف اقتصادی(بانظربه مطالب پایانی این نوشتار) قابلیت تبدیل به ساز و كارهای مناسب برای ایجاد همگرایی در جهان اسلام راهم دارند.با این همه، سياست‌های همگرايی مشترك در قبال مديريت بحران‌های پايدار به طور مؤثر و مناسب و نيز كنترل عوامل خارجی در طول تاريخ بحران‌ها صورت نگرفته است. اگر از اتحاد همه‌جانبه جهان اسلام بگذريم؛ اتخاذ سياست‌های خارجی مشترك در قبال بحران‌ها هم در ميان كشورهای جهان اسلام وجود نداشته است. حتی دشمنی‌های ديرينه تاريخی، اختلافات ارضی و مرزی در ميان برخی از كشورهای اسلامی هنوز به طور جدی وجود دارد (اندونزی و مالزی). اين در حالي است كه نفت به عنوان رگ حيات اقتصاد جهان و آبراه‌ها و تنگه‌های مهم استراتژيكی جهان در دست مسلمانان است.

8.انديشه وحدت سياسی جهان اسلام كه پس ازطرح آن ازسوی بیدارگران اسلامی ودیگر اندیشمندان تقریب بین مذاهب ، درطول دورهءجنگ سردوبلوک بندی شرق وغرب مسکوت مانده ودرجریان  انقلاب اسلامی در ايران باردیگرمطرح شده بود، به دليل گرفتار آمدن انقلاب اسلامی در گرداب بحران‌های سياسی و اقتصادی و جدال نيروهای داخلی انقلاب بر سر تثبيت قدرت مذهبی يا ملی، چندان مورد استقبال حكام مسلمان قرار نگرفت. هر چند به دليل جايگاه تاريخی آن در ميان انديشمندان مسلمان، انديشه‌ای پويا است و طرفداران فكری بسياری در جهان اسلام دارد؛ اين تفكر بيشتر بر شناسايی امور نادرست كه مانع تحقق وحدت است تأكيد می‌كند و در جهت ايجاد وحدت به يك برنامه عملی بر پايه ارزش‌های مشترك دست نيافته است.

ب) عوامل خارجی

استعمار تنها عامل خارجی ايجاد بحران‌هاي پايدار در جهان اسلام بوده است. فعاليت‌های جاسوسی، هيأت‌های تبشيری، فراماسونری و شرق شناسی همه در خدمت استعمار قرار داشتند. استعمار برای تجزيه جهان اسلام از طريق اين فعاليت‌ها و در راه رسيدن به اهداف خود موارد زير را به اجرا در آورد:

مرز بندی كشورها به نحوی كه كانون‌های بحران در آن‌ها به وجود آيد، تبليغ ناسيوناليزم، زنده كردن آثار تمدن‌هاي گذشته، ترويج فرهنگ بيگانه برای مبارزه با فرهنگ اسلامی، به وجود آوردن اسرائيل در منطقه خاور ميانه، ترجمه مخدوش قرآن، انواع تهمت‌ها به اسلام و مسلمين و وارونه جلوه دادن حقايق تاريخی آن، تخريب موقعيت زن مسلمان، تربيت قلم به دستان مزدور، تسلط بر اوقاف اسلامی،ترويج واجرای حقوق مدنی مادی‌گرای شکل گرفته درغرب وشرق در سرزمین های اسلامی(دورهءقیمومیت های استعماری اروپاوتسلط روسهابرآسیای مرکزی وقفقاز)،ايجاد مدارس و بيمارستان با هدف نفوذ و ترويج افكار استعماری، ايجاد تفرقه ميان مسلمين با فرقه سازی و دين تراشی، ترويج تصوف و كناره‌گيری از دنيا، كمك به ديكتاتوری، ايجاد ناامنی، ترويج جبر‌گرايی و جدايی دين از سياست، ترويج مظاهر فساد و اباحی‌گری، ترويج برخي آداب غلط در باری در ميان مردم چون استعمال مواد مخدرودورشدن مبتلايان به آن از مسائل جاری جهان اسلام، مبارزه با علمای صالح و نفي اصالت و هويت از تمدن اسلامی،(26)تغيير تركيب جمعيتی، ايجاد جنگ‌های داخلی، براندازی و كودتا برای روی کارآوردن مهره های وابسته واجرای برخی سیاست های خاص که نتایج بزرگی برای استعمارداشته است؛مانندتشكيل حزب كنگره در هندتوسط بریتانیا برای هويت بخشی به هندوان در مقابل مسلمانان(این سیاست باعث بیرون رفتن بخش بزرگی ازشبه قاره ازتحت حاکمیت اسلامی ودرنهابت تجزیهءآن وبروزبحران کشمیر شد ).

 

 

 

تجزيه جهان اسلام و پايدارى بحران‏ها

قلمرو جهان اسلام در طول تاريخ آن همواره در معرض تجزيه داخلى بوده است. اولين جريان‏تجزيه در آن توسط معاويۀ بن ابى سفيان اتفاق افتاد . اوپس از صلح امام حسن علیه السلام توانست حاكميت خود را بر تمام قلمرواسلامى تثبيت كندو خاندانش ،حاكميت متمركز امويان را به وجود آوردند. پس از آن عباسيان خاندان‏اموى را به اندلس راندند و قلمرو اسلام به دو بخش تقسيم شد. اندك اندك در قلمرو عباسيان‏حكومت‏هاى نيمه مستقل و مستقل سر برآوردند و حكومت‏هاى اسلامى ديگرى جايگزين امويان‏اندلس شدند و جهان اسلام تمركز قدرت خود را از دست داد.

حكومت‏هاى اسلامى در اثر اختلافات سياسى و فرهنگى، بسيارى از اوقات با يكديگر درگيرمى‏شدند و برخى از آن‏ها بر قلمرو ديگرى مسلط شده و حكومت‏هاى وسيع‏ترى به‏وجود مى‏آوردند.جریان تجزیه درقلمرواسلامی جدای ازجریان توسعهءآن بود؛به گونه ای که حتی برخى از حكومت‏ها و خاندان‏هاى حكومت‏گر باعث افزايش قلمرو جهان اسلام شده فتوحاتى راانجام مى‏دادند. در قلمرو برخى هم بقايايى از حكومت‏هاى پيشين وجود داشت. تا زمانى كه اقتدار‏سياسى، نظامى و فرهنگى اين حكومت‏ها پا بر جا بود، حكومت آنان هم پابرجا مى‏ماند.

به اين ترتيب، تا زمانى كه بيگانه در درگيرى‏هاى منجر به تجزيه جهان اسلام دخالتى نداشته‏است، جابه‏جايى حكومت‏هاى اسلامى و نوسان در قلمرو آن‏ها موجب نقصان و ضرر كلى به جهان‏اسلام نبوده است، هرچند شكوه و عظمت دوران حكومت‏هاى متمركز ديگر قابل بازگشت نبود وزيان‏هايى به صورت جزئى و مقطعى به مسلمين وارد مى‏آمد(27).

در تاريخ اسلام نمونه‏هايى وجود دارد كه نشان مى‏دهد با كشيده شدن پاى بيگانه دردرگيرى‏هاى مسلمين، ضررهاى هنگفتى بر آنان وارد شده است، كه در اين‏جا به برخى از اين موارداشاره مى‏شود:

يكى از دلايل تصرف سرزمين اسلامى اندلس توسط مسيحيان، در كنار تفرقه آنان و عدم كمك‏دولت‏ها و اميران مسلمان ديگر، كمك گرفتن مسلمانان اندلس از مسيحيان بود. مسيحيان با نفوذ درتشكيلات مسلمانان و خيانت به آنان و نيز درخواست مناطقى در قبال كمك خود به طرف‏هاى‏درگير مسلمان كه براى بقاى خود يكديگر را نابود مى‏كردند، در نهايت باعث براندازى و اخراج‏مسلمانان از اندلس شد(28) و اين منطقه ديگر به دامن اسلام بازنگشت.

پيروزى مسيحيان در جنگ‏هاى صليبى و به وجود آمدن حكومت‏هاى مسيحى در طول خط ساحلى درياى مديترانه به مدت 91سال، علاوه بر عوامل داخلى اروپا، به خاطر تفرقه و خيانت حاكمان‏مسلمان در همكارى با مسيحيان، فقر و وحشت مردم، غارت گرى صليبيان، دشمنى اسماعيليان باامراى مسلمان و در بعضى موارد، ضعف نظامى مسلمانان بوده است. در اين مورد، عاقبت در اثر نبوغ‏نظامى عمادالدين زنگى اولين حكومت مسيحى در « رها» از بين رفت و نيز بر اثر اتحاد قلمرو درمنطقه مصر و شام و جزيره به وسيله صلاح الدين ايوبى و تمركز قدرت، بيت المقدس از دست ‏مسيحيان آزاد و بقاياى حكومت‏هاى مسيحى هم توسط مماليك بحرى(دریانوردان ترکی که ازمرتبهءغلامی به سرداری وحکومت رسیدند) پس از تثبيت قدرت وكسب مشروعيت از طريق استقرار خلافت در مصر، نابود شد(29).

در حمله مغولان هم ضعف نظامى و نزاع‏هاى فرقه‏اى، باعث پيروزى مغولان شد، اما عاقبت‏آنان در جبهه فرهنگى مغلوب مسلمانان شدند. در سقوط و تجزيه عثمانى و در نتيجه از دست رفتن ‏بخش‏هايى از قلمرو آن هم قدرت‏هاى اروپايى نقش بسزايى داشتند. در تجزيه هند و جدا شدن‏بخش مركزى آن از قلمرو اسلام هم دست استعمار مشهود است. در عصر حاضر بيش ‏ترين ضرر وزيان ناشى از تجزيه را قلمرو عثمانى و بابريان هند ديده است. بحران پايدار كشمير در قلمرو هند وبحران‏هاى فلسطين، قبرس، و بالكان در قلمرو سابق عثمانى به وجود آمد. سرزمين‏هاى‏اروپايى عثمانى محدود به شهر استانبول شد و فلسطين هم به دست يهوديان افتاد. ديگربحران‏هاى پايدار جهان اسلام نيز تحت تأثير مستقيم استعمار قديم و جديد به وجود آمد.

ناسيوناليزم برخاسته از اروپا كه توسط استعمار ترويج مى‏شود، جهان اسلام را تجزيه نمود و درنتيجه آن، مديريت‏هاى كلان و فراگير در مناطق بحران، به مديريت‏هاى كوچك با منافع محدود كه‏توانايى حل و فصل بحران‏ها را به دلايل داخلى و يا در اثر عوامل خارجى نداشت، تبديل شد.

تا قبل از دهه هفتاد ميلادى،اشکال ناسيوناليزم رهبران سكولار جهان اسلام بنابرملل آنان(عربی،ایرانی،ترکی و...)، مانع از شكل‏گيرى‏جبهه‏اى متحد و يا سياستى واحد در قبال حل بحران‏هاى پايدار بود. در مورد كشورهاى عربى،به‏رغم وجود عامل ناسيوناليزم عربى، فقر تسليحاتى و تكنولوژيك و عدم برنامه ريزى در مقابله بااسرائيل مانع از توفيق اعراب براى حل بحران فلسطين بود و رهبران عرب در اثر شكست‏هاى‏پى‏درپى، با بحران مشروعيت روبه‏رو شده بودند.

در دهه هفتاد ميلادى هم با اين‏كه جنبش‏هاى اسلامى بالا گرفته بود، اما به دليل آن‏كه طبقات ‏مسلمين با انگيزه‏هاى متفاوت (انقلاب تا اصلاح) و تحت تأثير نحله‏هاى مختلف فكرى به اين‏جنبش‏ها پيوسته بودند، جهان اسلام نتوانست از اين فرصت براى حل بحران‏هاى خود بهره برده ورهبرى واحدىحداقل به صورت سیاسی(نه سنتی) در جهان اسلام ظهور نمايد. پس از دهه هفتاد هم نوعى رقابت برسر رهبرى جهان اسلام بين عربستان و ايران با گرايش‏هاى مختلف مذهبى و زبانى و نوع متفاوت ‏برخورد با اشغال افغانستان، جنگ عراق _ايران و سپس اشغال كويت توسط عراق به وجود آمد كه ازقدرت و قوت سياسى جهان اسلام كاست.

از ميان بحران‏هاى پايدار جهان اسلام، بحران كشمير، پشتونستان، كردستان، قبرس، فلسطين وصحرا تا كنون پابرجا است و بحران‏هاى ديگر از بين رفته است. از بين اين بحران‏ها در سه بحران‏كشمير، قبرس و فلسطين، غير مسلمانان با مسلمانان درگير مى‏باشند.

در بحران‏هاى پشتونستان، كردستان و صحرا اگر مسلمانان بتوانند بدون كمك از غير مسلمان‏هاو بر اساس مصالح اسلامى و منافع دوجانبه و چند جانبه مذاكراتى را به پيش ببرند، مى‏توان نسبت‏به حل آن بحران‏ها اميدوار بود. اما امكان حل مسالمت‏آميز سه بحران كشمير، قبرس و فلسطين‏حتى در درازمدت نيز وجود ندارد، زيرا طرف‏هاى غيرمسلمان آن‏ها قدرتمند هستند.هرچنداقدام‏هايى نظير بهره‏گيرى از نفت به عنوان سلاح در سال 1973م به طور موقت توانست قدرت‏مسلمانان را نشان دهد، اما در درازمدت با جايگزينى انرژى‏هاى ديگر به جاى نفت توسط غيرمسلمانان، اين حربه كارآمدى خود را از دست داد.

همگرايی راه‌كار مناسب برای جهان اسلام

در شرايط جهانی شدة امروز كه هنوز بحران‌های پايداری چون بحران كشمير و فلسطين وجود داشته و اثرات عوامل ياد شده در پايداری اين بحران‌ها هم هنوز در جهان اسلام باقی است، با وجود مقتضياتی برای به وجود آمدن نوعی وحدت سياسی در جهان اسلام، موانعی بر سر راه موجود است.اين نوع وحدت سياسی را هم‌گرايی می‌ناميم كه عبارت از فرايندی است كه طی آن واحدهای سياسی به صورت داوطلبانه از اعمال اقتدار تام خويش برای رسيدن به هدف‌های مشترك صرف‌نظر كرده از يك قدرت فوق‌ملی پيروی می‌كنند(30).

هر چند ويژگی‌های مشترك تاريخی، فرهنگی و اجتماعی ميان مجموع كشورهای اسلامی مانند اصول، منابع و زبان مشترك دينی، تجزيهء تاريخی(درنبودتجربهءموفقی ازهمگرایی)، ايدئولوژی، درد و تهديد مشترك اعم از امنيتی، اقتصادی، سياسی و فرهنگی، رفع نيازها و وابستگی‌های مشترك و مكمل اقتصادی برای به وجود آوردن زمينهء هم‌گرايی‌های منطقه‌ای و دوجانبه در ميان كشورهای اسلامی مناسب است؛ اما از طرفی هم عواملی چون گسيختگی فضايی و جغرافيايی جهان اسلام، رقابت درون‌سازماني(دربرخی سازمانهاماننداکو) ، احساس تهديد از جانب يك‌ديگر و محو هدف و تهديد مشترك از جانب غير، مانع گسترش هم‌گرايی در سطح تمام كشورهای اسلامی است(31). بنابراين در مرحله ابراز نياز، به لحاظ نظری مي‌توان راه‌كارهايی را برای هم‌گرايی در سطح جهان اسلام ارائه داد؛(32) ولی برای آفرينش يك فرايند خودجوش و داوطلبانه هم‌گرايی آن هم در سطح رهبران سياسي بايد در انتظار فرصت بود.

فرصتی كه در آن جهان اسلام به سرعت بحران‏هاى پايدار پشتونستان، كردستان و صحرا را حل كرده وبتواند به يك سياست بین الملل اسلامی مشترك دست يابد، از موضع انفعالی به درآيد و با پاسخ به ستيزه‌جويی غيرمسلمانان بحرانی عمومی و بزرگ برای آنان به وجود آورد و يا در شرايطی كه چنين بحرانی دامن‌گير آنان است، مديريت بحران را در دست گيرد. تنها در اين صورت است كه بحران‌های پايدار كشمير، فلسطين و يا جزيره قبرس قابل حل است.

برا ی به دست آوردن اين فرصت بايد همزمان با برقراری همكاری‌های محدود، استراتژی اتحاد تدوين شود. استراتژی را در معنای سياسی بسيج همه امكانات و تغيير دادن شرايط در جهت مناسب برای رسيدن به يك هدف اساسی(33)تعريف كرده‌اند و استراتژی اتحاد ( Uniting     Strategy ) عبارت است از علم و هنر توسعه و به كارگيری قدرت‌های سياسی، نظامی، اقتصادی، روانی و تكنولوژيك گروهی از كشورها برای دست‌يابی به اهداف مشترك سياسی مورد رقابت با طرف ثالث، از طريق تهديد يا توسل به اعمال فشار آن طرف(34). در استراتژی اتحاد تضاد طرف‌ها به نحوی رفع مي‌شود كه هيچ يك دچار زيان و خسارت نمی‌شود. به منظور اعمال اين استراتژی بايد شرايطی برقرار باشد. اول، تمام مسايل و اختلافات پشت‌پرده روی صحنه مطرح می‌شود. سپس منافع مشترك مورد بررسی قرار گرفته و روی آن‌ها توافق می گردد. دوم، منافع طرفين بايد مورد تغيير و تأييد مداوم باشد. شرط موفقيت در اين استراتژی اين است كه طرفين مسئوليت‌پذير بوده و وقت كافی برای توجه به موارد اختلاف و موارد همكاری اختصاص دهند(35).

رهبران كشور‌های اسلامی مطابق اين استراتژی بايد نسبت به تصميم‌گيری مشترك، همكاری‌های فراملی، ترجيح منافع فراملی، صرف‌نظر از عظمت و شكوه ملی، آزادانديشی و احساس مسئوليت درقبال جامعه بشری(بنابرجهانشمولی اسلامی یاآنکه بنی آدم ازیک گوهرند) متعهد باشند.

البته مفهوم استراتژی درطول تاريخ ودر عصرکنونی دچار تحول شده است. درعصرحاضرپس ازجنگ سردعرصهء اقدام استراتژی به کاربرد تمامی امکانات ومنابع برای يك پيروزی همه جانبه درسطح فراملی-که درآن عامل زمان نقش مؤثری دارد- تغييرکرده است. بنابراین تعريف موجزاستراتژی در موقعيت کنونی چنين است: تدابيری که جامعه برای بسيج وکاربردکليهً منابع موجودوياقابل حصول،به منظورحفظ وتعميم ارزشهای متعلق به خوداتخاذمی کند(36).

ازطرفی تکنولوژی بخش اعظم دستورکارمطالعات استراتژيک معاصرراتعيين وزبانی راکه استراتژی باآن موردمباحثه قرارمىگيردبه وجودآورده است. مفاهيم گسترده وسياسی تری نظيرجنگ،بحران،اتحاد،تروريسم ،قدرت وامنيت عمدتاًتوسط تکنولوژی رايج زمان شکل می گيرند.تکنولوژی هيچ گاه به اندازهء امروزدراستراتژی ،جايگاه مرکزی نداشته است(37).

ازاين رومسلمانان بايددربدست آوردن تکنولوژی های رايج پايه بکوشند. ازجمله تکنولوژی هسته ای(و حتی جوش هسته ای)که علاوه برنقش نظامی درجايگزينی انرژی های محدودی چون نفت اهميت دارد؛تکنولوژی ماهواره که درارتقای رسانه ها واينترنت ودرنتيجه فرهنگ سازی،دفاع ازفرهنگ مشترک اسلامی وايجاد گفتمان با فرهنگ بيگانه تأثيردارد؛نانوتکنولوژی،ليزر،صنايع الکترونيک،صنايع نظامی،صنايع خودروسازی وهواپيماسازی که هريک نقش مهمی دارند؛مسلمانان بايددرهرنقطه که بتواننداين گونه تکنولوژی هارابدست آورندوبکوشنديکديگرراازآنهاومحصولاتشان بهره مندسازند.

این که امروزه غرب،داعیه رهبری جهان رادرسرمی پروراندودرهمین راستاتلاش دارد تا فرایند جهانی شدن رابه نفع خودمصادره کند،به دلیل آن است که ازقدرت تکنولوژیکی بسیاربالادرعرصه ارتباطات واطلاعات برخوردارمی باشدواین موقعیت،چنان فرصتی رابرای جهان غرب فراهم نموده که برخی،جهانی شدن رابه عنوان یک پروژه غربی وبااهداف معین تلقی می کنند.اجرای طرح خاورميانهء بزرگ برضدجهان اسلام تنهایکی ازاین اهداف است.

برای رسيدن به مرحله وحدت سياسی و گسترش روابط ميان كشورهای اسلامي در شرايطی كه اقتصاد به صورت جهانی در آمده بهترين راه‌كار، همكاری‌های اقتصادی ميان كشورهای مسلمان و برخی از غيرمسلمانان و باز كردن جايی در اقتصاد جهانی است. اقتدار اقتصادی مسلمانان به آنان فرصت ايجاد بحران فراگير عليه ستيزه‌جويی غيرمسلمانان را فراهم مي‌كند و يا لااقل مسلمانان می‌توانند امتياز بگيرند.به‏رغم‏آن‏كه اكنون شرايط نابرابر اقتصادى جهانى امكان رقابت مفيد را كم كرده است، اگر مسلمانان بتوانند از نظراقتصادى قدرتى مطرح باشند، مى‏توانندبحرانی فراگیرعلیه ستیزه جوییهای غیرمسلمانان، نظیرشرايط بحرانى وقوع جنگ جهانى اول ودوم رافراهم کنند . به خصوص آن كه در سياست‏هاى يك جانبه گرايى آمريكا، مسلمانان هدف برخوردتمدن‏ها قرار گرفته‏اند.برای رسيدن به اين پايه از اقتدار اقتصادی، بايد نظام اقتصادی مبتنی بر امكانات مادی در كشورهای اسلامی به نظام اقتصادی مبتنی بر دانش و نوآوری تبديل شود كه خود مستلزم ايفای نقش محوری دانشگاه، دولت و بنگاه‌ها در كشورهای اسلامی در زمينه نوآوری تكنولوژيك است.

درجهت ايجاد هم‌گرايی ميان كشورهای اسلامی از حربه‌های سياست خارجی بايد بهره گرفت. مهم‌ترين حربه‌هايی كه دولت‌ها در سياست خارجی خود به كار می‌برند، عبارتند از ديپلماسی، فرهنگی ـ تبليغاتی، نظامی و اقتصادی.

از ميان اين موارد موفقيت ديپلماسی نيازمند شرايط بسياری است(38).تأثير ابزار فرهنگی ـ تبليغاتی هم در بلندمدت است(39). ابزار نظامی نيز بسيار پرهزينه است. به نظر مي‌رسد كه استفاده از تكنيك‌های اقتصادی بهترين شيوه كسب موفقيت در استراتژی اتحاد كشورهای اسلامی است.

يکی از عوامل مؤثردرساختاراستراتژی،نظام بين الملل است. درنظام بين الملل کنونی هرچندآمريکابايکجانبه گرايی،مدعی تنهاقطب قدرت است؛اماقدرتهای ديگری مانندچين،روسيه،هند،ژاپن،آلمان ومجموعهء کشورهای اسلامی در جهان حضوردارند. دريک چنين نظام چندقطبی،نقش عوامل خارجی نظيرايدئولوژی وموقعيت جغرافيايی درتعيين استراتژی برجسته ترازمحيط بين المللی است؛ ولی محيط بين المللی هم ازطريق ارزشهای حاکم خودبرتعيين استراتژی تأثيردارد. برای مثال درقرن هجده ميلادی دراروپاحفظ اقتدارسلطنتی وداشتن مستعمرات ودراواخرقرن نوزدهم، ايجادامپراتوری به عنوان ارزش پذيرفته ووجههء همت بود. اکنون اماارزش اصلی درسطح نظام بين الملل،توسعهءاقتصادی است. جايگاه واعتباريک دولت باسطح تکنولوژی،نيروهای نظامی وميزان صنعتی شدن ِآن ارتباط دارد. باتغييرارزشهای بين المللی،استراتژی دولت هانيزتغييرمی کند(40).

خلاصه

با نظر به خاستگاه موضوعى، زمانى و مكانى بحران و نبودن آن از مقولات ماهوى، اگر ازگفتمان جارى جهان اسلام الگو گرفته و با تكيه بر زمان، مفهومى سياسى از آن ارائه گردد، چارچوب‏نظرى لازم جهت تحليل تأثير تجزيه جهان اسلام بر پايدارى بحران‏ها فراهم مى‏آيد.

از كشورهايى كه مسلمانان در آن‏ها اكثريت دارند، به جهان اسلام ياد مى‏شود كه معمولاً از تجزيه‏دو امپراطورى عثمانى، گوركانى و دولت نادر افشار به وجود آمده‏اند و اسلام در عصر فتوحات واردآن‏ها شده است. در برخى كشورها نيز اسلام از طريق تجار، صوفيان و گردشگران مسلمان وارد آن‏هاشده است. برخى از مناطق مانند اندلس پس از عصر فتوحات دوباره از پيكر جهان اسلام جداشده‏اند.

با توجه به چارچوب نظرى بحران و مشخصات بحران‏هاى پايدار، مى‏توان از نه كانون بحران درجهان اسلام نام برد كه مهم‏ترين آن‏ها بحران كشمير و بحران فلسطين است. اين دو بحران بيش ازپنجاه سال ادامه داشته‏اند. در اين دو بحران و بحران قبرس، مسلمانان با غير مسلمانان روبه‏روهستند و ساير بحران‏ها ظاهراً پايان يافته‏اند.

عوامل پايدارى بحران‏هاى جهان اسلام از نظر داخلى عبارت‏اند از: جدايى تاريخى ميان نخبگان‏سياسى در كسب قدرت و بسط آن از طرفى و ميان فقها و انديشمندان در حفظ و نشر اسلام از طرف‏ديگر، شكاف نسلى ميان صاحبان انديشهء مقابله به مثل با غرب در شيوه كسب قدرت و زندگى، پناه‏بردن رهبران سياسى به دامن ناسيوناليزمى كه زاده تحولات اروپا بود، برترى تكنولوژى‏استعمارگران، نبودن اراده جمعى در نزد حكام مسلمان و استبداد آنان، دست نشاندگى و بحران‏مشروعيت حكام، نبودن سياست‏هاى مشترك در قبال كنترل و حل بحران‏هاى پايدار جهان اسلام باوجود ساز و كارهاى مناسب و نيز در اختيار داشتن نفت به عنوان رگ حيات اقتصادى جهان و وجودمعابر مهم استراتژيك، و عدم استقبال حكام مسلمان از انديشه پوياى وحدت سياسى جهان اسلام.

استعمار به عنوان تنها عامل خارجى با بهره‏گيرى از فعاليت‏هاى گوناگون، در پايدارى بحران‏هاى‏جهان اسلام تأثير داشته است.

مطابق شواهد تاريخى تا زمانى كه دست عوامل غير مسلمان در كار نبوده است، از تجزيه‏حكومت‏هاى مسلمان ضرر كلى به جهان اسلام وارد نشده است و اگر سرزمينى مانند اندلس از دست‏آنان خارج شده، به خاطر تأثير غير مسلمانان بوده است. در عصر استعمار، بيش‏ترين ضربات برعثمانى به شكل تجزيه و كاهش قلمرو وارد شده و بحران فلسطين در آن شكل گرفته است. پس ازآن قلمرو گوركانيان دچار تجزيه و كاهش شده و بحران كشمير در آن بروز كرده است. استعمار ازطريق ناسيوناليزم، جهان اسلام را دچار تجزيه كرده و مديريت‏هاى كلان را به مديريت‏هاى كوچك‏با منافع محدود مبدل نموده و از قدرت آن‏ها در جهت حل و كنترل بحران‏ها كاسته است.

قبل از دهه هفتاد ميلادى، گرايش ناسيوناليستى رهبران، مانع اتحاد اسلامى بود و در دهه هفتادميلادى با وجود گسترش جنبش‏هاى اسلامى، اختلاف انگيزه‏ها مانع به ثمر رسيدن اين جنبش‏هاشد. پس از دهه هفتاد ميلادى نيز اختلافات سياسى بر سر رهبرى جهان اسلام ميان عربستان وايران از قدرت جهان اسلام كاست. از ميان بحران‏هاى پايدار جهان اسلام، سه بحران قبرس، كشميرو فلسطين به دليل قدرت‏مندى طرف‏هاى غيرمسلمان آن‏ها حتى در درازمدت امكان حل و فصل‏مسالمت‏آميز ندارند. در مورد چگونگى به دست آوردن راهى براى حل اين بحران‏ها، استفاده از نفت،در درازمدت به دليل امكان جايگزينى انرژى‏هاى ديگر، به نفع مسلمانان نيست، بلكه بايد سعى شودبه‏رغم شرايط نابرابر رقابت در ميدان اقتصاد جهانى، قدرت مسلمانان در حد ايجاد بحران و يابهره‏گيرى از يك فرصت بحرانى تقويت شود. اين قدرت درطي زمان وبادرپيش گرفتن فرايندهمگرايي ازطريق همكاريهاي اقتصادي ميان كشورهاي اسلامي وبرخي ازكشورهاي غيرمسلمان بوجودمي آيد.به شرط آنكه سران جهان اسلام عالي ترين سطح تعهددرقبال منافع فراملي راازخودنشان داده ونيزاستراتژي اتحادتدوين شودكه درآن تغييرسطح تكنولوژيهابخصوص نوع پايهءآن درگسترش مفهوم استراتژي درعصرحاضرنقش محوري دارد.همكاري هاي اقتصادي هم زمينهءايجادهمگرايي است وهم نظام بين المللي چندقطبي كنوني آن رااقتضاميكند.

 

نتيجه‏گيرى

اگر بحران‏هاى پايدار جهان اسلام  با توجه به مشخصات مشترك آن‏ها مورد بررسى قرار گيرد،مى‏توان از نه كانون بحران نام برد. ريشه‏هاى اين بحران‏ها را هم مى‏توان در بعد داخلى درساختارهاى سياسى _اجتماعى و فرهنگى جوامع اسلامى جست‏وجو كرد و تأثيرات عوامل خارجى رابه عنوان يكى از سطوح اين بحران‏ها در نظر گرفت. تعامل مردم، مديران و استعمارگران خارجى دربحران‏هاى پايدار جهان اسلام، وضعيتى را در  برخى از آن‏ها چون بحران كشمير و فلسطين به وجودآورده كه تا امروز ادامه دارد.

به نظر مى‏رسد آن‏چه كه به عنوان عامل اساسى داخلى، استعمارگران را موفق نموده است تابحران‏هاى پايدار جهان اسلام را به وجود آورند، تجزيه جهان اسلام بوده كه خود از عوامل زمينه‏اى‏ديگرى سرچشمه گرفته است. دو عامل زمينه‏اى جدايى تاريخى ميان نخبگان سياسى در كسب‏قدرت و بسط آن از طرفى و ميان فقها و انديشمندان در حفظ و نشر اسلام از طرف ديگر و نيز عامل‏شكاف نسلى ميان صاحبان انديشه مقابله به مثل با غرب در شيوه كسب قدرت و زندگى، در توفيق‏ساير برنامه‏هاى استعمار تأثير مستقيم داشته است.

از شواهد تاريخى نيز چنين بر مى‏آيد كه تجزيه خود به خود باعث وارد شدن ضرر و زيان كلى برجهان اسلام نبوده است، بلكه دخالت عامل خارجى باعث جدايى سرزمين‏هاى اسلامي ماننداندلس از قلمرواسلامى شده است. چنان‏چه در عصر استعمار جديد نيز درگيرى ميان سطوح داخلى بحران‏هاى‏پايدار جهان اسلام باعث غفلت از عامل خارجى در دوره اوج‏گيرى جنبش ‏هاى اسلامى در دهه هفتادميلادى شد و مسلمانان نتوانستند از اين فرصت طلايى بهره برده راه حلى براى بحران‏هاى پايدارجهان اسلام، به خصوص بحران‏هاى كشمير و فلسطين، بجويند.

با اين حال، به نظر مى‏رسد هنوز هم مسلمانان مى‏توانند در جست‏وجوى راه حلى براى خاتمه‏بخشيدن به بحران‏هاى پايدارى كه دامن‏گير آنان است (به ويژه بحران‏هاى كشمير و فلسطين ) باشندو با بهره‏گيرى از امكانات داخلى و برقرارى روابط بین الملل اسلامی و از راه تقويت اقتصاد، قدرت خود را تا حدايجاد يك بحران براى ستيزه‏جويى غرب ارتقا بخشند و يا از يك زمينه بحرانى سود برده بحران‏هاى‏پايدار خود رابادرپيش گرفتن فرايندهمگرايي ريشه‏كن نمايند.

همكاری‌های اقتصادی برای همگرايی جهان اسلام در شرايط كنونی كه اقتصاد جهانی مطرح است اولويت دارد. اگر جهان اسلام متناسب با تغييرات سطح تكنولوژی به دست آمده، چندقطبی شدن نظام بين‌المللي و اهميت يافتن ايدئولوژی و موقعيت جغرافيايی،امكانات و وابستگي‌های مشترك و مكمل اقتصادی در مراكز مطالعات استراتژيك خود (می‌تواند يك مركز مطالعات استراتژيك مشترك ميان كشورهای اسلامی برای تدوين استراتژی‌اتحاد ايجاد شود)و متناسب با زمان برای خود استراتژی اتحاد تدوين نمايد، اميد آن می‌رود كه در سطح بين‌الملل از موضع انفعال به در آمده و از نظر اقتصادی، سياسی و نظامی قدرتی مطرح باشند. به دست آوردن قدرت اقتصادی در كنار قدرت‌مندی فرهنگی و تمدن اسلامی می‌تواند نظمی نوين را در سطح جهانی پی‌ريزی كند.وظیفهءاین مراکزمطالعات استراتژيك (یا مركز مطالعات استراتژيك مشترك ميان كشورهای اسلامی) طرح وبررسی ظرفیت های اقتصادی جهان اسلام ومکانیزم همکاری های اقتصادی برای رسیدن به هدف ايجاد هم‌گرايی ميان كشورهای اسلامی خواهدبود.

 

 

 

 

 

................... پی نوشت ها.................

1.دانش آموخته كارشناسى ارشد تاريخ اسلام با گرايش دوره معاصر.

2.كشور بوسنى هرزگوين با داشتن جمعيت 40% مسلمان كه در اكثريت هستند جزء جهان اسلام به شمار مى‏رود.

3. تاجیک ،محمدرضا؛مدیریت بحران نقدی برشیوه های تحلیل وتدبیربحران درایران تهران:فرهنگ گفتمان،چاپ اول ،1379 ،ص 34.

4.همان.

5.با اين توضيح، بحران قره‏باغ در آذربايجان مورد بررسى قرار نمى‏گيرد؛ زيرا با تغيير در سطح و ركود طولانى روبه‏رو شد وورود شوروى به عنوان عامل خارجى در آن باعث گرديد به مدت هفتاد سال تهديدى در اين منطقه مشاهده نشود.

6. توكلى،محمدكاظم ؛ مسلمانان مور و تاريخ اجتماعى مسلمانان جنوب فيليپين، تهران: اميركبير، چاپ اول، 1361،ص240.

7.همان، ص 72-111.

8.حافظ نيا، محمدرضا؛ مبانى مطالعات سياسى - اجتماعى، قم:  سازمان حوزه‏ها و مدارس علميه خارج از كشور، چاپ اول،1379، ج 2، ص302-322.

9. كوثرى،على ؛ ريشه‏هاى مسئله كشمير و چشم انداز آينده، مجله سياست خارجى، سال سيزدهم، شماره 3، پاييز 1378،ص 789.

10. عليزاده موسوى ،مهدى؛ افغانستان ريشه‏يابى و بازخوانى تحولات معاصر، قم:  انتشارات كيش مهر، چاپ اول، 1381،ص120-126-127.

بى‏نظر بوتو، نخست وزير سابق پاكستان در مصاحبه با BBCگفت:" ايالات متحده و بريتانيا با پول عربستان تأمين كننده‏اسلحه طالبان‏اند" ؛ ر.ك: ويليام ميلى، افغانستان طالبان و سياستهاى جهانى، ترجمه عبدالغفار محقق، بى‏نا، 1377، ص177.از سرگيرى روابط آمريكا با پاكستان پس از فروپاشى شوروى از سال 1993و اوج‏گيرى اين روابط تا سطح امضاى‏موافقت‏نامه اطلاعاتى تا سال 1995تأييدكننده اين نظر است كه آمريكا و پاكستان طالبان را به وجود آورده‏اند؛ ر.ك: فرزين نيا،زيبا؛ پاكستان (كتاب سبز)، تهران:  وزارت امور خارجه، چاپ اول، 1376، ص 196و 214-215.

11 اسد سنگابى،كريم؛ بحران كشمير و تسليحات هسته‏اى، نشريه صف، شماره 232، ص 31، و حافظ نيا، محمدرضا؛ مبانى‏مطالعات سياسى -اجتماعى، ج2، ص 279-283.

12.الطاف حسین؛کشمیر بهشت زخم خورده،ترجمهءفریدون دولت شاهی،تهران:اطلاعات،چاپ اول‏‎‎‏،  ‏1372،ص 90-100.

13. فياض، محمد اسحاق؛ پشتونستان چالش سياست خارجى افغانستان (1947-78)، فصل‏نامه توسعه، سال دوم، شماره‏هشتم، 1383، ص 129-136.

14. رجاء، على اصغر؛ جنبش‏هاى اسلامى و مقايسه آن با طالبانيسم، فصل‏نامه طلوع،بی تا، شماره 8و 9، ص 287.

15. قاسمى، صابر؛ تركيه(کتاب سبز)، تهران:  انتشارات وزارت امور خارجه، چاپ اول، 1374، ص 200-201.

16.شیرودی،مرتضی،مسائل منطقه ای ایران،قم:انتشارات تحسین،چاپ اول،1383،صص222و223.

17.شيرزاد، جنبش كردها در عراق، ماهنامه انديشه جامعه، شماره 11، تيرماه 1379.

18. شیرودی،مرتضی،مسائل منطقه ای ایران،پیشین،ص223.

19. ستوده، سهراب ؛ بحران اعراب و اسرائيل از پيدايش تا فرجام، فصل‏نامه مطالعات دفاعى استراتژيك، شماره 80، ص21-48.

20. احمدى، حميد؛ ريشه‏هاى بحران در خاورميانه، تهران: انتشارات كيهان، چاپ دوم، 1377، ص 155.

21. حافظ نيا، محمدرضا؛ پيشين، ص 258-273.

22. قاسمى، صابر؛ پيشين، ص 177-186.

23. حافظ نيا، محمدرضا؛ پيشين، ص 297-306ونقيب زاده، احمد؛ تاريخ ديپلماسى و روابط بين الملل از پيمان وستفالى‏تا امروز،تهران: انتشارات قومس ،چاپ اول ،  1383، صص 104و 147.

24. شرورى، احمد؛ ديپلماسى بحران، تهران: انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول،1375،  ص 305.

25. موثقى، احمد؛ جنبشهاى اسلامى معاصر، تهران: انتشارات سمت، چاپ چهارم، 1380، ص 89.

 

26. شكوری، ابوالفضل ؛ جريان‌شناسي تاريخ‌نگاری ها در ايران، تهران: بنياد تاريخ انقلاب اسلامي،  چاپ اول، 1371،ص 449.

 

27. يورش‏هاى تيمور به هدف تمركز قدرت بود اما جانشينان او نبوغ او را در تداوم و حفظ يكپارچگى قلمرو نداشتند.

28. ايزدى، حجت‏الله؛ ظهور و سقوط حكومت مسلمانان در اندلس، فصل‏نامه مصباح، شماره 17، بهار 1375، ص 69و74-75.

29. كمال‏الدين حلمى، احمد؛ دولت سلجوقيان، ترجمه عبدلله ناصرى طاهرى و ديگران، قم:انتشارات حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1383، ص115-141.

30 .قوام، عبدالعلی ؛اصول سياست خارجي و سياست بين‌الملل، تهران: سمت، چاپ پنجم، 1372، ص246 .

 31. حافظ ‌نيا، محمدرضا؛  مباني مطالعات سياسي ـ اجتماعي،پیشین، ج2، ص59 ـ 57.

32. ابوالفضلي، حسين ؛هم‌گرايي جهان اسلام آسيب‌ها و راهبردها، قم: مركز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما، چاپ اول،1384، ص98 ـ 60.              

33. دانشنامه جنگ و صلح فرهنگ بزرگ دانشگاهي سياست بين‌الملل، به كوشش محمدحسين افتخاريان، همدان: انتشارات مسلم، چاپ اول،1380، ج1، ص104.

34. همان، ص106.

35. باقري ‌كبورق، علي ؛ كليات و مباني استراتژي و جنگ، تهران: مركز نشر بين‌الملل، چاپ اول، 1370 ،ص213.

36. .ثقفی عامری،ناصر؛استراتژی وتحولات ژئوپلوتیک پس ازدوران جنگ سرد،تهران:وزارت

امورخارجه،1373،ص 21.

37. دانشنامهً جنگ وصلح فرهنگ بزرگ دانشگاهی سیاست بین الملل، پیشین،ج2،ص 526 و527.

38. اصول سياست خارجي و سياست بين‌الملل،پیشین، ص209.

39. همان، ص215.

40. ازغندی،علیرضاوروشندل،جلیل؛مسائل نظامی واستراتژیک معاصر،تهران:سمت،چاپ اول،1374،ص 91 .

منابع

ابوالفضلي، حسين ؛ هم ‌گرايي جهان اسلام آسيب‌ها و راهبردها، قم: مركز پژوهش‌های اسلامي صدا و سيما، چاپ اول، 1384.

احمدى، حميد؛ ريشه‏هاى بحران در خاورميانه، انتشارات كيهان، تهران، چاپ دوم، 1377.

ازغندی،علیرضاوروشندل،جلیل؛مسائل نظامی واستراتژیک معاصر،تهران:سمت،چاپ اول،1374.

دانشنامه جنگ و صلح فرهنگ بزرگ دانشگاهي سياست بين‌الملل، به كوشش محمدحسين افتخاريان، همدان، انتشارات مسلم، چاپ اول، 1380

اسد سنگابى، كريم؛ بحران كشمير و تسليحات هسته‏اى، نشريه صف، شماره 232.

الطاف حسین؛کشمیر بهشت زخم خورده،ترجمهءفریدون دولت شاهی،تهران:اطلاعات،چاپ اول،  ‏1372.

ايزدى، حجت‏الله ؛ ظهور و سقوط حكومت مسلمانان در اندلس، فصل‏نامه مصباح، شماره 17، بهار 1375.

باقري‌كبورق، علي؛  كليات و مباني استراتژي و جنگ، تهران:مركز نشر بين‌الملل، چاپ اول، 1370. 

تاجیک،محمدرضا؛مدیریت بحران نقدی برشیوه های تحلیل وتدبیربحران درایران تهران:فرهنگ گفتمان، چاپ اول،1379.

توكلى، محمدكاظم مسلمانان مور و تاريخ اجتماعى مسلمانان جنوب فيليپين، اميركبير، تهران، چاپ اول، 1361.

ثقفی عامری،ناصر؛استراتژی وتحولات ژئوپلوتیک پس ازدوران جنگ سرد،تهران: وزارت امورخارجه،1373.

حافظ نيا، محمدرضا، مبانى مطالعات سياسى - اجتماعى، قم:  سازمان حوزه‏ها و مدارس علميه خارج از كشور، چاپ اول،1379.

رجاء، على اصغر؛ جنبش‏هاى اسلامى و مقايسه آن با طالبانيسم، فصل‏نامه طلوع، شماره 8و9.

ستوده، سهراب؛ بحران اعراب و اسرائيل از پيدايش تا فرجام، فصل‏نامه مطالعات دفاعى استراتژيك، شماره 80.

شرورى، احمد؛ ديپلماسى بحران،، تهران: انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول، 1375.

شكوري، ابوالفضل؛ جريان‌شناسي تاريخ‌نگاري‌ها در ايران، چاپ اول، تهران: بنياد تاريخ انقلاب اسلامي1371.

شيرزاد، جنبش كردها در عراق، ماهنامه انديشه جامعه، شماره 11، تيرماه 1379.

شیرودی،مرتضی،مسائل منطقه ای ایران،قم:انتشارات تحسین،چاپ اول،1383.

فياض، محمد اسحاق ؛پشتونستان چالش سياست خارجى افغانستان (1947-78)، فصل‏نامه توسعه، سال دوم، شماره‏هشتم، 1383.

قاسمى، صابر قاسمى؛ تركيه، تهران:  انتشارات وزارت امور خارجه، چاپ اول، 1374.

 قوام، عبدالعلي؛ اصول سياست خارجي و سياست بين‌الملل، تهران: سمت، چاپ پنجم، 1372.

كمال‏الدين حلمى، احمد؛ دولت سلجوقيان، ترجمه عبدلله ناصرى طاهرى و ديگران،قم: انتشارات حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1383.

كوثرى، على؛ ريشه‏هاى مسئله كشمير و چشم انداز آينده، مجله سياست خارجى، سال سيزدهم، شماره 3، پاييز 1378.

موثقى، احمد؛ جنبشهاى اسلامى معاصر، تهران: انتشارات سمت، چاپ چهارم، 1380.

موسوى، مهدى عليزاده؛ افغانستان ريشه‏يابى و بازخوانى تحولات معاصر، قم:  انتشارات كيش مهر، چاپ اول، 1381.

نقيب زاده، احمد؛ تاريخ ديپلماسى و روابط بين الملل از پيمان وستفالى‏تا امروز، تهران: انتشارات قومس: چاپ اول ،  1383.

 

 

        The Influence of dissolving Islamic World on the enclurance of crises

In this writing, it will be explained how the dissolving of the Islamic World in the current age has influenced the enduring socio-political crises e.g Kashmir and palestine. By understanding the passing of history and the focalpoints of the Islamic World enduring crisis, and by using the existing sources available, the agents of these enduring crises from both an internal and external point of view can be counted, and analyse how the dissolving of the Islamic World has influenced the endurance of these crises and suggest and exit strategy from those. The theory is that a series of internal historical-political agents from the beginning of Islam was the background for the creation of these crises and external agents, like colonization in the present time, by using the effects of the changes in Europe on the world and also the dissolving of the Islamic World has brought about the endurance of these crises.

 

نوشته شده توسط علی اصغر رجا’ در 17:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

مروري اجمالي بر پديد‌آمدن علم تاريخ و تكامل آن در اسلام تا قرن نهم

 

مروري اجمالي بر پديد‌آمدن علم تاريخ و تكامل آن در اسلام تا قرن نهم

نوشته: علي حسن ياسري

ترجمه: علي‌اصغر رجاء

                                        چكيده

علم تاريخ از سده‌هاي پيشين از علوم مهم به شمار مي‌رود,‏‏‏‏‏‎ ‏‏‏‎هر چند برخي نام‌گذاري تاريخ را به عنوان يك علم نمي‌پذيرند ؛ زيرا همچنان كه تجربه ثابت كرده، به وسيلة اين علم، مردمان از چگونگي افتخار به تاريخ خود در طول زمان آگاه مي‌شوند.

به سبب اهميت اين علم، مقالة حاضر جهت شناساندن پيدايش و مراحل دگرگوني آن نزد مسلمين ترتيب يافت. در اين نوشته بر آن خواهيم شد تا علم تاريخ را از جهت لغوي و اصطلاحي تعريف كنيم، سپس با توجه به منابع معروف و رايج در ميان مسلمانان مراحلي را بر‌مي‌شماريم كه طي آن اين علم نزد آنان از علوم مهم به شمار آمد.

كليد واژه‌ها: علم، علم تاريخ، پيدايش، دگرگوني، مسلمانان،  مراحل.

 

مقدمه:

علم تاريخ بي‌ترديد نشان دهنده تمدن و فرهنگ و تحولات آن در، هر جامعه و امتي و كارنامه‌اي مالامال از رخدادهاي آن جوامع و امت‌ها است. از اين رو تاريخ، زندگي مردم و نبضي است كه در قلب آنان مي‌تپد تا نقش‌آفريني و زندگي مردم را بر زمين با هويت‌هاي گوناگون بازنمايي كند. پس علم تاريخ همانند عمر عقلي انسان از آغاز تا انجام آن است؛  زيرا واكنش در برابر ايجاد و سازگاري زندگي را در بردارد. بنابراين مورخ كاوشگري دقيق و ناقد هر حادثه‌اي اعم از سكوت يا آشوب است كه در گذشته رخ داده است.

بر اين اساس مقالة حاضر به اين علم انساني مي‌پردازد؛ اما اين نوشته تاريخ را از نقطة صفر شروع نكرده‌ و اين امر در حال حاضر خارج از حد توان نويسنده است. در اين مقاله به آغاز علم تاريخ تا اوج تكامل آن نزد مسلمين با تحولاتي كه در آن حاصل آمده است مي‌پردازم. اين نوشتار مبتني بر دو امر است، 1ـ پيدايش اين علم در بين مسلمانان 2ـ تحول آن به دست مسلمين. بنابراين اقدام به مرز‌بندي آن كردم تا از حق دور نگردم و فايدة همگاني داشته باشد. مرز‌بندي زماني اين نوشته از قرن اول هجري تا اوايل قرن نهم هجري است و برخي مباحث مقدماتي را در آن داخل نمودم مانند: معني لغوي، اصل كلمه و معنايي كه اين لفظ و اين كلمه در بر‌دارد، هم‌چنان كه از لابه لاي بحث پيداست، پس از آن وارد مراحل دگرگوني اين علم شدم و ياد‌آور شدم كه اين مراحل عبارت از پنج مرحله به اين ترتيب است:

1ـ مرحلة روايت شفاهي.

2ـ مرحلة روايت تدوين شده.

3ـ مرحلة استقلال كامل علم تاريخ.

4ـ مرحلة تمدني علم تاريخ كه خود عبارت از سه مرحلة فرعي است:

الف: مرحلة مشاهدة مستقيم و تجربة شخصي.

ب: مرحلة رويكرد عقلي.

ج: مرحلة روش علمي.

5 ـ مرحلة انتقال از انديشة قهرماني به فكر تمدني.

در اين نوشته بر منابع دست‌اول اعتماد كرده‌ام و از منابع جديد غفلت نورزيدم هم‌چنان كه از لغت‌نامه‌ها هم بهره گرفته‌ام. لازم به ذكر است كه اين جانب مكاتب تاريخي منتشره در مناطق سرزمين‌هاي اسلامي را ياد‌آور نشدم؛ زيرا اين امر به درازا مي‌كشيد و ما را از اصل و محوري كه آن را پايه‌گذاري كرديم، خارج مي‌كرد.

كلمة تاريخ در لغت‌نامه‌ها به معاني تقريباً نزديك آمده است. اختلاف مورخين فقط دربارة اصل اين كلمه و اين لفظ است. از اين رو ابتدا به بحث دربارة اصل اين لفظ از نگاه اخبار وارد شده در مورد آن مي‌پردازيم و پس از آن آراء جلوداران از مورخين دربارة آن و آن‌گاه نظرات معاصر پيرامون به وجود آمدن اين لفظ را مي‌‌آوريم. در پي آن معني لغوي اين واژه و در آخر معني اصطلاحي آن را ذكر مي‌كنيم. سپس مراحل دگرگوني آن را بر‌مي شماريم‌.

1ـ پديد آمدن واژة تاريخ

در اين مورد بحث به سه شاخه به ترتيب ذيل تقسيم مي‌شود:

1/‌1ـ اخباري كه در مورد ريشة نوشتن تاريخ وارد شده است: آن‌چه در پي مي‌آيد از اين اخبار است.

1ـ از ابي‌عبيده معمر بن‌مثني نقل است «همواره مردم فارس تاريخي داشتند كه كارهايشان را و تاريخ حساب خود را از زمان پادشاه يزد‌گرد‌بن شهريار تا امروز با آن مي‌شناختند و اين تاريخ سال شانزدهم از هجرت رسول(صلي‌الله عليه و آله و سلم) و همان تاريخ كنوني مردم است»1.

اين خبر بي‌اساس نيست؛ زيرا قبل از آمدن اسلام دو تمدن فارس و روم براي خود تاريخ به معني گاه شماري تاريخي (نه تاريخ اصطلاحي) داشتند كه از آن براي شناسايي امور و حساب سال و ماه و روزشان استفاده مي‌كردند. پس از اسلام اختلاف بر سر آن بود كه تاريخ را بر اساس گاه شماري اهل فارس يا اهل روم قرار دهند كه هيچ يك پذيرفته نشد؛ زيرا هر يك تاريخ خود را بر اساس پادشاهان خود مي‌نوشتند.

2ـ از عبد‌العزيز بن‌عمران آمده است: «تاريخ خاندان اسماعيل بن‌ابراهيم(ع) از زمان بنيان‌گذاري كعبه بود، و همان‌گونه بود تا كعب‌بن لؤي فوت كرد. پس، تاريخ را از مرگ او نهادند. باز همان‌گونه بود تا سال فيل، اين بار از آن سال تاريخ نهادند. مسلمانان هم از هجرت رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله) تاريخ‌گذاري كردند. عرب مبداء تاريخ‌هاي ديگري نيز داشت»2.

3ـ از سعد‌بن مسيب نقل است: «عمر مهاجرين و انصار را جمع كرد و گفت: «از چه هنگامي تاريخ بنويسم؟ پس علي به او گفت: از وقتي كه رسول خدا از سرزمين شرك خارج شد و آن روزي است كه هجرت كرد. پس عمر‌بن خطاب تاريخ را به آن نوشت»3.

اين اخبار پيرامون گاه شماري تاريخي‌اند نه دربارة اصطلاح تاريخ؛ هم‌چنان كه صحبت از چگونگي حساب آن است كه آيا از آمدن رسول به مدينه بوده يا از هجرتش و توافق كردند كه حساب آن از هجرت رسول(صلي‌الله عليه و آله و سلم) باشد؛ چرا كه هم‌چون جدا كنندة بين حق و باطل بود. اين امر در زمان خلافت عمر‌بن خطاب و به مشورت امام علي(عليه‌السلام) رخ داد. براساس اين اخبار و غير آن، عرب تاريخ را از حادثة مشهوري كه در بين آنان اتفاق افتاده بود، مي‌شمرد. اين خود دلالت مي‌كند بر آن كه در نزد آنان تاريخي نبود كه آن را پايه قرار دهند و آخرين تاريخي كه بر آن اعتماد كردند، حادثة فيل بود.

1/2ـ نظرات جلوداران تاريخ: بر نظر بيان شده، گفتار مورخان جلودار هم دلالت مي‌كند. آن‌چه در پي مي‌آيد از آنان است:

1ـ طبري (ت 310 ق) مي‌گويد: همانا تاريخ را آنان بر امر معروفي كه تمامي آنان به آن عمل كنند، نمي‌نوشتند؛ بلكه مورخ تاريخ را از زمان وقوع يك سختي در ناحيه‌أي از سرزمين‌شان و بروز خشك‌سالي يا عاملي كه بر ضدشان بود، يا رخدادي كه خبر آن در ميان‌شان منتشر مي‌شد، مي‌نوشت. دليل اين ادعا اختلاف شعراي آنان در تاريخ‌هاي‌شان است. اگر بر امر معروف و اصل پذيرفته شده‌‌اي تاريخ مي‌نگاشتند، اختلافي در اين زمينه نبود .‌.‌. و اگر تاريخ معروفي‌ همانند مسلمانان امروز و ديگر ملت‌ها داشتند به خواست خدا از آن در‌نمي‌گذشتند. سپس مي‌گويد:

آخرين تاريخي كه قريش از ميان عرب قبل از هجرت نبي(صلي‌الله عليه و آله و سلم) از مكه به سوي مدينه به آن دست يافتند، سال فيل بود كه در آن رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله و سلم) تولد يافت و بين سال فيل و فجار بيست سال فاصله و بين فجار و پايه‌ريزي كعبه پانزده سال فاصله و بين بناي كعبه و بعثت نبي (صلي‌الله عليه و آله و سلم) پنج سال فاصله بود.4

2ـ ابن اثير(ت 630 ق) در تاريخ5 خود اجمالي از سخنان طبري را مي‌آورد.

3ـ يعقوبي( ت 284 يا 292 ق) مي‌گويد: «و در آن [سال 16 قمري] عمر نامه‌ها را تاريخ نهاد و خواست كه تاريخ را از زمان تولد رسول(صلي‌الله عليه و آله و سلم) بنويسد سپس گفت از زمان بعثت باشد. از اين رو علي‌بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) به او اشاره كرد تا آن را از هجرت بنويسد و او آن را از هجرت نوشت»6.

اما اكنون اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا واقعاً نوشتن تاريخ در زمان عمر‌بن خطاب بود يا قبلاً اين كار شده و در زمان او شروع گاه شماري تاريخي براي حكومت اسلامي به صورت رسمي به ولايات ابلاغ گرديد؟

بنابراين آن‌چه در اكثر منابع آمده است، تثبيت تاريخ‌گذاري و ابلاغ آن به صورت رسمي در عهد عمر‌بن خطاب به پايان رسيده است. اما در برخي منابع آمده كه تثبيت تاريخ‌گذاري از عهد رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله و سلم) شروع شده بود و اين از محتواي نامه‌ها و پيغام‌هايي كه به پادشاهان و رؤساي قبايل گسيل داشت، بر‌مي‌آيد. از اين جهت كه در اين نامه‌ها و پيغام‌ها يادي از روز و ماه و سال مي‌يابيم. از جمله اين موارد:

1ـ از عمرو‌ بن‌اميه و ديگران نقل است: «رسول خدا هنگامي كه از حديبيه در ذي‌الحجه سال ششم باز مي‌گشت فرستادگاني را به سوي پادشاهان براي دعوت به اسلام فرستاد و براي آنان نامه‌هايي نوشت»7.

2ـ هم‌چنين گفته‌اند هنگامي كه كسري نامة دعوت رسول خدا را پاره كرد، به باذان عامل خود در يمن نوشت تا پيامبر را دستگير و به سوي او روانه كند. پيامبر به فرستادة باذان پس از يك روز از قتل كسري خبر داد و فرمود: «پروردگارم، خداوند او كسري را در اين شب، هفت ساعت كه از آن رفت، كشت و آن شب سه شنبه دهمين شب جمادي‌الاولي سال هفتم بود»8.

3ـ و نيز گفته‌اند: «رسول خدا عمرو بن‌عاص را در ذي‌القعدة سال هشتم به سوي جيفر و عبدالنبي جلندي از قبيلة ازد روانه كرد و از اين دو، جيفر پادشاه بود. پيامبر آن دو را به اسلام دعوت كرد .‌.‌. »9.

سؤالي كه پيرامون تاريخ‌هاي ياد شده در نامه‌‌ها و پيغام‌ها مطرح مي‌شود اين است كه: آيا آن‌ها را راوي پديد آورده يا ناشي از نوشته شدن در زمان خود رسول خدا (صلي‌الله عليه و آله و سلم) است؟

از طريقة نوشتن اين تاريخ‌ها پيدا است كه راوي، آن‌ها را پديد آورده نه اين كه رسول اكرم (صلي‌الله عليه و آله و سلم) بر آن اقدام كرده باشد. فاصلة زماني ميان دورة تدوين و دورة ما قبل تدوين هم اين نظر را تأييد مي‌كند. اما اين برداشت به معني آن نيست كه در زمان رسول خدا (صلي‌الله عليه و آله و سلم) تاريخ‌گذاري تثبيت نشده بود. شايد تاريخ‌گذاري وجود داشته اما نهايت اين كه خبري از آن به ما نرسيده است و آن‌چه رسيده دلالت آشكاري بر اين امر ندارد. والله عالم.

1/3ـ نظرات معاصران در پديد آمدن واژة تاريخ: در اين مورد سه نظريه وجود دارد كه عبارت‌اند از:

1ـ اصل عربي: برخي به سبب ورود اصل كلمه تاريخ در معاجم (ارخ) آن را داراي ريشة عربي دانسته‌اند كه معني آن خواهد آمد.

2ـ اصل فارسي: بعضي هم اصل اين كلمه را فارسي و معرب «ماه روز» دانسته‌اند، مانند كافيجي.10

3ـ اصل سامي: بعضي ديگر برگشت اين كلمه را به اصول سامي ترجيح داده‌اند و آن را معرب «ارخو» از اصل اكدي يا «يرخ» از اصل عبري شمرده‌اند.11

اين ديدگاه‌ها دربارة پديد آمدن اصطلاح تاريخ بوده و پيدا است كه احتمال اول به دلايلي بعيد به نظر مي‌رسد، از جمله:

1ـ عدم ورود آن در قرآن كريم و آن‌چه كه وارد شده الفاظ: «نبأ»، «خبر» و «قصص» است. خداوند فرمود: «ولاينبئك مثل خبير»12 و نيز فرمود: «نحن نقص عليك احسن القصص»13.

2ـ عدم ورود آن در شعر جاهلي.

3ـ عدم بكارگيري آن از جانب ائمه(عليهم‌السلام) و به ويژه در نهج‌البلاغه. البته دو كلمة «نبأ» و «خبر» در نهج‌البلاغه آمده است: «فاني اخبركم عن امر عثمان»14 و « يا بني اني قد انباتك عن الدنيا و حالها»15.

به سبب بعد اين احتمال برخي گفته‌اند اصل اين كلمه از لغات عربي جنوبي است. روزنتال با توجه به اين نقل كه «اول من ارخ هو يعلي بن‌اميه»16، بر اين نظر است.

اين ديدگاه به نظر عجيب مي‌آيد. بر فرض، يعلي بن‌اميه اول كسي باشد كه تاريخ نوشت؛ اما اين مختص به تاريخ‌گذاري است؛ زيرا عرب بر خلاف اهل فارس و روم نوشته‌اي را با ر وز و ماه و سال تاريخ‌گذاري نمي‌كرد. وجود يعلي بن‌اميه هم در يمن، اصالت عربي آن كلمه را نمي‌رساند. چون احتمال دارد يمني‌ها آن را از اهل فارس گرفته باشند. به ويژه آن‌كه مي‌دانيم يمن در برهه‌اي از زمان زير سلطة فارس بوده است و اين امر غير عربي بودن كلمة تاريخ را مي‌رساند.

در مورد نظرية دوم،  از ظاهر آن بر مي‌آيد كه دلالت بر گاه‌شماري تاريخي دارد نه اصطلاح تاريخ؛ اما اين به آن معني نيست كه اهل فارس تاريخي نداشتند كه بنويسند. بلكه آنان تاريخ داشتند ولي در نهايت اين كه تاريخ آنان در چهار‌چوبة پادشاهان محصور بوده و شامل حوادثي كه در تاريخ طبري و غير او مي‌بينيم، نمي‌شده است.

ظاهراً صورت سوم به علت وجود آن در كتب مقدس نزديك‌ترين نظر به واقع است. به هر حال به طور قطع واژة تاريخ به معني اصطلاحي آن نزد عرب وجود نداشته و آنان كلمات ديگري چون كلمة «اخبار» و كلمة «ايام» داشته‌اند. كلمة «قصص» هم در شمار اين كلمات وجود داشته است. هر يك از اين واژه‌ها در نزد عرب درك خاصي ايجاد مي‌كرد.

پس از آن‌كه مسلمين مراحل دگر‌گوني علم و جستجو و كاوش را از سر گذراندند و به ويژه در قرن سوم هجري كه ترجمه از زبان‌هاي ديگر مانند فارسي و رومي همگاني شد17 و البته كتاب‌هايي تا اين زمان به فارسي باقي مانده بود، در اين زمان بود كه واژة تاريخ به جاي كلمات قبلي نشست و در ميان مسلمين معني مستقلي گرفت. بنابراين «ظواهري هست كه دلالت مي‌كند بر آن كه كلمة تاريخ ابتدا در ادبيات عرب با اخبار داخل شدن تقويم هجري به كار رفته بود. سپس در قرن دوم هجري اين كلمه معني كتاب‌هاي تاريخي را پيدا كرد. آن‌گاه معني كلمة تاريخ عموماً به استعمال كتاب‌هاي سال‌ شمارانه جهت اين كلمه برگشت و كم كم به كار‌گيري آن در قرن سوم هجري همگاني شد»18.